جناب آخوندي!
كنشگر را كجا بايد تربيت كرد؟
آرش رحيمي
عباس آخوندي در گفتوگويي كه اخيرا منتشر شده، مسالهاي را مطرح ميكند كه به گمان من از بسياري از بحثهايي كه اين روزها درباره آينده ايران ميكنيم، بنياديتر است. او يكي از موانع اصلي توسعه ايران را ضعف نهاد شهروندي ميداند و از فقدان شهروند آگاه، مسوول، كنشگر و ذيحق سخن ميگويد. استدلالش هم روشن است؛ حاكميت به تنهايي و بدون حضور چنين شهرونداني قادر به تحقق توسعه نيست.
طبيعتا هيچ ذهن آگاهي نميتواند با اصل اين نگراني موافق نباشد. اختلاف من شايد فقط يك قدم عقبتر رفتن در صورت مساله باشد؛ اين شهروند قرار است «كي و كجا» پرورش يابد؟
آخوندي از كارگاههايي سخن ميگويد كه در آنها افراد با مسائل واقعي شهر، آب، حمل و نقل و حكمراني روبهرو ميشوند و تمرين ميكنند از ظاهر يك مشكل عبور كنند، رابطه ميان پديدهها را ببينند و مساله را درست صورتبندي كنند. تعريف او از كنشگر نيز براي من بسيار مهم است. كنشگر كسي نيست كه صرفا اعتراض كند يا صداي بلندتري داشته باشد، بلكه كسي است كه بتواند بفهمد مساله چيست، ريشه آن كجاست، چه مطالبهاي بايد داشته باشد و حتي هنگامي كه يك مسوول يا رسانه صورتبندي نادرستي از مساله ارايه ميكند، قدرت تشخيص و نقد آن را داشته باشد.
اما درست در همين نقطه پرسش ديگري براي من مطرح ميشود؛ آيا ميتوان انساني را كه 12 سال در مدرسه بيشتر شنونده بوده تا پرسشگر، بيشتر فرمان برده تا انتخاب كرده، بيشتر براي پاسخ درست پاداش گرفته تا براي پرسش درست و موفقيت را عمدتا در رقابت فردي تجربه كرده است، در بزرگسالي با چند كارگاه به شهروندي مسوول و كنشگر تبديل كرد؟ و اساسا چه اميدي به آموزش ناپيوسته فقط يك مهارت داريم؟
كارگاههايي از این دست ضرورياند، اما به گمانم بخشي از كاري را در بزرگسالي انجام ميدهند كه بايد بسيار زودتر در مدرسه آغاز شده باشد.
اگر مساله بنيادين ايران كمبود شهروند آگاه و كنشگر است، مساله بنيادينتر اين است كه مدرسه ما اساسا براي پرورش چنين انساني طراحي نشده است.
پس بايد باور كرد مساله، مهارتي نيست كه ناگهان در 30 يا 40 سالگي ظاهر شود. كودكي كه در مدرسه براي هر مسالهاي با پاسخي از پيش تعيين شده مواجه شده است، چگونه بعدها قرار است از پاسخهاي آماده براي مشكلاتي عمومي عبور كند؟ نوجواني كه كمتر فرصت تصميمگيري داشته، چگونه قرار است شهروندي صاحب انتخاب شود؟ كسي كه كار گروهي را زيست نكرده، شكست واقعي را تجربه نكرده، درباره يك مساله با ديگري اختلافنظر نداشته و براي حل آن مجبور به گفتوگو نشده است، چگونه قرار است در بزرگسالي مشاركت مدني را بلد باشد؟
اينجاست كه دوباره به همان باور قديمي خودم بازميگردم؛ مدرسه كوچكترين واحد حكمراني است.
ما معمولا حكمراني را از دولت آغاز ميكنيم؛ از قانون، بودجه، مجلس، وزارتخانه و مديران، اما شايد حكمراني خيلي پيش از اينها آغاز شده باشد. از كلاسي كه در آن دانشآموز ياد ميگيرد وقتي با ديگري اختلاف دارد چه كند. از گروه چهار نفرهاي كه در آن نفع خودش هميشه با نفع جمع يكي نيست و بايد به نفع «ديگري» از نفع شخصي عبور كند. از دوران نوجواني كه اجازه داشته اشتباه كند، استدلال كند، نظرش را تغيير بدهد و مسووليت نتيجه انتخابش را بپذيرد.
مدرسه انسانمحور براي من دقيقا از همينجا معنا پيدا ميكند. انسانمحوري به معناي رها كردن نوجوان، حذف نظم يا بياهميت شدن دانش نيست. اتفاقا مساله بسيار جديتر است؛ مدرسه بايد محيطي باشد كه در آن دانشآموز به تدريج صاحب فهم، اراده و مسووليت شود. به همين دليل هميشه بر تفاوت ميان شكل دادن انسان و شكل گرفتن انسان تاكيد كردهام؛ اولي ميتواند پروژه قدرت باشد، دومي پروژه آموزش است.
آخوندي نكته مهم ديگري هم ميگويد: گاهي مشكل ما حتي اين نيست كه حكومت صداي شهروند را نميشنود؛ شهروند خود نميداند دقيقا چه چيزي بايد مطالبه كند. مثال او درباره تفاوت مطالبه ساخت بزرگراه بيشتر با مطالبه گسترش حمل و نقل عمومي، مثال خوبي است. اين توانايي ديدن رابطه ميان پديدهها، تشخيص علت از نشانه و مقاومت در برابر پاسخهاي ساده به مسائل پيچيده، همان چيزي است كه بايد سالها پيش از ورود انسان به عرصه سياست و جامعه تمرين شده باشد.
شايد به همين دليل است كه اصلاح حكمراني بدون اصلاح مدرسه مدام به نقطه آغاز بازميگردد. ما قانون مينويسيم، ساختار ميسازيم و برنامه توسعه تدوين ميكنيم، مدير را عوض ميكنيم اما انساني كه بايد درون همه اين ساختارها تصميم بگيرد، همكاري كند، نقد كند، مطالبه كند و مسووليت بپذيرد، يعني همان انساني است كه سالها پيش در مدرسه تربيت كردهايم و فاقد توانايي شهروندي است.
اگر نگراني امروز ما فقدان شهروند آگاه و كنشگر است، پاسخ بلندمدت آن را بايد جايي جستوجو كرد كه هنوز شهروند آينده در حال شكل گرفتن است؛ يعني در مدرسه.