• 1405 پنج‌شنبه 7 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6452 -
  • 1405 پنج‌شنبه 7 آبان

تأملی درباره خودشیفتگی فرهنگی

وقتي مدارا آينه مي‌شود

كامران مشفق آراني

واژه‌ خودشيفته اين روزها بيشتر از آنكه تشخيصي باليني باشد، برچسبي است كه آدم‌ها به يكديگر مي‌زنند. همكاري كه تعريف نمي‌كند، همسايه‌اي كه پست‌هايش را زياد مي‌گذارد، سياستمداري كه از خودش حرف مي‌زند، همه با يك واژه ناميده مي‌شوند و گفت‌وگو همان جا تمام مي‌شود. برچسب زدن راهي ساده است براي خلاص شدن از زحمت فهميدن و فهميده شدن و جامعه‌اي كه اين زحمت را به تدريج كنار مي‌گذارد، هر روز برچسب‌هاي تازه‌اي مي‌سازد. پارادوكس همين‌جاست؛ هرچه اين واژه بيشتر به كار مي‌رود، كمتر فهميده مي‌شود، و هرچه كمتر فهميده مي‌شود، آسان‌تر به كار مي‌رود. پيش از آنكه از جامعه سخن بگوييم، بايد ميان دو چيز مرز بكشيم كه در زبان روزمره يكي شده‌اند.
اولي اختلال شخصيت خودشيفته است كه در منابع باليني با نام اختصاري «ان پي دي» (اختلال شخصيتي نارسيستيك) شناخته مي‌شود. راهنماي تشخيصي روانپزشكي آن را الگويي پايدار از بزرگ‌نمايي، نياز به تحسين و همدلي مي‌داند كه از اوايل بزرگسالي آغاز مي‌شود و در موقعيت‌هاي گوناگون خودش را نشان مي‌دهد. پژوهشگران دو چهره براي آن برشمرده‌اند، چهره بزرگ بين و پرمدعا و چهره آسيب‌پذير و شكننده كه پشت حساسيت و رنجش پنهان مي‌ماند. اين اختلال كمياب است. راهنماي تشخيصي براي شيوع آن در نمونه‌هاي جامعه عمومي بازه‌اي از صفر تا حدود 6 درصد گزارش مي‌كند و مرور سامان‌مندي كه چند پژوهش مبتني بر مصاحبه ساختاريافته را كنار هم گذاشته، ميانگين را نزديك يك درصد يافته است. پس سخن گفتن از اختلال، سخن گفتن از اقليتي كوچك است كه رنج واقعي دارد و رنج واقعي هم به اطرافيانش مي‌دهد.
دومي چيز ديگري است كه شايد بهتر باشد خودشيفتگي فرهنگي بناميمش. اينجا سخن از بيمار نيست، سخن از صفتي است كه در طيف پيوسته آدم‌ها كمي بيشتر يا كمي كمتر ديده مي‌شود و از هواي فرهنگي تغذيه مي‌كند. كريستوفر لش در كتاب فرهنگ خودشيفتگي كه سال ۱۹۷۹ ميلادي از وي منتشر شده، همين مهم را ديد و به خوبي توضيح داد. او خودشيفتگي را بيش از يك بيماري فردي، حالتي اجتماعي مي‌دانست كه با فروپاشي اقتدار خانواده، تسلط ذهنيت درماني و مصرف‌گرايي پديد مي‌آيد. سه دهه بعد، ژان توئنگي و كيت كمپبل همين مفهوم را به زبان داده‌ها بردند و در كتابي كه سال ۲۰۰۹ منتشر كردند از اپيدمي خودشيفتگي سخن گفتند. اما حتي اين نام‌گذاري هم درباره صفت است، نه درباره تشخيص. مقاله‌اي كه اين دو را با هم قاطي كند، يا بيمار را قرباني استعاره مي‌كند يا جامعه را بيمارخانه مي‌خواند، و هيچ كدام دقيق نيست.
اگر خودشيفتگي فرهنگي را بپذيريم، پرسش بعدي اين است كه اين هوا از كجا مي‌آيد. توئنگي و كمپبل پاسخي روشن داشتند. از دهه هفتاد ميلادي، جنبشي كه عزت نفس را هدف تربيت قرار داد، كم‌كم ميان ارزشمند بودن و ويژه بودن فرق نگذاشت. كودك ياد گرفت كه بايد خودش را دوست بدارد، اما نه اينكه دوست داشتن خود با ساختن چيزي و پذيرفتن مسووليتي همراه است. به باور آنها نشانه‌هاي اين روند را مي‌شود در تورم نمره‌ها در مدرسه‌ها ديد، در خانواده‌هايي كه ستايش را جاي راهنمايي نشاندند و در بازاري كه براي كودكان پيراهن‌هايي با شعارهاي خودستايانه چاپ مي‌كرد. آنها حتي اين باور رايج را به چالش كشيدند كه خودشيفته در نهان عزت نفس پاييني دارد و با تكبر آن را مي‌پوشاند و نوشتند كه بسياري از خودشيفتگان از خود لبريزند. در گفت‌وگويي كه پيترسون سال ۲۰۲۴ با كمپبل داشت نيز، يكي از محورهاي بحث همين بود كه وسواس نسبت به عزت نفس بيشتر خودشيفتگي شكننده مي‌پروراند تا آدم‌هاي استوار.
بايد صادق بود، اين روايت بي‌مناقشه نيست. توئنگي در تحليل نمره‌هاي دانشجويان به افزايشي در حدود يك سوم انحراف معيار از اوايل دهه هشتاد تا ۲۰۰۶ رسيد، اما گروهي ديگر از پژوهشگران، با نمونه‌هايي بسيار بزرگتر از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶، تغيير چنداني نيافتند. بعدها دسته‌اي از پژوهشگران نشان دادند كه تفاوت سني بزرگتر از تفاوت نسلي است، يعني هر نسل جوان از بزرگترهايش خودمحورتر است و نسل امروز استثنا نيست. منتقدان يادآور شدند كه نمونه‌هاي توئنگي دانشجويي و در دسترس بودند و الزاما نماينده كل جامعه نبودند. حتي خود سنجه‌اي كه براي اندازه‌گيري اين صفت به كار مي‌رود، به‌خصوص وقتي تأكيدش بر اعتماد به نفس و قاطعيت است، از نقد در امان نمانده است. پس نبايد از آنچه مي‌دانيم قاطع‌تر سخن بگوييم. اما شايد دعوا بر سر شمارش، پرسش بزرگتري را پنهان كند. حتي اگر مقدار خودشيفتگي ثابت مانده باشد، آينه‌هايي كه براي آن ساخته‌ايم، عوض شده‌اند.
شبكه‌هاي اجتماعي آينه‌هايي‌اند كه خودشان به ما نشان مي‌دهند چقدر ديده شده‌ايم. هر پسند و هر بازنشر عددي است كه حال آدم را مي‌سنجد، و الگوريتمي كه براي ماندن ما ساخته شده است، چيزي را بيشتر نشان مي‌دهد كه توجه بيشتري جلب كند. در چنين فضايي خودنمايي هزينه‌اي ندارد و پاداش دارد. براي كساني كه بخش بزرگي از روزشان را در اين فضا مي‌گذرانند، ارزش خود كم كم در عددي خوانده مي‌شود كه ديگران برايشان ثبت مي‌كنند. و حالا آينه تازه‌اي هم رسيده است. بسياري از ما دستيارهاي هوش مصنوعي را مخاطبي بي‌خستگي مي‌شناسيم كه هميشه حاضر است و هرگز نمي‌رنجد. اما پژوهشي از شركت آنتروپيك در سال ۲۰۲۳ نشان داد كه پنج دستيار پيشرو در كارهاي گوناگون به ‌طور پيوسته چاپلوسي مي‌كنند، يعني پاسخ را به باور كاربر نزديك مي‌كنند، و داوري‌هاي انساني كه اين مدل‌ها با آنها پرورده مي‌شوند خود تمايل دارند پاسخ همسو با نظر كاربر را برگزينند. به بيان ديگر، آينه‌اي ساخته‌ايم كه پاسخ هم مي‌دهد، و پاسخش را ما، بي‌آنكه بخواهيم، به سوي تأييد خودمان كج كرده‌ايم.
در اينجا لازم است گامي به عقب برويم و از فلسفه علم كمك بگيريم. ايان هكينگ سال ۱۹۸۶ مقاله‌اي با عنوان ساختن آدم‌ها نوشت و بعدها مفهوم اثر حلقه‌اي را به آن افزود. استدلال او اين بود كه رده‌بندي‌هاي علوم انساني با رده‌بندي‌هاي علوم طبيعي تفاوتي بنيادي دارند. ذره‌ بنيادي از اينكه نامي بر او گذاشته‌اند خبر ندارد، اما انساني كه نامي باليني بر او مي‌گذارند آن نام را مي‌شنود، با آن خودش را مي‌فهمد، رفتارش را با آن تنظيم مي‌كند، و به اين ترتيب خود رده هم تغيير مي‌كند. رده و رده‌بندي شده در حلقه‌اي بسته يكديگر را مي‌سازند. هكينگ تأكيد مي‌كرد كه علم گاهي انواعي از آدم‌ها را پديد مي‌آورد كه پيش از آن، دست‌كم به همين شكل، وجود نداشته‌اند.
اگر اين نگاه را به خودشيفتگي بياوريم، چند چيز روشن مي‌شود؛ واژه‌ باليني از اتاق درمان بيرون آمده و به زبان روزمره رسيده است و در اين مسير دقتش را از دست داده و جذابيتش را بيشتر كرده است. آدم‌ها حالا خودشان را با آن مي‌سنجند، ديگران را با آن مي‌سنجند و شبكه‌ها پر شده‌اند از ويديوهايي كه نشانه‌ها را فهرست مي‌كنند. اين رواج دو پيامد دارد كه ظاهرا در تضاد با يكديگرند. از يك سو، بيماراني كه واقعا به اين اختلال مبتلا هستند و تا ديروز براي جامعه نامریي بودند، حالا بيشتر ديده مي‌شوند و گفت‌وگو درباره آنچه تجربه مي‌كنند و آنچه به اطرافيان تحميل مي‌كنند ممكن شده است. از سوي ديگر، همين ديده شدن با برچسب‌زني و تورم تشخيص همراه است. هر رفتار خودمحورانه‌اي به نام اختلال خوانده مي‌شود و وقتي همه خودشيفته ناميده شوند، واژه توان تمايز خود را از دست مي‌دهد و بيمار واقعي در انبوهي از برچسب‌هاي سبك گم مي‌شود. بيم از برچسب هم مي‌تواند كمك خواستن را براي كسي كه واقعا به كمك نياز دارد دشوارتر كند.
در حلقه هكينگ هيچ نقطه بي‌گناهي وجود ندارد. جامعه واژه را برمي‌دارد، واژه خودش را در جامعه تغيير مي‌دهد و جامعه تغييريافته واژه تازه‌اي مي‌طلبد. اگر امروز از خودشيفتگي بيش از هر زمان ديگر سخن مي‌گوييم، يك دليلش شايد اين باشد كه آينه‌هايي ساخته‌ايم كه آن را بيش از هر زمان ديگر ممكن، ديدني و پاداش‌دار مي‌كنند. آنچه پاداش مي‌گيرد تكرار مي‌شود، و آنچه تكرار مي‌شود، به هنجار بدل مي‌شود.
اكنون مي‌توان به پرسشي رسيد كه اين بحث را از روان‌شناسي به جامعه‌شناسي مي‌برد. جامعه‌اي كه عزت نفس را با استحقاق، و ارزشمندي را با ويژه بودن اشتباه مي‌گيرد، كم‌كم مدارا را هم با نداشتن معيار اشتباه مي‌گيرد. مدارا در اصل فضيلتي درباره آدم‌هاست، يعني پذيرفتن ديگري با همه تفاوت‌ها و نادرستي‌هايش و پرهيز از تحقير او. اما اين فضيلت در آينه فرهنگ خودشيفته مدام مي‌لغزد. مدارا با فرد كم‌كم به مدارا با هر رفتار تبديل مي‌شود و تعارف به جاي داوري مي‌نشيند. در محيط كار، در خانواده، در رسانه، در سياست ياد مي‌گيريم كه نگفتن بهتر از گفتن است و هر نقدي را تعرض مي‌ناميم. اينجاست كه آينه كامل مي‌شود، آينه‌اي كه هيچ چيز را نمي‌شكند چون هيچ چيز را نمي‌سنجد. نتيجه‌اش جامعه‌اي است كه در آن هر كس حق دارد ديده شود، اما كسي حق ندارد سنجيده شود، و ديده شدن بي‌سنجش دير يا زود به رقابت بر سر بلندترين صدا مي‌انجامد.
آنچه در چنين آينه‌اي رشد مي‌كند الگوهايي‌اند كه توجه را سرمايه مي‌دانند. دونالد ترامپ را مي‌توان نماد اين روند گرفت، نه از آن رو كه تشخيصي بر او بگذاريم. قاعده‌اي در روانپزشكي آمريكا درست از همين رو روانپزشكان را از تشخيص چهره‌هاي عمومي از دور بازمي‌دارد و اين قاعده معقول است. سخن بر سر سبك است، نه بر سر روان‌شناسي يك فرد. او تاجري بود كه نامش را بر ساختمان‌ها و محصولات نوشت، چهره‌اي تلويزيوني شد و بعد از شبكه‌هاي اجتماعي به عنوان بلندگوي مستقيم بهره برد و بدون ميانجي با مخاطبانش سخن گفت. توجه براي او، همچون براي بسياري از كنشگران عصر ما، سرمايه‌اي بود كه با خرج شدن بيشتر مي‌شد. نكته مهم رفتار او نيست، نكته مهم اين است كه رسانه‌ها و مخاطبان - چه ستايشگر و چه منتقد - آن را بازتاب دادند و مي‌توان استدلال كرد كه بخشي از اين بازتاب به شهرت و قدرت برگشت. وقتي مدارا معيار را كنار بگذارد و الگوريتم توجه را پاداش بدهد، سبكي كه نمايش دادن را بر پاسخ دادن مقدم مي‌دارد، فضاي مساعدتري در سياست پيدا مي‌كند. جامعه‌ها از آنچه برنده مي‌بينند تقليد مي‌كنند. نوجواني كه هر روز مي‌بيند صداي بلندتر، ديده ‌شدن بيشتر را نتيجه مي‌دهد، چيزي مي‌آموزد كه هيچ كلاس درسي به او نمي‌دهد، اينكه اعتبار را مي‌توان از بازتاب ساخت و نيازي نيست از كار و تجربه ساخت. الگوپذيري فرآيندي خنثي نيست و هميشه به سمت پاداش مي‌رود و وقتي پاداش را آينه توزيع كند، تقليد هم به سمت خودنمايي مي‌رود. اين بحث مرز نمي‌شناسد. آينه‌اي كه در گوشه‌اي از جهان نصب مي‌شود در همان لحظه روي صفحه هر گوشي در هر شهر ديگر هم مي‌افتد و ما نيز از اين بازتاب بي‌نصيب نيستيم. در روايت اويد (شاعر رومي پيش از ميلاد) نارسيس را زيبايي‌اش نابود نكرد بلكه ناتواني‌اش از درك بازتاب خودش در آينه چشمه كشت. در كنار او پژواكي هم بود كه فقط واپسين كلمه‌هايش را بازمي‌گرداند. آينه و پژواك هر دو آدمي را به خودش بازمي‌گردانند و ديگري را از ميان برمي‌دارند. اگر بخواهيم تصوير امروز را در يك جمله خلاصه كنيم، همين است. شبكه اجتماعي آينه است، دستيار چاپلوس پژواك، و فرهنگي كه مدارا را به بي‌معياري كشانده، اين دو را رفتاري مودبانه در عين حال بدون مخالفت مي‌پندارند.
بايد روشن گفت كه راه خروج، بي‌مدارايي نيست. بيماري كه به اين اختلال دچار است سزاوار همدلي و درمان است، و جامعه‌اي كه تشخيص را به ناسزا بدل كند، نخست به او خيانت مي‌كند. اما همدلي با فرد غير از پذيرش هر رفتار است. مدارا با آدم بايد بماند، و مدارا با هر كنشي بايد جاي خود را به معيار بدهد. داوري‌اي كه از سر مهر باشد با تحقير يكي نيست و نقدي كه ديگري را جدي مي‌گيرد از مهربان‌ترين شكل‌هاي احترام است. هر نهادي، از خانواده تا رسانه و سياست، كه اين تمايز را از دست بدهد، بايد انتظار داشته باشد كه بيشترين بازتاب را كساني بگيرند كه بيشترين توجه را مي‌طلبند، نه كساني كه بيشترين ارزش را دارند. اين را نبايد هشداري اخلاقي خواند، چون پيش از آنكه اخلاقي باشد، مساله‌اي ساختاري است و به اين برمي‌گردد كه نهادها چه چيزي را پاداش مي‌دهند و چه چيزي را ناديده مي‌گيرند. شايد دانش باليني ما از خودشيفتگي هرگز به اندازه امروز دقيق نبوده باشد، و شايد هرگز واژه آن به اندازه امروز بي‌دقت به كار نرفته باشد. اين دو با هم رشد كرده‌اند و اثر حلقه‌اي هكينگ مي‌گويد كه از هم جدا نيستند. بنابراين پرسش بنيادين اين است كه جامعه‌اي كه مدارا را به نداشتن معيار تعبير مي‌كند، چگونه مي‌تواند ميان همدلي با بيمار و تسليم در برابر الگوي خودشيفته مرز بكشد، و آينه‌اي را كه خودش ساخته است چگونه مي‌تواند به پنجره‌اي بدل كند كه ديگري را در آن ببيند.
منابع: 
1- Dhawan et al., Prevalence and treatment of NPD in the community
2- Roberts et al., It Is Developmental Me, Not Generation Me
3- Hacking, Making Up People
4- Anthropic, Towards Understanding Sycophancy in Language Models
5- Peterson × Campbell, EP 480

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون