• 1405 شنبه 9 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6453 -
  • 1405 شنبه 9 آبان

گفت‌وگوي نوريا ريباس كوستا با مارينا گارسِس

دوستي تحول‌آفرين است

محمد صادقي

يكي  از  بهترين   و دلنشين‌ترين كتاب‌هايي كه در زمينه دوستي  (و همچنين، هنرِ زندگي) منتشر شده، كتابِ «هواي دوستي»    اثر مارينا گارسِس   (Marina Garcés) است كه با ترجمه الهام شوشتري‌زاده (نشر اطراف) راهي كتابفروشي‌ها شده است. مارينا گارسِس (زاده 28 نوامبرِ 1973 در بارسلونا) فيلسوف، استادِ دانشگاه و مقاله‌نويسِ اسپانيايي كه در سالِ 2001 دكتراي خود را در فلسفه گرفته و اكنون در دانشگاه آزادِ كاتالونيا مشغول به تدريس و پژوهش است، در اين كتاب، با روايتي متفاوت به مفهومِ دوستي و پرسش‌هايي درباره آن پرداخته است.  نوريا ريباس كوستا (Nuria Ribas Costa) روزنامه‌نگار و حقوقدانِ اسپانيايي، در شماره دهمِ «بررسي كتاب‌هاي اروپايي» گفت‌وگوي تصويري خودش با گارسِس درباره كتابِ «شور و شوقِ غريبه‌ها» كه با نامِ «هواي دوستي» و عنوانِ فرعي «درباره اشتياق به غريبه»  در ايران نيز ترجمه شده را منتشر كرده است. اين گفت‌وگو كه در 18 دسامبر 2025 انتشار يافته را ترجمه كرده و پيش روي خوانندگان عزيز قرار مي‌دهم.

 

    نوريا ريباس كوستا: در كتابِ «شور و  شوق ذ غريبه‌ها»  به برخي كليشه‌هاي رايج  درباره دوستي مي‌پردازيد. آيا چنين گفتمان‌هايي خطرناك  ‌ هستند؟

مارينا گارسِس: ما وارثِ چارچوبي مفهومي هستيم كه دوستي را آرماني مي‌كند. سنتِ فلسفي ما از دوستي به ‌مثابه رابطه‌اي حقيقي يا كامل سخن مي‌گويد: در حالي ‌كه هدف‌هاي توليدمثلي، اقتصادي يا سياسي در پيوندهاي ديگر حضور دارند، دوستي به نظر مي‌رسد هيچ هدفي جز خودِ دوستي ندارد؛ بنابراين ناب است و تمامِ فضيلت‌هاي ممكن را دربرمي‌گيرد. اين آرمان‌سازي در زبانِ روزمره و در شيوه حرف‌ زدنِ ما از دوستي بازتوليد مي‌شود و در نهايت، در زندگي واقعي به سرخوردگي‌هاي فراواني مي‌انجامد، زيرا به‌ آساني ممكن است احساس كنيم دوستانِ واقعي‌ِ ما هرگز در حد و اندازه‌ِ اين آرمان نيستند.

    اين روزها مقاله‌هاي زيادي درباره «قطع رابطه با يك دوست» يا «تشخيصِ دوستي‌هاي سمي» منتشر مي‌شود. آيا پايان‌ دادن به دوستي‌ها به يك مُد تبديل شده است؟

به‌ گمانِ من دغدغه‌اي درمان‌محور وجود دارد كه در حال تسخيرِ بخشِ بزرگي از گفتمانِ دوستي است؛ دغدغه‌اي كه با مديريتِ عواطف در چارچوبِ الگوي سرمايه‌دارانه روابط پيوند دارد. مدام از ما خواسته مي‌شود كه روابط‌مان را بر پايه منافعِ عاطفي بسنجيم: آنچه به كارمان مي‌آيد، نگه داريم و آنچه سودي ندارد را دور بريزيم. كنار بگذاريم. اين نوع دوستي درمان‌محور - يا در واقع، سرمايه‌دارانه - مستلزمِ آن است كه ارزشِ خود را نه ‌فقط بر اساسِ تعدادِ ارتباطاتي كه ايجاد مي‌كنيم، محاسبه كنيم (كه همان وجه ساده و آشكار ماجراست)، بلكه بر پايه چگونگي مديريتِ اين روابط براي منفعتِ شخصي‌مان بسنجيم. به‌ گمانِ من، اين رويكرد به شيوه  درك ما  از دوستي آسيب جدي  وارد مي‌كند.

    بنابراين گمراه‌كننده است اگر بگوييم «دوستانم مرا  از  گزندهاي دنيا  نجات  مي‌دهند»؟

قرار نيست دوستي چنين كاري بكند، مگر نه؟ اين منطقِ درمان‌محور - منطقِ مصونيت و پناهگاه- دوستي را از نيروي غريبگي‌اي كه به ‌گمانِ من در آن نهفته است، تُهي مي‌سازد: دوست در زندگي ما هميشه غريبه‌اي است و اين درست نقطه مقابلِ الگوي مبتني بر مصونيت يا سمي ‌بودن است. در اين كتاب، دوستي را رابطه‌اي مبتني بر مقاومت توصيف مي‌كنم؛ رابطه‌اي كه مي‌تواند به شكل‌گيري جامعه‌اي كمك كند كه در آن پيوندها و عواطف صرفا بر پايه سلسله‌مراتب و از طريق سلطه و طرد، سازمان نيافته باشند.

    بياييد درباره غريبه  ‌بودن صحبت  كنيم.

وقتي از غريبگي حرف مي‌زنم، منظورم تفاوت‌هاي عيني نيست؛ در واقع نخستين غريبه، خودِ انسان است. غريبگي بُعدي متقابل دارد: يعني قدم‌ گذاشتن در مسيري كه در آن نه كاملا مي‌دانيم چه كسي هستيم و نه مي‌دانيم به چه كسي مي‌توانيم بدل شويم. پس اگر بگوييم دوستي با به‌ رسميت‌ شناختنِ اين بي‌جايي در نسبت با چيزي پيوند دارد، پذيرفته‌ايم كه هنگامِ آغازِ يك دوستي، براي يكديگر غريبه‌ايم و اين به آن معنا نيست كه دوست حتما بايد از سرزميني دور آمده باشد، به نژادي ديگر تعلق داشته باشد، به زباني ديگر سخن بگويد يا آدمي عجيب‌وغريب باشد. اما ما خيلي خوب ياد گرفته‌ايم كه با غريبه‌ها چگونه به‌ صورت سلسله‌مراتبي زندگي كنيم: اول مردمِ خودم، سپس ديگران. اين را مي‌توانيم با زبان‌هاي سياسي گوناگون بيان كنيم: هم با گفتمان‌هاي آشكارا نژادپرستانه يا طبقاتي و هم با ايده‌هايي چون چندفرهنگ‌گرايي كه شايد برابرخواهانه‌تر به نظر برسند، اما در اصل، مبتني بر تمايزگذاري ميانِ «ما» و «ديگران» نيز است. تفاوت‌هايي كه به‌ درستي سازماندهي شده باشند، هر كس را سر جاي خود و در گروه خودش قرار مي‌دهند. دردسر از جايي آغاز مي‌شود كه اين طبقه‌بندي ترك برمي‌دارد يا متزلزل مي‌شود؛ چه بر اثر مقاومت، مبارزه اجتماعي و خصومت و چه صرفا به‌ دليل آميختگي‌هاي پيش‌بيني ‌نشده: جايي باشي كه در نگاه ديگران به آن تعلق نداري يا با كساني دوست شوي كه شبيه به تو نيستند... تخطي همين ‌جاست. در كتاب، من يك پيشنهادِ سياسي جدي مطرح مي‌كنم كه خودمان را جامعه‌اي ببينيم كه همزيستي‌اش واقعا ميان غريبه‌ها شكل مي‌گيرد، نه جامعه‌اي از پيش‌ ساخته با هويت‌هايي كاملا جدا و به ‌خوبي مديريت ‌شده.

    نقش آن غريبگي‌اي كه هنگامِ زندگي در شهر با آن مواجه مي‌شويم، چيست؟

در كتابِ شهرِ پرنسس (Ciutat Princesa) من از محله به ‌عنوانِ يك واحد يا فضاي سياسي همزيستي حرف مي‌زنم. استدلال من اين بود كه گرايشي به آرماني كردنِ اين فضا و داشتنِ تصويري بسيار رمانتيك از زندگي در آن وجود دارد؛ گويي محله‌ها، درست مانندِ دوستان، هميشه از پيش وجود داشته‌اند. اما واقعيت چنين نيست: شهرها، شهرك‌ها و محله‌ها ماهيتي پويا دارند و از مردمي ساخته مي‌شوند كه كم و بيش جبرا مي‌آيند و مي‌روند. تمامِ اينها جلوه‌هايي از فراز و فرودِ زندگي مشترك هستند؛ زندگي‌اي كه مي‌تواند كم‌وبيش باثبات باشد و شبكه‌هاي اجتماعي كم‌وبيش محكمي پديد آورد. اكنون، ما در دوره‌اي از بي‌ثباتي و خشونتِ شديد در شيوه‌هاي ورودمان به مكان‌هايي كه در آنها زندگي مي‌كنيم و ترك‌شان مي‌كنيم به سر مي‌بريم. وضعيتي كه اين پرسش را در ذهنِ من برمي‌انگيزد كه محله كجاست؟ آن فضا- زماني كه بتوانيم در آن نوعي همجواري و نزديكي را با كساني كه در اطراف ما هستند تجربه كنيم، كجاست؟

    منظورتان چيست؟

براي نمونه، همين الان، من و شما با وجودِ فاصله فيزيكي زياد، اما در حالِ گفت‌وگويي بسيار نزديك هستيم. به ‌گمانِ من، بازانديشي در روابطِ دوري و نزديكي جالب است، چون كمك مي‌كند از ايده‌هاي رمانتيك درباره همسايه‌ها فراتر برويم. همسايه‌هاي ما در دنياي امروز چه كساني‌ هستند؟ و چگونه مي‌توانيم روابطِ همسايگي را به ابعادِ ديگري از زندگي مشترك‌مان گسترش بدهيم؛ فراتر از آنچه فقط در مجاورتِ فيزيكي تداوم مي‌يابد؟

    آيا فلسفه‌اي نو از دوستي - اين شور و شوقِ غريبه‌ها - به ما در پاسخ‌ دادن به اين پرسش كمك مي‌كند؟

همين‌طور است. اگر به شهر - يعني جايي كه در ميانِ غريبه‌ها زندگي مي‌كنيم - همچون بستري براي دوستي‌هاي احتمالي نگاه كنيم، گمان مي‌كنم مي‌توانيم برداشتي از آن داشته باشيم كه كمتر خصمانه باشد.

    شما اغلب از آموزشِ اين نكته به فرزندان‌تان مي‌گوييد كه رفتارهاي دوستانه و ژست‌هاي نزديكي ميانِ غريبه‌ها استثناهايي در جهاني پر از دشمن نيستند، بلكه نشانه‌هاي جامعه‌اي ديگر و گرم‌تر هستند؛ جامعه‌اي كه مي‌تواند واقعيت داشته باشد.

يكي از عواملي كه به بدگماني ما دامن مي‌زند، زباني است كه با آن براي روايتِ داستان‌هاي دوستانه استفاده مي‌كنيم. اغلب اين داستان‌ها را با لحني حماسي توضيح مي‌دهند، گويي استثنايي هستند: ما خبرهاي شگفت‌انگيزي مي‌شنويم از همسايه‌اي كه به همسايه ديگر كمك كرده يا مهاجري كه از ديوار بالا رفته تا كودكي را كه از بالكن آويزان مانده، نجات بدهد... چرا اين اتفاق‌ها را نادر جلوه مي‌دهيم، نه اينكه كمك‌ كردن به يكديگر را امري عادي بدانيم؟ حماسي و خارق‌العاده جلوه‌ دادنِ بخشندگي و نزديكي انساني، بي‌علاقگي و بي‌تفاوتي را عادي مي‌كند و نزديكي و ياري متقابل را استثنايي جلوه مي‌دهد.

    آيا  دوستي  مفهومي تحول‌آفرين  است؟

اگر آن را در چارچوبِ آرماني محصور نكنيم - كه دامِ بزرگ همين است - بله؛ دوستي تحول‌آفرين است، به‌ شرط آنكه توانِ پرسشگري‌اش را زنده نگه داريم: پرسش از اينكه در نسبت با ديگران چه كسي هستيم، چگونه وعده‌هايي والاتر مي‌دهيم و چگونه شكل‌هاي تازه‌اي از همزيستي مي‌آفرينيم.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون