نگاهي به كتاب «پر گذاشتن» علي شروقي
شبيخون حجم
نژلا نژاد
«پر گذاشتن» از همان آغاز ما را با عنوان چندوجهياش درگير ميكند؛ عنواني كه هرچه در داستان پيش ميرويم، مصاديق و لايههاي گوناگوني در پيرنگ پيدا ميكند. اين عنوان در ظاهر به حركت عيني و فيزيكي «پر به جا گذاشتن» يا «بال بستن به پيكر ديگري» اشاره دارد، اما علي شروقي از اين دلالت ظاهري فراتر ميرود و آن را به استعارهاي رواني تبديل ميكند. اين بازي هوشمندانه واژگاني، چند لايه را همزمان در ذهن مخاطب فعال ميكند: لايه عيني و لايه عاميانه و كنايي (كه هم به «ناپديد شدن ناگهاني» اشاره دارد و هم كنايه از «دككردن و از سر وا كردن مهمان مزاحم» است؛ همان ميل ابتدايي مهدي براي خلاص شدن از محسن) و لايه روانشناختي كه ذهن مهدي براي فريب دادن خود، غيب ساختن اثر جنايت و تئوريسازي براي فرار از بار هولناك گناه به آن پناه ميبرد.
رمان در نگاه نخست، تظاهر به روايتي معلق در رئاليسم جادويي شهري ميكند؛ اما با اندكي بازخواني و عقبنشيني از دامِ توهم راوي، نقاب فانتزياش فرو ميريزد و درمييابيم با يك تريلر روانشناختي نئونوآر و رئاليسمي سايكوتيك مواجه هستيم. همهچيز در منشورِ ذهنِ آشفته، حسود و بهبنبسترسيده مهدي شكل ميگيرد.
اما اين جنون و فروپاشي رواني در خلأ رخ نميدهد؛ رمان شروقي صرفا يك تريلر روانشناختي نيست، بلكه مناسبات بيرحمانه طبقاتي و فشار فرساينده اقتصادي، موتور محرك و اصلي اين بنبست رواني است. مهدي، معلم عربي شريف اما از منزلت افتادهاي است كه براي تأمينِ حداقلهاي معاش، ناچار است به شغل خردكننده مسافركشي تن بدهد. او مدام بر مرز فرساينده نابرابري در تردد است: از يكسو در تنگناي خانه تاريك، چرب و خفهكننده خودش كه جثه سنگينِ محسن بر آن آوار شده و از سوي ديگر در هجوم برجها و ساختمانهاي سراسر نوري كه مسافرانِ مرفه و فارغ از دغدغه نان از آنها بيرون ميآيند. اين تضاد عميقِ طبقاتي و حس حقارت ناشي از زوالِ منزلت، او را در موقعيت انسداد كامل اجتماعي قرار ميدهد. فشار اقتصادي، فضاي زيست رواني و فيزيكي او را تا حد يك كاناپه اشغال شده و ناهاري سرپايي منقبض ميكند. وقتي تمام مجاري تنفس اجتماعي بر او بسته ميشود، اين خناقِ اقتصادي به خشمي فروخورده تبديل شده، دست او را به جنايت ميآلايد و در نهايت او را به آغوش جنون و اسطوره ميراند تا در توهم، تنها سهم باقيمانده از «قدرت» را بازيابد. تشخص زباني راوي نيز وامدار همين زيست جهان مهدي به عنوان معلم عربي است. استفاده از واژگان و تعابير فصيح عربي همچون «غنج و دلال»، «ضلال»، «غلاظ و شداد»، «فترات»، «هزل» و «اظهار لحيه»، تزيين زباني صرف نيست، بلكه هم به تشخص مهدي كمك كرده و هم شرم زباني و منزلت فروريخته او در برابر ابتذال محيط را بازنمايي ميكند. نويسنده با هوشمندي، اين زبان فاخر را با ايجاز و واژهسازيهاي مقتصدانه-مثل «داشت تلگراماينستاگرام ميكرد»، «آرنجمالي مهدي حين نمودنِ پيام» يا «ناخن به دكمه مبل ورميكرد» پيوند ميدهد تا فشار، كلافگي و زوال مادي زندگي روزمره را در سطح كلام منعكس كند.
در اين ميان، بينامتنيت و حضور احضار شده شعر نو و كلاسيك، موازنهاي همراهكننده با لحن سرد و فاصلهمند راوي برقرار ميكند؛ مثلا تعبير «هيچكس شبيخون حجمش را پيشبيني نميكرد» در عين حال كه پيشآگهي شومي از حضور ناگهاني، متجاوز و بيشكلِ محسن ارايه ميدهد، مخاطب را به تكرار خلسهوارِ شعر سهراب واميدارد: «...و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد.» يا آنجا كه فرصتي دست ميدهد تا نقاب ميزباني فرشتهخو را به كناري پرت كند و حرف دل دردمندش را بزند، راوي با وام از حضرت حافظ ميگويد: «پري رخ نهفت و ديو، تمامقد، در كرشمه حسن ظاهر شد.» و البته از اين دست ارجاعها و احضارها كه در متن خوش نشستهاند، بسيار ديده ميشود. گاه نيز نويسنده با انديشيدن تمهيدي، عين ابيات كلاسيك را از زبان شخصيتها -كه مسافران اسنپاند- پيش روي مهدي و مخاطب قرار ميدهد. همانگونه كه مخاطبِ دقيق متوجه پيشآگهي آنها خواهد شد، مهدي نيز از مواجهه با آنها ديگرگون بازميگردد؛ چراكه اين ابيات كاركردي فراتر از زيبايي و دلبردن از مخاطب دارند و در رساندن مهدي به نقطه بيبازگشت، سهمي جدي را به دوش ميكشند؛ از آن جمله ميتوان به اين ابيات اشاره كرد: «شد غلامي كه آب جوي آرد/ آب جو آمد و غلام ببرد» سعدي و «سبب مپرس كه چرخ از چه سفلهپرور شد/ كه كامبخشي او را بهانه بيسببي است» از حافظ. معماري روايي شروقي بر پايه تقابلهاي دوگانه بنا شده است؛ تضادهايي كه خشتهاي اصلي ساخت جهان روانپريش مهدي هستند. تضاد ميان عروج و جاذبه، سيمرغ و پنگوئن، و خانه خفه در برابر روشني متخاصم شهر، تنها پوستهاي از اين تقابلهاست. شروقي در لايهاي عميقتر، زبان فاخر معلم عربي را در برابر ابتذال بيكلام و بدوي محسن قرار ميدهد؛ همچنان كه افسانهسازي پاكيزه عروج را با تصوير گروتسك و خشنِ خرد شدن سرِ زرنگار در پاركينگ ميكوبد. تقابل ميان «امر والا» و «امر مبتذل/روزمره»، نشاندهنده گير افتادن ذهن مهدي در برهوت ماده است. ساختار روايي داستان با سيويك فصل خرد و منقطع، انعكاسي فرمال از يك «فرم دايرهاي و چرخشي» و ذهن پريشان مهدي است. كليد فهم جنايت از همان صفحه اول پيش روي ماست؛ جايي كه مهدي معناي واژه «عروج» را كالبدشكافي ميكند: واژهاي اختراع شده براي فرار از كلمات صريح و بيرحمانهاي نظير «زير گل رفتن» يا «سقطشدن». روانِ فروپاشيده مهدي براي فرار از واقعيتِ كشته شدن محسن به دست او، به همين واژه جايگزين (عروج) پناه ميبرد. گرهگشايي متني اثر در پيوند عميق فصل اول و فصل بيستوهشت نهفته است. راوي سومشخص متعهد به ذهن مهدي، در گردشي دُوري ما را در جهان پيشامحسن، محسن، پسامحسن و همارهمحسن ميچرخاند و دوباره به نقطه صفر/جنون ميكشاند. تكرار دقيق عناصر محيطي در فصل بيستوهشت -مستند پنگوئنها، بوي چرب سوسيس و تخممرغ، صداي چكچك آب -نشانه بستهشدن چرخه زمان است. در فصل اول ميخوانيم كه مهدي غرق در چهره مخوف محسن است و مستند پنگوئنها پخش ميشود؛ در فصل بيستوهشت با جمله «هيچوقت توجه نكرده بود كه پنگوئنها پر دارند...» زنگ خطر به صدا درميآيد. پنگوئن، استعاره از خود محسن است؛ پرندهاي سنگين و چسبيده به زمين. مهدي ميداند به پرواز درآوردن پنگوئن غيرممكن است، پس تنها راه براي خلاص شدن از اين حجم سنگين اشغالكننده، يعني پر گذاشتن براي پنگوئن، بهذهنش خطور ميكند. در اين ميان، شخصيت زرنگار (همسايه طبقه بالا) كاتاليزور اصلي پيرنگ است. زرنگار فردي مبتلا به پارانويا و هذيانهاي معنوي و عظمت است كه پرِ واقعي را به مهدي داده و ادعا كرده «پر سيمرغ» است. وقتي همكار زيستشناس مهدي پر را شبيه به «آلباتروس» ميداند، كدي بينامتني و هوشمندانه شكل ميگيرد. آلباتروس نماد «طوق گناه و بارِ سنگينِ تقصير» (مأخوذ از منظومه «دريانورد كهن» كولريج) است. مهدي كه ابتدا ادعاهاي زرنگار را جدي نميگرفت، پس از قتل، در نوعي جنون القايي به دستگاه توهمي زرنگار پناه ميبرد تا جنايتش را به عروج تبديل كند. از همينرو، مرگ خشن زرنگار بر كفِ پاركينگ نيز در منطق اسطورهاي آلباتروس مينشيند؛ خاستگاه اين پرِ شوم نميتواند از نفرين بگريزد و داستان پيش از قاتل، «صاحب پر» را قرباني ميكند. اين مرگ و زمان وقوع آن، در منطق روايي و ساختار توهمزدايي داستان نيز بسيار خوش نشسته است؛ زيرا آينه عيني و ملموس همان جنايتي است كه درون خانه رخ داده و مهدي سعي داشته آن را پاكيزه جلوه دهد.
آنچه در فصل پاياني از تصويرسازيهاي سوررئال و آخرالزماني ميخوانيم، بروز عيني احساس گناه و افكار متلاطم درون سر مهدي است. ذهن او در انتهاي داستان به گسست مطلق از واقعيت رسيده و كل شهر را به جهنمي پر از اشباح پرنده تبديل ميكند تا صداي وجدان خود را خاموش سازد. در نهايت، «پر گذاشت» بيش از آنكه بازنمايي خودِ جنايت باشد، واكاوي صيرورت جنون در ذهن شخصيتي است كه توان پذيرش گناه را ندارد. شخصيتي كه براي فرار از اين بار هولناك، «قتل» را به «عروج» تبديل ميكند و واقعيت را با سازههاي موهوم ذهنياش ميپوشاند: پر، پنگوئن، آلباتروس و اسطوره. اما هرچه بيشتر از واقعيت فاصله ميگيرد، پارادوكسوار بيشتر به آغوش آن بازميگردد. در همين نقطه، هنر اصلي علي شروقي رخ مينمايد: جنايت نه با صراحت كلام و اعتراف شخصيت كه از خلال زبان، تكرار، اشيا و شكافهاي ذهن مهدي آشكار ميشود. عنوان مطلب برگرفته از سطري از شعر «به باغ همسفران» سهراب سپهري است: «و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد».