تمام خداحافظيهاي جهان
محمد خيرآبادي
غروب بود. زن و مرد روي صندليهاي پلاستيكي آبي ترمينال نشسته بودند. چمدان كوچك زن كنار پايش بود. مرد دو ليوان چاي كاغذي گرفته بود و يكي را روي صندلي خالي ميانشان گذاشته بود. از نيم ساعت پيش آنجا بودند و هنوز هيچكدام سراغ چاي نرفته بودند. روبهرويشان، آن طرف سالن، خانوادهاي دور يك سرباز جوان جمع شده بودند. مادرش يقه لباسش را مرتب ميكرد. پدر چيزي ميگفت و پسر سر تكان ميداد. خواهر كوچكش هر چند لحظه يك بار دست برادر را ميگرفت و رها ميكرد، انگار ميترسيد اگر ولش كند، ديگر نتواند پيدايش كند. زن به آنها نگاه ميكرد. مرد هم.
بلندگوي ترمينال نام چند شهر را اعلام كرد. مسافران از كنارشان رد شدند. صداي كشيده شدن چمدانها روي كف سالن ميپيچيد.
مادر سرباز چيزي از كيفش درآورد؛ شايد پول، شايد كاغذي تاخورده. در دست پسر گذاشت. پسر خنديد. مادر اما نخنديد.
زن سرش را پايين انداخت.
مرد ليوان چاي را برداشت و دوباره سر جايش گذاشت.
سرباز جوان ناگهان خم شد و مادرش را بغل كرد. مادر چند ثانيه بيشتر مقاومت نكرد. دستهايش را دور شانههاي پسر حلقه كرد. پدر رويش را برگرداند و به تابلوي حركت اتوبوسها نگاه كرد.
زن آهسته گفت:
- هميشه از اين لحظه بدم مياومد.
مرد چيزي نگفت.
اعلام سوار شدن يكي از اتوبوسها در سالن پيچيد.
خانواده به سمت در خروجي راه افتادند.
خواهر كوچك چند قدم عقب ماند، دويد و خودش را به برادرش رساند.
زن لبهايش را به هم فشرد.
مرد به شيشه روبهرو خيره شد.
اتوبوسي كه زن بايد سوارش ميشد، وارد سكو شده بود.
خانواده از شيشههاي سالن دور شدند.
فقط سرباز ديده ميشد كه كنار اتوبوس ايستاده بود و دست تكان ميداد.
زن بالاخره چاي را برداشت. جرعهاي نوشيد. سرد شده بود.
گفت:
- بايد برم.
مرد سر تكان داد. انگار هر دو مدتها پيش همه حرفها را زده بودند.
زن چمدانش را برداشت.
چند لحظه كنار هم ايستادند.
بعد زن به سمت سكو رفت.
مرد همانجا ماند.
وقتي اتوبوس شروع به حركت كرد، زن پشت شيشه پيدا شد. دست تكان نداد. مرد هم همينطور.
فقط تا جايي كه ميشد به هم نگاه كردند.
بعد اتوبوس پيچيد و ناپديد شد.
در سالن، خانواده ديگري دور مسافري ديگر جمع شده بودند. انگار هيچ اتفاق خاصي نيفتاده باشد. انگار تمام خداحافظيهاي جهان، هر روز در همين مكان تكرار ميشوند و هر بار براي كسي، اولين و آخرين بارند.