• 1405 دوشنبه 20 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6441 -
  • 1405 دوشنبه 20 مهر

وزير بزرگ، شريك سلطنت

مرتضي ميرحسيني

پسرك سن‌وسالي نداشت. نمي‌شد گفت دقيقا چند‌ساله است. اما قطعا نوجوان بود. براي دادخواهي آمده بود. مي‌گفت براي دادخواهي به ديدن وزير بزرگ آمده است. نه شمشير داشت و نه سلاحي به كمر بسته بود. او را گشتند. چيزي پيدا نكردند. حتي به او مشكوك هم نشدند. قلبش تند مي‌زد، كه از ديد نگهبانان طبيعي بود. آشفتگي و نگراني در مواجهه با وزير بزرگ نظام‌الملك با آن ابهت و شهرت، نه عجيب بود و نه بي‌سابقه. مانعش نشدند. تشكر كرد. به سمت وزير رفت. ديد كه وزير روي تخت روان نشسته است. نزديك شد. درنگ نكرد. دشنه‌اي را كه معلوم نبود كجاي آستينش پنهان كرده بيرون كشيد و زخمي عميق به وزير زد. فرصت ضربه دوم را پيدا نكرد. يا شايد هم اصلا قصدش را نداشت. مطمئن بود همان يك ضربه كار را تمام مي‌كند. دويد. قصد فرار داشت. نتوانست. به دست نگهبانان افتاد. جانش را گرفتند. معلوم شد از اسماعيليه و از پيروان حسن صباح است و به انتقام خون‌هايي كه وزير از اعضاي اين فرقه ريخته، دست به دشنه برده است. شواهد دم‌دستي و ظاهر حادثه چنين تصويري را شكل مي‌داد. اما همان زمان شايعه ديگري هم سر زبان‌ها افتاد. مي‌گفتند آن پسرك، حتي اگر اسماعيلي بود (كه بود) در نقشه ملكشاه سلجوقي بازي كرد. مي‌گويند شاه از قدرت و نفوذ وزير مي‌ترسيد و از مدتي پيش تصميم به بركناري‌اش گرفته بود. اما شهامت اجراي اين تصميم را نداشت. پس به فكر حذف وزير، آن‌هم به دست ديگري افتاد. خيلي‌ها از كدورتي كه ميان آن دو افتاده بود خبر داشتند و روايتي ولو نصفه‌نيمه از پاسخ وزير به شاه را شنيده بودند. اينكه در ماجرايي، ميان يكي از نزديكان شاه و يكي از پسران وزير اختلافي افتاد. كارشان بالا گرفت. آنكه از نزديكان شاه بود به دستور پسر وزير به زندان افتاد. چند روزي در حبس نگهش داشتند. آزاد كه شد، پيش شاه رفت. به پايش افتاد و تلافي اين اهانت را خواست. ملشكاه نامه‌اي به وزير نوشت «اگر در حكومت با من شريك هستي، كه اين امر ديگري است. اگر نيستي، چرا پا از حد خودت فراتر گذاشته‌اي و مرز ميان فرمانروايي و فرمانبرداري را رعايت نمي‌كني؟» وزير هم پاسخي صريح به فرستاده شاه داد؛ «به سلطان بگو كه اگر تاكنون ندانسته‌اي كه من در اين فرمانروايي شريك تويم، پس بدان كه به اين جايگاه نرسيدي مگر با چاره‌گري و كارگرداني من. آيا مي‌خواهي كه به برداشتن دوات صدارت از مقابل تو فرمان دهم؟ تحقيقا دوات صدارت من با تاج سلطنت تو وابسته و همراه است. هر وقت اين دوات را برگيري، تاج نيز از سر تو برگرفته خواهد شد.» حرف سنگيني بود. دست‌كم براي شاهي كه به اطاعت بي‌چون‌وچراي زيردستانش عادت كرده بود پذيرفتني نبود. اما وزير بزرگ نادرست نمي‌گفت. حتي خودش را زيردست شاه نمي‌ديد. ملكشاه تاج و تختش را به او مديون بود. هرچقدر هم كه اين واقعيت را انكار مي‌كرد، بسياري به ياد داشتند كه او بعد از مرگ ناگهاني پدرش جز با پشتيباني وزير بزرگ به پادشاهي نمي‌رسيد و زير پاي ساير مدعيان – كه از شاخه‌هاي ديگر خاندان سلجوقي بودند – له مي‌شد. نظام‌الملك بود كه او را از همه تهديدهاي آن سال‌ها حفظ كرد و همزمان تشكيلات حكومت سلجوقي را براي حكومت بر بخش وسيعي از آسيا گسترش داد. از سلجوقيان، حتي بهترين‌شان چنين مديريتي برنمي‌آمد. آنان جنگ را مي‌شناختند و در كارزارها بي‌باك و سرسخت بودند. اما اداره كشوري به آن بزرگي، كه از آسياي ميانه تا آن سوي شام را در خود جاي مي‌داد، از آنان برنمي‌آمد. اين واقعيت چنان پررنگ بود كه مورخ بزرگ ابن‌اثير آن سال‌ها را عصر نظام‌الملك ناميد و بنداري اصفهاني نوشت بعد از مرگ وزير بزرگ همه ديدند كه دوام و كارآمدي دولت سلجوقي نه به هيبت و سايه سلطان، كه به تدبير و كفايت وزير وابسته است. ملكشاه در آن سفر، كه سفري به بغداد بود حضور داشت. خبر را كه شنيد به چادر وزير رفت. نظام‌الملك بعد از هفتاد‌وهفت سال زندگي و بيشتر از سه دهه وزارت، مُرده بود (مهر 471 خورشيدي) . شايد ملكشاه فقط مي‌خواست از مرگ او مطمئن شود. شايد هم صادقانه براي اداي احترام آمده بود. حتي شايد واقعا در قتل وزير نقشي نداشت. شايد هم داشت. چه داشت و چه نداشت، اتهام توطئه به او چسبيد. در بيشتر كتاب‌هاي تاريخي همين روايت به چشم مي‌خورد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون