• 1405 پنج‌شنبه 2 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6426 -
  • 1405 پنج‌شنبه 2 مهر

اتاق فكر نويسنده

كامران مشفق‌آراني

در جواني فكر مي‌كردم احتمالا هر نويسنده‌اي از قديم يك اتاق داشته، نه لزوما اتاقي با چهار ديوار و يك ميز چوبي، بلكه فضايي در ذهنش كه در آن با خودش خلوت مي‌كرده، با خاطره‌هايش حرف مي‌زده، از چيزهايي كه زندگي‌اش به او داده مصالح برمي‌داشته و چيزي مي‌ساخته كه پيش از او وجود نداشته. تا همين چند سال پيش، اين اتاق تقريبا هميشه فقط يك ساكن داشته است: خود نويسنده، با همه سرگرداني‌ها، ترديدها و اشتباه‌هايش. حالا اما اين اتاق فكر، آرام‌آرام، در جاهاي مختلف زندگي ما ساكنان تازه‌اي پيدا كرده. ساكناني كه صداي‌شان بلندتر نيست، ادعايي هم ندارند، ولي كم‌كم صندلي صاحبخانه را هم اشغال مي‌كنند. حرف من اين نيست كه هوش مصنوعي وارد اين اتاق شده؛ اين اتفاق افتاده و ديگر برگشتي هم ندارد. حرف من اين است كه وقتي اين اتاق فكر به تمام لايه‌هاي جامعه رخنه مي‌كند، چه بر سر نقش‌ها مي‌آيد؟ چه بر سر اعتبار آدم‌ها و چه بر سر همان شور زندگي كه قرار بود محصول همين خلوت باشد، خواهد آمد؟
اجازه بدهيد از همين اطراف خودمان مثال بزنم. مديري را تصور كنيد كه هر گزارشي روي ميزش مي‌آيد، قبل از آنكه خودش حتي يك خط از آن را بخواند، آن را به يك مدل زباني مي‌سپارد تا خلاصه و نقد شود. تا اينجا هيچ ايرادي نيست. كمك گرفتن از ابزار، از همان جنس كمكي است كه هميشه بوده. مشكل از جايي شروع مي‌شود كه او بعد از اين تحليل، ما را به اتاقش صدا مي‌زند و همان نقدها را طوري تحويل مي‌دهد كه انگار مال خودش است. مي‌گويد گزارش شما اين كاستي را دارد و آن نقص را، بدون آنكه بگويد اين تحليل را كدام مدل، كدام دستگاه، كدام حافظه بيرون از او توليد كرده. او بي‌آنكه متوجه باشد، دارد نقش خودش را از تحليلگر به يك واسطه تغيير مي‌دهد. عنوانش همان است، صندلي‌اش همان است، اقتدارش هم ظاهرا سر جايش است، اما آنچه تحت اين عنوان اتفاق مي‌افتد ديگر آن چيزي نيست كه استخدام او را توجيه مي‌كرد.
نويسنده هم از اين قاعده بيرون نيست؛ وقتي مي‌خواهد داستاني را شروع كند، اين روزها كمتر سراغ گنجينه زندگي خودش مي‌رود؛ كمتر به آن خاطره‌اي كه سال‌ها در گوشه‌اي از ذهنش خوابيده، رجوع مي‌كند. به ‌جايش سراغ دستياري مي‌رود كه بي‌درنگ 10 موضوع پيشنهاد مي‌دهد، همه‌شان تميز و مرتب و آماده استفاده. بدترين بخش ماجرا اين نيست كه او از پيشنهاد استفاده مي‌كند. بدترين بخش، آن اعتماد به نفس كاذبي است كه در او شكل مي‌گيرد؛ اين توهم كه خودش اين ايده را زاييده كه اين قصه از دل تجربه خودش بيرون آمده، در حالي كه فقط دري را باز كرده كه كسي ديگر در پشت آن ايستاده بوده.
كافي است از خانه بيرون برويم تا نسخه بزرگ‌تر همين ماجرا را روي ديوارهاي شهر ببينيم. پوسترهاي تبليغاتي، تقريبا همه، اين روزها با هوش مصنوعي ساخته مي‌شوند. تركيب‌بندي‌شان درست است، رنگ‌ها هماهنگند، هيچ خطايي در كار نيست. اينجاست كه تمثيلي به ذهنم مي‌رسد، در هر قصه‌اي قهرمان و ضدقهرمان رنگ‌هاي متفاوتي دارند و همين تضاد است كه ماجرا را زنده نگه مي‌دارد. هوش مصنوعي، در بهترين روايتي كه از خودش داريم، قرار است قهرمان اين قصه باشد؛ ابزاري كه توان انسان را گسترش بدهد. اما روزي كه اين قهرمان، در عمل، همان كاري را بكند كه از ضدقهرمانش مي‌ترسيديم، جاي تلاش انسان را بگيرد، جاي تصميم او را بگيرد، جاي خطاي سازنده‌اش را بگيرد، آن روز رنگ‌ها به هم مي‌ريزند. همه‌ چيز، از گزارش مدير تا داستان نويسنده تا ديوار شهر، يك خاكستري يكدست مي‌شود و اين خاكستري چيزي نيست جز از دست رفتن همان شوري كه قرار بود اين ابزار برايمان چند برابر كند.
دارون عجم‌اوغلو، اقتصاددان برنده نوبل در كتاب تازه‌اش (چه بر سر دموكراسي ليبرال آمد؟) مي‌نويسد: بحران دموكراسي‌هاي ليبرال از همان‌جا آغاز شد كه فناوري و خودكارسازي، بدون آنكه سودشان ميان طبقه كارگر و متوسط تقسيم شود، در دست گروهي محدود متمركز ماند. ائتلاف گسترده‌اي كه زماني از مدنيت و دموكراسي حمايت مي‌كرد، كم‌كم كوچك و كوچك‌تر شد. او در مصاحبه اخيرش هم اشاره مي‌كند كه هوش مصنوعي و بحران دموكراسي يك سرشت مشترك دارند: هر دو گرايش دارند كه همه ‌چيز را تشديد كنند. همين نكته مرا نگران مي‌كند، اگر مدنيت و جنبش‌هاي اجتماعي هم، مثل آن مدير و آن نويسنده، تحليل و تصميم و حتي خشم‌شان را به يك اتاق فكر بيروني بسپارند و فقط نتيجه را از جانب خودشان اعلام كنند، آنگاه آن خاكستري كه از ديوارهاي شهر شروع شده بود، رنگ راي و اعتراض و همبستگي را هم خواهد گرفت. چيزي كه از جامعه مدني باقي مي‌ماند، مثل همان پوسترها، قشنگ خواهد بود، اما بي‌رنگ.
من با اين ابزار دشمني ندارم كه هيچ، بسيار شيفته‌اش هم هستم و سال‌هاست درباره‌اش مي‌نويسم و مي‌دانم چقدر مي‌تواند دست انسان را باز بگذارد. اما دقيقا به همين دليل فكر مي‌كنم بايد هوشيار بود كه اين اتاق فكر، هر قدر هم كارآمد، جاي آن خلوتي را كه خودمان بايد در آن بنشينيم، تصميم بگيريم و حتي اشتباه كنيم، نگيرد. شور زندگي از همان اشتباه‌ها و انتخاب‌هاي ناقص و شخصي بيرون مي‌آيد، نه از يك تحليل بي‌نقص كه كسي ديگر از پشت يك صفحه برايمان نوشته است. اين اتاق فكر را، در نهايت، هنوز بايد خودمان اداره كنيم؛ حتي اگر دستياري هوشمند و بي‌صدا از اين پس پشت ميز كناري‌مان نشسته باشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون