• 1405 شنبه 11 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6433 -
  • 1405 شنبه 11 مهر

گفت‌وگو با حسن اكبري‌بيرق پژوهشگر و مترجم كتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام»

اسلام به مثابه جنبشي توحيدي

محسن آزموده

مطالعات اسلامي در دهه‌هاي اخير رشد و توسعه كمي و كيفي چشمگيري يافته، به گونه‌اي كه هر سال شمار قابل توجهي كتاب و مقاله و پژوهش درباره تاريخ و فرهنگ اسلامي در دانشگاه‌ها و موسسات پژوهشي دنيا پديد مي‌آيد، آثاري كه هر يك چشم‌اندازها و افق‌هاي تازه‌اي در اين زمينه مي‌گشايند و پرسش‌ها و مسائل نويي را مطرح مي‌كنند. خوشبختانه بسياري از اين آثار به زبان فارسي ترجمه شده و اين خود مقدمه‌اي براي نگارش تحقيقات و پژوهش‌هاي تازه مي‌شود. كتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام» نوشته فرد دانر، اسلام‌شناس معاصر امريكايي يكي از اين آثار است كه پاسخ‌هاي نويي به برخي سوال‌هاي رايج درباره اسلام و مسلمين نخستين مطرح مي‌كند. حسن اكبري‌بيرق اين كتاب را به فارسي ترجمه و نشر كرگدن آن را منتشر كرده است. به اين مناسبت با او گفت‌وگويي صورت داديم كه از نظر مي‌گذرد.

 

    نخست بفرماييد آيا با اين نكته كه در مقدمه ذكر شده موافق هستيد كه مطالعات اسلامي در دهه‌هاي اخير رشد و گسترش كيفي و كمي قابل توجه داشته و اگر پاسخ‌تان مثبت است علت يا علل از نظر شما چيست؟

پيش از هر سخني از جنابعالي و همكارانتان در جريده شريفه «اعتماد» سپاسگزارم كه در اين زمانه عسرت، به چنين مباحث بنيادين مي‌پردازيد. در پاسخ به پرسش شما بايد بگويم كه بله، با اين گزاره موافقم؛ البته شايد بهتر آن باشد كه ميان افزايش كمي برون‌دادهاي پژوهشي از سويي و تحول كيفي در روش‌‌‌‌‌شناسي مطالعات اسلامي از سوي ديگر، تفكيك قائل شويم. در چند دهه اخير، مطالعات مربوط به اسلام، به‌ خصوص تاريخ اسلامِ نخستين، نه فقط از حيث تعداد كتاب‌ها و مقالات، بلكه از نظر تنوع روش‌ها و منابع نيز دچار تحول جدي شده است. يكي از مهم‌ترين عوامل اين تحول، گسترش رويكردهاي ميان‌رشته‌اي است. تاريخ اسلام ديگر صرفا بر اساس متون روايي و تاريخي مسلمانان مطالعه نمي‌شود، بلكه قرآن، حديث، سيره، تواريخ، كتيبه‌ها، سكه‌ها، پاپيروس‌ها، اسناد اداري و شواهد باستان‌شناختي و همچنين منابع مسيحي، يهودي، سرياني، يوناني و ارمني نيز در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند. خود فرد دانر بخش مهمي از پروژه پژوهشي‌ خود را بر همين پايه پي افكنده است و تاكيد مي‌كند كه براي دوره نخست اسلام با «دشواره منابع» به نحوي جدي مواجهيم؛ يعني بخش بزرگي از روايت‌هاي تفصيلي موجود، بسيار ديرتر از رويدادهايي كه درباره آنها سخن مي‌گويند، تدوين شده‌اند.

عامل ديگر، تحول در مطالعات اواخر دوران باستان يا Late Antiquity است. امروزه ظهور اسلام بيشتر از گذشته در متن تاريخي، سياسي و ديني خاور نزديك قرن‌هاي ششم و هفتم ميلادي بررسي مي‌شود؛ يعني در ارتباط با امپراتوري بيزانس و ساساني، يهوديت، مسيحيت و جريان‌هاي مختلف توحيدي منطقه. اين نگاه كمك مي‌كند اسلام را پديده‌اي منفصل از محيط تاريخي خود نبينيم، بلكه ظهور آن را در context بستري بسي فراخ‌تر و بزرگ‌تر و به اصطلاح فرنگي، در big picture يا تصوير بزرگ بنگريم. بالطبع اين نوع نگرش، افق ديد وسيع‌تري در اختيار ما نهاده و منطقا ما را به نتايج دقيق‌تري رهنمون خواهد شد. بنابراين به نظرم اهميت مطالعات جديد فقط در اين نيست كه اطلاعات بيشتري به دست آورده‌ايم؛ نكته مهم‌تر اين است كه سوال‌ها و شيوه مواجهه ما با منابع نيز تغيير كرده است.

    محققان و پژوهشگران غيرمسلمان چه انگيزه يا اهدافي براي مطالعه اسلام، به‌ويژه تاريخ آن دارند؟

جواب كوتاه من به اين سوال كه خالي از طنز هم نيست، اين است كه نمي‌دانم! ما به نيات افراد و سازمان‌ها جز در مواردي‌ كه خودشان اظهار كنند، دسترسي نداريم. از طرف ديگر اين مساله را ذيل دانش خطرناكي به نام «استشراق» نيز بايد مطالعه كرد. اگر بخواهيم همانند ادوارد سعيدِ مأسوفٌ عليه، بدبينانه با «شرق‌شناسي» برخورد كنيم، چه ‌بسا كه در ورطه تئوري توطئه بيفتيم و پرمان به تارهاي چسبناك عنكبوت غرب‌ستيزي و غرب‌هراسي گير كند كه خلاصي از آن به اين سادگي‌ها متصور نيست. بنده كه سال‌هاست پاي سفره تحقيقات اسلام‌پژوهان و ايران‌شناسان غربي و غيرمسلمان نشسته‌ام، ضمن رعايت موازين يك مواجهه انتقادي و حتي ترديدآميز با ايده‌هاي ايشان، به اين نتيجه رسيده‌ام كه آن پژوهشگران، از گلدزيهر (۱912 - ۱850) و نولدكه (۱930 -۱836) گرفته تا ادوارد براون (۱926 -۱862) و هانري كربن (۱۹78 -۱۹03) در كاوش‌هاي خود ان‌شاءالله صادقانه به دنبال حقيقت بوده‌اند؛ اگر هم چنين نبوده به هر روي به نشاط علمي در اين حوزه، علي قدرِ مراتِبِهِم، افزوده‌اند و بايد قدردانشان بود.

 اما پاسخ تفصيلي من اين است كه نمي‌توان براي همه پژوهشگران غيرمسلمان، يك انگيزه واحد در نظر گرفت. همان‌طور كه در ميان محققان مسلمان، دواعي متفاوتي براي اسلام‌پژوهي وجود دارد، در بين محققان غيرمسلمان نيز طيف متنوعي از انگيزه‌ها ديده‌ مي‌شود.

اول از همه بايد يادآور شوم كه براي مراكز علمي و تحقيقاتي غرب، همه‌ چيز مي‌تواند اُبژه (object) و متعلق شناسايي قرار گيرد؛ همان‌گونه كه دانش اقيانوس‌شناسي دارند، دپارتمان مطالعات اسلامي هم دارند و اصلا راز پيشرفت علمي و توسعه مرزهاي دانش در جهان غرب، همين است.

از اينها كه بگذريم براي برخي، اسلام يكي از مهم‌ترين اديان تاريخ جهان است و مطالعه خاستگاه و سر تحول آن، بخشي از تاريخ اديان و داستان تمدن‌هاست. براي برخي ديگر، موضوع اصلي تاريخ خاورميانه، در واقع شكل‌گيري دولت‌ها و امپراتوري‌ها، مناسبات ميان اديان يا تاريخ فرهنگي و اجتماعي منطقه است. عده‌اي نيز به مسائل روش‌شناختي علاقه دارند؛ مثلا اينكه چگونه مي‌توان تاريخي را بازسازي كرد كه منابع اصلي آن با فاصله زماني زياد، نسبت به وقايع تدوين شده‌اند.

در مورد پژوهشگري مانند فرد دانر، انگيزه را نمي‌توان به عوامل سياسي يا ديني يا حتي دانشگاهي، فروكاست. او اساسا يك مورخ حرفه‌اي و متخصص خاور نزديك و اسلام نخستين و دغدغه اصلي‌اش بازسازي تاريخي اين دوره با استفاده انتقادي از منابع مختلف است. سابقه پژوهشي او نيز اين را نشان مي‌دهد؛ پيش از «محمد (ص) و مومنان»، در كتاب روايت‌هاي خاستگاه اسلام به مساله شكل‌گيري تاريخ‌نگاري اسلامي و اعتبار و كاركرد منابع آن، پرداخته ‌بود.

    چه چيز در تحقيقات جديد تغيير كرده؟ آيا رويكردها و نگرش‌ها متفاوت شده يا منابع جديدي اضافه شده است؟

به گمان من هر دو اتفاق افتاده است؛ هم منابع و شواهد مورد استفاده، گسترده‌تر شده‌اند و هم روش خواندن منابع قديمي تغيير كرده است.

در گذشته، بخش عمده‌اي از بازسازي تاريخ اسلام بر منابع روايي اسلامي، مانند سيره، مغازي، حديث و تواريخ متأخرتر، استوار بود. امروز اين منابع همچنان اهميت خود را كم يا بيش حفظ كرده‌اند؛ اما ديگر نمي‌توان آنها را بدون بررسي زمان تدوين، لايه‌هاي روايي، انگيزه‌هاي مولفان و مقايسه با شواهد و تطبيق با مستندات مستقل مورد بهره‌برداري قرار داد. در كنار آنها، شواهدي مانند كتيبه‌ها، سكه‌ها، پاپيروس‌ها و اسناد اداري اهميت و تاثيرگذاري روزافزوني پيدا كرده‌اند. دانر به‌طورمشخص بر اهميت اين اسناد تاكيد دارد و پاپيروس‌هاي اوليه را نمونه‌اي از منابعي مي‌داند كه مستقيما از همان دوره تاريخي به ما رسيده‌اند.

از سوي ديگر، روش پژوهش نيز تغيير كرده است. مساله فقط اين نيست كه «اين روايت چه مي‌گويد؟» بلكه بايد پرسيد: اين روايت چه زماني پديد آمده، چه كسي آن را نقل كرده، در چه شرايطي شكل گرفته، چه شواهد ديگري آن را تاييد يا تضعيف مي‌كند و چه كاركردي براي جامعه‌اي كه آن را نقل كرده، داشته است؟ روابط سياسي و مناسبات قدرت، چه تاثيري در تولد اين روايت داشته‌اند؟ چه افراد، نهادها و جوامعي از ساخت و پراكنش اين داستان سود يا زيان مي‌برده‌اند؟ فاكتورهاي معناشناختي، عوامل زباني و مناهج و اتجاهات تفسيري، در فهم اين روايت از سوي آيندگان در تاريخ و همزمانان در جغرافياهاي مختلف، چه تاثيري مي‌توانسته داشته ‌باشد؟

اين تحول روش‌شناختي، بسيار مهم و سرنوشت‌ساز است، زيرا ميان «منبع تاريخي» و «گزارش بي‌واسطه از يك واقعه تاريخي» تفاوت مي‌نهد. اين، همان چيزي است كه شايد مورخان و محققان آينده، از آن به مثابه يك انقلاب كوپرنيكي در حوزه اسلام‌شناسي ياد كنند. مي‌دانيد چرا؟ براي اينكه چنين چرخش معرفت‌شناختي و روش‌شناسانه اگرچه ممكن است فعلا به پاسخ‌هاي متقن و قانع‌كننده منجر نشده‌ باشد، قطعا پرسش‌هاي درستي را پيش روي مورخان، مومنان و غيرمومنان و حتي منكران گذاشته است. به ديگر سخن، طيف تجديدنظرطلبان اگر هم كشف و كرامتي قابل باور از خود نشان نداده ‌باشند، انصافا صورت مساله را منقح كرده‌اند و از اين جهت شايسته عنايت ويژه از سوي جامعه علمي، خصوصا متوليان رسمي ديانت اسلام هستند.

    در ميان اين پژوهشگران به دسته‌بندي‌هاي مختلفي برمي‌خوريم؛ گروهي تجديدنظرطلب هستند و نگاه‌هاي راديكالي دارند و شماري ديدگاه‌هاي سنتي را با تغييراتي تاييد مي‌كنند. فرد دانر، نويسنده كتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام»كيست و در اين دسته‌بندي‌ها كجا قرار مي‌گيرد؟

به نظرم در استفاده از اين دسته‌بندي‌ها بايد احتياط كرد. اصطلاح «تجديدنظرطلب» يا Revisionist طيف بسيار گسترده‌اي را دربرمي‌گيرد و پژوهشگران اين حوزه در همه مسائل هم‌نظر نيستند.

فرد دانر در مجموع، پژوهشگري است كه روايت سنتي درباره خاستگاه اسلام را مورد بازبيني انتقادي قرار مي‌دهد؛ اما آراي او را نبايد در عِدادِ راديكال‌ترين نظريه‌هاي تجديدنظرطلبانه قرار داد. براي مثال، دانر، وجود تاريخي پيامبر اسلام را انكار نمي‌كند و درباره قرآن نيز برخلاف برخي نظريه‌هاي بسيار شكاكانه، به تاريخ نسبتا زودهنگام آن باور دارد. او بر اين باور است كه قرآن تا پايان قرن هفتم، يعني حدود چند دهه پس از وفات پيامبر، به صورت متني تثبيت شده ‌بود.

از سوي ديگر، او منابع اسلامي را يكسره كنار ‌نمي‌گذارد. روش او بيشتر اين است كه از اين منابع، خوانشي انتقادي، تطبيقي و در كنار شواهد بيروني ديگر داشته ‌باشد.

بنابراين اگر بخواهم خيلي خلاصه جايگاه دانر را توضيح بدهم، مي‌گويم: او نه يك مدافع ساده روايت سنتي است و نه يك شكاك راديكال كه تقريبا همه منابع اسلامي را بي‌اعتبار بداند. او در ميان اين دو، رويكردي انتقادي و تاريخي دارد و در عين حال برخي فرض‌هاي بنيادين درباره اسلام نخستين را به شكل جدي بازتعريف مي‌كند. حتي در معرفي دانشگاه شيكاگو از اين كتاب نيز ديدگاه او «تجديدنظرطلبانه، اما كمتر ‌افراطي در قياس با برخي نظريه‌هاي سه‌ دهه گذشته» توصيف شده است. داوري‌ها و احيانا سوگيري‌هاي وي حتي در مقايسه با همگنان يا استادانش، ملايم‌تر و معتدل‌تر است؛ كساني همچون جان وانسبرو، مايكل كوك و پاتريشيا كرون و ... .

    محور و موضوع اصلي كتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام» چيست و فرد دانر آن را در پاسخ به چه پرسشي نوشته است؟

بگذاريد اين نكته محوري را يادآور شوم كه كتاب دانر صرفا يك روايت جديد از زندگي پيامبر نيست، بلكه مساله اصلي آن بازسازي فرآيند شكل‌گيري هويت اسلامي است. به نظر او براي فهم اسلام نخستين، بايد همزمان قرآن، منابع روايي اسلامي، شواهد مادي و منابع غيرمسلمانان را ديد و از تحميل هويت‌هاي ديني متأخر بر دوره نخست پرهيز كرد. ساختار خود كتاب نيز از زمينه خاور نزديك پيش از اسلام آغاز مي‌شود، سپس به جنبش مومنان، فتوحات، جنگ‌هاي داخلي و سرانجام ظهور اسلام به عنوان يك هويت ديني متمايز مي‌رسد. بنابراين پرسش اصلي كتاب، اين است كه اسلام در آغاز چه نوع جنبشي بود و جامعه‌اي كه بعدها «جامعه مسلمانان» نام گرفت، در ابتدا خود را چگونه تعريف مي‌كرد؟

به باور دانر در نخستين مرحله، با چيزي روبه‌رو هستيم كه او آن را «جنبش مومنان» (Believers’ Movement) مي‌نامد. اين جنبش در آغاز، بيش از آنكه يك دين كاملا تفكيك‌ شده، قاعده‌مند و داراي مرزبندي روشن با يهوديت و مسيحيت باشد، يك جنبش ديني توحيدي و تقوايي بود كه بر ايمان به خداي يگانه، عمل صالح، اطاعت از فرمان الهي و آمادگي براي داوري نهايي تاكيد داشت.

نكته محوري كتاب همين واژه Believers يا مومنان است. دانر مي‌گويد: نبايد اصطلاح «مسلمان» را بدون تامل، به شكل امروزين آن به تمام اعضاي جامعه نخستين محمد (ص) اطلاق كنيم. از نظر او در مرحله نخست، اين جامعه خود را بيش از هر چيز «مومنان» مي‌دانست و اين مفهوم مي‌توانست شامل برخي يهوديان و مسيحيان توحيدگرا و درستكار نيز باشد.

در نتيجه كتاب در واقع، داستانِ تبديل تدريجي يك جنبش گسترده توحيدي به ديني، با هويت متمايز و مرزهاي روشن‌تر، يعني چيزي است كه بعدها «اسلام» ناميده‌ شد.

    فرد دانر در اين كتاب كوشيده است نشان دهد كه ظهور اسلام در واقع و پيش از هر چيز يك جنبش ديني است و در برابر ديدگاه‌هايي قرار مي‌گيرد كه تبييني سياسي و اجتماعي از ظهور اسلام ارايه مي‌دهند. لطفا در اين باره به اختصار توضيح دهيد و بفرماييد استدلال‌هاي اصلي دانر براي اينكه نشان بدهد اسلام در اصل يك جنبش ديني بوده، چيست؟

اين يكي از مهم‌ترين و شايد بحث‌برانگيزترين جنبه‌هاي نظريه دانر است. او با تبيين‌هايي مخالفت مي‌كند كه انگيزه اصلي محمد (ص) و نخستين پيروانش را در قدرت سياسي، منافع اقتصادي، ملي‌گرايي عربي يا تحولات اجتماعي جست‌وجو مي‌كنند. دانر منكر اين عوامل نيست؛ حرفش اين است كه نبايد آنها را موتور اصلي جنبش اوليه دانست. به تعبير خود او، اسلام در آغاز يك جنبش ديني بود و دغدغه اصلي مومنان، دستيابي به رستگاري از طريق ايمان و رفتار درست بود. مسائل اجتماعي و سياسي نيز وجود داشتند، اما تا حد زيادي در نسبت با همين دغدغه ديني و اخلاقي معنا پيدا مي‌كردند. دانر در تسجيل اين ديدگاه، چند شاهد مهم دارد:

نخست، تاكيد بسيار پررنگ قرآن بر توحيد، تقوا، عمل صالح، داوري الهي، رستاخيز و مسووليت اخلاقي انسان.

دوم، پيوند محتوايي دعوت محمد (ص) با فضاي ديني خاور نزديك اواخر دوران باستان. دانر معتقد است دعوت محمد (ص) را بايد در جهاني فهميد كه يهوديت و مسيحيت و انواع جريان‌هاي توحيدي در آن حضور داشتند.

سوم، مفهوم «مومنان». به نظر دانر، اگر در نخستين مرحله، اعضاي اين جنبش صرفا بر اساس قوميت يا تعلق سياسي تعريف نمي‌شدند و حتي مسيحيان و يهوديان درستكار نيز در مفهوم گسترده «مومن» جاي مي‌گرفتند، اين موضوع با تفسير صرفا سياسي يا ملي‌گرايانه از خاستگاه جنبش سازگار نيست.

اين نكته را هم بايد اضافه كرد كه اين، به معناي حذف سياست از تاريخ صدر اسلام نيست. خود دانر بخش قابل توجهي از كتاب را به جنگ‌هاي داخلي، مساله جانشيني و رقابت بر سر رهبري جامعه اختصاص مي‌دهد. بحث او درباره اولويت تبيين ديني در مرحله آغازين است، نه اينكه سياست در آن دوره وجود نداشته است. ساختار كتاب نيز دقيقا اين مسير را دنبال مي‌كند: ظهور جنبش، گسترش آن، جنگ‌هاي داخلي و سپس ظهور اسلام به عنوان يك هويت ديني متمايز.

بدين لحاظ، حرف دانر فقط اين نيست كه «اسلام يك جنبش ديني بود»؛ نكته مهم‌ترش اين است كه او با تبيين‌هايي كه خاستگاه اسلام را عمدتا با اقتصاد، سياست، ناسيوناليسم عربي يا تحولات اجتماعي توضيح مي‌دهند، مخالفت مي‌كند و مي‌گويد انگيزه ديني را نمي‌توان از مركز تبيين كنار گذاشت. خود دانر به‌ روشني مي‌گويد مومنان درباره مسائل اجتماعي و سياسي دغدغه داشتند؛ اما آنها را در نسبت با تقوا، رفتار درست و رستگاري مي‌فهميدند.

    بستر ديني و سياسي و اجتماعي ظهور اسلام از نظر دانر چه ويژگي‌هايي داشته و اصولا ظهور يك دين جديد در پاسخ به چه مطالباتي صورت گرفته است؟

دانر براي فهم ظهور اسلام، از همان ابتدا از محيط عربستان فراتر مي‌رود و آن را در بستر خاور نزديك اواخر دوران باستان قرار مي‌دهد. در اين دوره دو قدرت بزرگ بيزانس و ساساني در منطقه حضور داشتند و جهان ديني نيز بسيار متنوع و در عين حال به‌ شدت درگير مباحث الهياتي بود. يهوديت و مسيحيت در منطقه حضور داشتند و ميان شاخه‌ها و قرائت‌هاي مختلف مسيحيت نيز اختلافات جدي وجود داشت. عربستان هم برخلاف تصور ساده‌اي كه گاهي از آن ارايه مي‌شود، جزيره‌اي كاملا جدا از اين تحولات نبود. ارتباطات تجاري، سياسي و فرهنگي عربستان با سرزمين‌هاي پيرامون، آن را در جريان‌هاي ديني منطقه قرار مي‌داد.

در چنين بستري، از نظر دانر يكي از مهم‌ترين مطالبات ديني، بازگشت به توحيد، تقوا، رفتار اخلاقي و آمادگي براي رستاخيز و داوري الهي بود كه در ادبيات اديان سامي از آن به «آخرالزمان» تعبير مي‌شود. بنابراين او ظهور جنبش محمد (ص) را در امتداد برخي جريان‌هاي ديني موجود در اواخر دوران باستان مي‌بيند؛ نه به عنوان پديده‌اي كه ناگهان و در خلأ تاريخي ظاهر شده ‌باشد.

البته بايد دقت كنيم كه دانر نمي‌گويد اسلام صرفا پاسخي مكانيكي به يك «نياز اجتماعي» بوده است. اتفاقا يكي از تفاوت‌هاي اساسي او با برخي تبيين‌هاي اجتماعي اين است كه براي انگيزه ديني و دغدغه رستگاري وزن بسيار زيادي قائل مي‌شود.

    فرد دانر در اين كتاب نگاهي متفاوت به امويان ارايه مي‌كند و از نقش آنها در گسترش اسلام سخن مي‌گويد. لطفا به اختصار در اين زمينه توضيح دهيد.

اين بخش از كتاب واقعا جالب است و غافلگير‌كننده؛ به‌ويژه براي شيعيان! چون دانر تصويري متفاوت از نقش امويان ارايه مي‌كند؛ تصويري كه به‌ جرات مي‌توان گفت حتي در ادبيات كلاسيك و سنتي عامه مسلمانان، اعم از اماميه يا اهل جماعت، بي‌سابقه يا حداقل كم‌سابقه است. تا جايي‌كه من به ياد دارم، در سال‌هاي اخير، تنها دكتر عبدالكريم سروش در برخي فقرات آثار خود، به بني‌اميه نگاهي واقع‌بينانه و نه از سر غيظ، افكنده و دوران اموي را نه عصر انحراف، بلكه بخشي از تاريخ اسلام قلمداد كرده‌ و حق ايشان را در توسعه سرزميني خلافت اسلامي گذاشته است.

در روايت‌هاي تاريخي و حافظه عمومي مسلمانان، امويان غالبا با سياست، قدرت، منازعات داخلي و گاه فاصله گرفتن از آرمان‌هاي ديني نخستين شناخته مي‌شوند. دانر اين تصوير را به‌طور كامل نمي‌پذيرد و استدلال مي‌كند كه نبايد امويان را صرفا گروهي از حاكمان فرصت‌طلب دانست كه از دين براي تثبيت قدرت خود استفاده كردند.

او معتقد است امويان، به ‌خصوص در دوره‌اي كه پس از جنگ‌هاي داخلي جامعه مومنان در حال بازسازي بود، در تثبيت و صورت‌بندي هويت ديني جامعه نقش مهمي داشتند. در كتاب، دوران امويان به‌ويژه با دوره عبدالملك بن مروان اهميت پيدا مي‌كند. در اين دوره تلاش براي تعريف روشن‌تر هويت جامعه، تاكيد بيشتر بر محمد (ص) و قرآن، صورت‌بندي روشن‌تر برخي آموزه‌ها و مناسك اسلامي و همچنين شكل‌گيري هويت سياسي عربي را مي‌بينيم. ساختار فصل پاياني كتاب نيز دقيقا اين موضوعات را در كنار يكديگر قرار مي‌دهد: «استقرار مجدد بني‌اميه و بازگشت به روياي امپراتوري»، بازتعريف اصطلاحات اصلي، تاكيد بر محمد (ص) و قرآن، مساله تثليث، تفصيل ‌يافتن مناسك اسلامي، تفصيل ‌يافتن داستان خاستگاه‌هاي اسلامي و برآمدن هويت سياسي عرب. نكته مهم اين است كه دانر نمي‌گويد امويان «اسلام را اختراع كردند». حرف او بسيار متفاوت است: امويان در فرآيند تبديل جنبش مومنان به جامعه‌اي با هويت ديني مشخص و متمايز، نقش بسيار مهمي ايفا كردند.

حتي در مقدمه كتاب، دانر تصريح مي‌كند كه امويان را نه صرفا «دستكاري‌كنندگان بدبين» نمادهاي ديني، بلكه حاكماني مي‌بيند كه به شيوه خود در تحقق اهداف جنبش و شكل‌گيري هويت متمايز جامعه مومنان نقش داشتند و معتقد است كه بدون سهم امويان، اسلام به صورتي كه امروز مي‌شناسيم احتمالا شكل نمي‌گرفت.

نكته اصلي دانر اين نيست كه «امويان اسلام را گسترش دادند»، بلكه مساله اين است كه آنها در تبديل جنبش اوليه مومنان به يك هويت ديني متمايز و تثبيت ‌شده نقش مهمي داشتند. در نگاه او، در دوره اموي، مخصوصا در زمان عبدالملك، مرزهاي هويت اسلامي روشن‌تر مي‌شود. بد نيست يك جمله شگفتي‌برانگيز از وي را نقل‌كنم كه «با ترديد بسيار مي‌توان پذيرفت كه دين اسلام، آن‌گونه كه امروز مي‌شناسيم، بدون تشريك مساعي امويان، حتي وجود مي‌داشت».

    آيا اين نگرش، نافي انتقادهايي است كه در طول تاريخ از امويان و تاثير ايشان بر اسلام و سرنوشت آن داشته است؟

نه، به هيچ‌وجه. اتفاقا به نظرم يكي از نكات مهم در خواندن دانر همين است كه تبيين تاريخي، با داوري اخلاقي يكي نيست. او نمي‌خواهد بگويد همه عملكردهاي امويان مثبت بوده يا انتقادهاي تاريخي از آنها بي‌اساس است. موضوع او چيز ديگري است: اگر بخواهيم تاريخ را بفهميم، بايد بتوانيم حتي درباره حكومتي كه در حافظه تاريخي گروه‌هاي مختلف با انتقادهاي جدي مواجه شده است، نقش تاريخي آن را بدون پيش‌فرض بررسي كنيم.

امويان همزمان مي‌توانستند يك قدرت سياسي باشند، با مخالفان خود درگير شوند، در جنگ‌هاي داخلي نقش داشته ‌باشند و در عين حال در نهادينه ‌شدن و تعريف هويت ديني جامعه‌اي كه بعدها اسلام نام گرفت، نقش ايفا كنند. اين دو گزاره الزاما متناقض نيستند.

ضمن اينكه بايد توجه داشت دانر نمي‌گويد امويان از ابتدا عامل شكل‌گيري جنبش بودند. جنبش مومنان پيش از آنها و با محمد (ص) آغاز شده‌ بود؛ بحث او درباره مرحله‌اي بعدي است كه در آن، پس از بحران‌ها و جنگ‌هاي داخلي، امويان در تثبيت ساختار سياسي و ديني جامعه نقش ايفا كردند. بنابراين خواندن دانر نبايد به اين معنا باشد كه روايت‌هاي انتقادي درباره امويان را كنار بگذاريم، بلكه بايد آنها را در كنار اين پرسش قرار دهيم كه امويان در فرآيند تاريخي شكل‌گيري اسلام چه كردند و چرا نقش آنها در اين فرآيند مهم بود؟

    نگاه متفاوت فرد دانر به اسلام و مسلمانان نخستين چه تاثيري در نگاه امروزي ما به آن دارد؟

به نظرم مهم‌ترين تاثير اين نگاه، تاريخي‌تر و پيچيده‌تر كردن تصوير ما از اسلام نخستين است. در روايت‌هاي رايج، گاهي فاصله‌اي كه امروز ميان اسلام، مسيحيت و يهوديت مي‌بينيم به همان شكل به قرن نخست اسلام منتقل مي‌شود؛ گويي از همان روز اول با سه جامعه ديني كاملا متمايز و داراي مرزهاي روشن مواجه بوده‌ايم. نظريه دانر ما را وادار مي‌كند اين فرض را دوباره بررسي كنيم.

اگر بپذيريم كه در مرحله نخست، جنبشي با محوريت توحيد، تقوا، عمل صالح و انتظار داوري الهي شكل گرفته و مرزهاي اعتقادي آن با يهوديان و مسيحيان هنوز به اندازه دوره‌هاي بعدي روشن نبوده است، آنگاه اسلام را نه يك پديده ايستا، بلكه يك فرآيند تاريخي مي‌بينيم. اين نگاه چند پيامد مهم دارد:

اول اينكه شكل‌گيري هويت اسلامي را تدريجي مي‌بينيم، نه يك امر كاملا نهايي ‌شده از همان آغاز.

دوم اينكه متوجه مي‌شويم «اسلام» به عنوان يك دين تاريخي، در تعامل با محيط ديني و سياسي خاور نزديك و همچنين در جريان منازعات داخلي جامعه نخستين شكل گرفته است.

سوم اينكه مرز ميان دين، سياست و هويت جمعي را در صدر اسلام پيچيده‌تر مي‌بينيم. نه مي‌توان همه‌ چيز را به سياست تقليل داد و نه مي‌توان سياست و تحولات اجتماعي را ناديده گرفت و شايد مهم‌تر از همه اينكه دانر به ما يادآوري مي‌كند كه تاريخ اسلام نخستين هنوز يك مساله پژوهشي باز است. ما با مجموعه‌اي از منابع بسيار ارزشمند، اما ناهمگون روبه‌رو هستيم و بايد آنها را با يكديگر مقايسه كنيم. خود دانر نيز بر اين نكته تاكيد كرده كه شواهد موجود كامل نيستند و هر بازسازي تاريخي از اين دوره تا حدي تفسيري و فرضيه‌اي باقي مي‌ماند.

از اين منظر، ارزش محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام فقط در اين نيست كه يك روايت تازه از آغاز اسلام ارايه مي‌كند؛ اهميتش اين است كه ما را وادار مي‌كند درباره مفاهيمي مثل «مومن»، «مسلمان»، «اسلام» و حتي «جامعه اسلامي» در قرن نخست هجري دوباره فكر كنيم.

مساله قابل توجه ديگري نيز وجود دارد كه عبارت است از ارج و منزلت روشنفكرانه روايت دانر از صدر اسلام. اين قضيه مفصل را در اينجا به اجمال برگزار مي‌كنم و مي‌گذرم و توضيح آن را به فرصتي ديگر احاله مي‌كنم.

مايلم در پايانِ سخن بار ديگر بر اين موضوع حساس و مناقشه‌برانگيز كه استعداد بدفهمي دارد، تاكيد بورزم كه درباره كلمه «مومنان» كه كليدواژه اين كتاب است، بايد خيلي دقيق باشيم. نظريه دانر اين نيست كه «اسلام وجود نداشت» يا «محمد رهبر يك جنبش يهودي - مسيحي بود»؛ بحث او اين است كه در مرحله آغازين، جامعه محمد (ص) را بهتر است يك جنبش توحيدي فراگير از مومنان بدانيم كه مرزهاي هويتي آن با يهوديان و مسيحيان هنوز به روشني دوره‌هاي بعدي نبود. به روايت دانر، اين مرزبندي به‌ تدريج و طي دهه‌هاي بعد شكل گرفت و كلام آخر اينكه دانر خودش نظريه‌اش را قطعي و نهايي نمي‌داند. او تاكيد مي‌كند كه مساله منابع در تاريخ اسلام نخستين بسيار جدي و درخور اعتناي بسيار است: بخش قابل توجهي از منابع روايي موجود ديرتر نوشته شده‌اند و شواهد مستند هم محدودند. بنابراين تفسير او، يك بازسازي تاريخي نيرومند، اما همچنان قابل بحث است، نه «كشف حقيقت نهايي درباره صدر اسلام».

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون