چگونه آموختم در عين نگراني به افزايش قيمت دلار عشق بورزم٭
يخ در جيب
محسن آزموده
نگهداري يخ در جيب كار معقولي نيست، آب ميشود و همه شلوار و پاي آدم را خيس ميكند.
اين روزها اما ريال در جيبهاي ما حكم يخ در جيب را پيدا كرده. يكي كه كارگر و كارمند است و حقوق بگير، كار ديگري نميتواند بكند. شندرغازي را با دوندگي از اين طرف و آن طرف جمع كرده، چه كار كند؟ به كجاي اين شب و روز تيره بياويزد قباي پار پوره خودش را؟
دو هفته پيش دوست عزيزي داشت از سر دلسوزي برايم كلاس توجيهي گذاشته بود و روي منبر رفته بود كه پولت را نگه ندار، برو دلار بخر، طلا بخر، امروز بخري سود كردهاي، ده روز ديگر ارزشش كم ميشود. براي اينكه سود كني و سوداگري نميگويم، براي اين ميگويم كه جلوي ضرر را بگيري! تنها راهش اين است. او راست ميگفت. من هم نگاهش ميكردم و ميخنديدم. قطعا از خنده احمقانهام ميفهميد كه اين كار را نميكنم، نه به خاطر اينكه خيلي آدم اخلاق مداري هستم يا دلسوز اقتصاد جامعه يا فلان و بيسار.
موضوع اين است كه مثل خيليها اين كارها از دستم بر نميآيد، بلد نيستم، آدمش نيستم. تا حالا به تعداد كمتر از انگشتان يك دست، از سر ناچاري و ناگزير، آن هم با هزار سلام و صلوات و دلهره به صرافي رفتهام و براي سفر يا تبديل پول اندكي كه دوستي فرستاده. هر كاريكنندهاش را ميخواهد، منكننده اين كارها نيستم، بحث مسائل مالي و اقتصادي كه ميشود، اضطراب و دلهره تمام وجودم را فرا ميگيرد، نگران ميشوم و مشوش و نميدانم چه خاكي بايد به سرم كنم. فقط من اين طور نيستم.
آدمها استعدادها و ظرفيتها و توانمنديهاي متفاوتي دارند. يكي فني است و دست به آچار، يكي در امور مالي خبره و باهوش است، يكي اهل هنر است، يكي خيال پرداز و اهل ادبيات، يكي به ورزش علاقه دارد، يكي عاشق علم اندوزي و دانشهاي محض است. قرار نيست همه بانكدار و حسابدار باشند.
اصلا اگر همه به خريد و فروش ارز و دلار مشغول باشند، چه كسي كارهاي ديگر را بكند؟ چه كسي آشپزي كند؟ چه كسي زبالهها را جمع كند؟ چه كسي ساخت و ساز كند؟ از قديم گفتهاند كار هر خر نيست، خرمن كوفتن.
اما دوستم از سر مهرباني، به قول سعدي آنچه شرط بلاغ بود، با من ميگفت، خواه پند بگيرم، خواه ملال. انصافا هم حرفش حرف حساب بود و از سر خيرخواهي ميگفت. وسط سخنراني دلسوزانه آن رفيق شفيق، دوست مهرباني ديگر سر رسيد و وقتي ديد بحث خريد و فروش دلار است، گفت حالا صحبت سر چقدر پول است؟ گفتم فلان قدر. هر دو بلند بلند خنديدند. گفتم چيه؟ خيليها همين را هم ندارند. دوستانم سري تكان دادند و دنبال كارشان رفتند.
من هم مثل آنها. فقط يك اضطراب و دلهره جديد به دلم افتاد. چه كار كنم؟ چه ميشود كرد؟ دو هفته از آن زمان گذشته و قيمت دلار به شكل سرسام آوري بالا رفته و گويا سر باز ايستادن ندارد. يعني ارزش اندوختههاي پف مثقالي من و امثال من بدون اينكه هيچ كاري كرده باشيم، كاهش يافته. چرا؟ چون ما بلد نبوديم دلار خريد و فروش كنيم. به زبان آدمهاي زرنگ و دست و پادار، عرضه و جربزهاش را نداشتيم و نداريم. حقمان است.
محكوم و مجبوريم به اينكه شاهد آب رفتن تدريجي يخ در جيب هايمان باشيم. اما شما يخ را در جيبهايتان نگه نداريد. عاقلانه نيست. هوا سرد شده، شلوارتان خيس ميشود، خشك نميشود، يخ ميكنيد و سرما ميخوريد و بايد هزينه دوا درمان را هم بپردازيد. خود دانيد.
٭ با اداي دين به استنلي كوبريك فقيد