درباره كتاب «شور و شوق غريبهها» نوشته مارينا گارسس
بودن با يكديگر به جاي انجام كاري با يكديگر
دُلورِس آلوارِث
ترجمه: محمد صادقي
كتابِ «شور و شوقِ غريبهها» اثرِ مارينا گارسِس كه در سال ۲۰۲۵ توسطِ انتشاراتِ گالاكسيا گوتنبرگ منتشر شده، چشماندازي جامع از دوستي و روابطِ ميانِ انسانها پيشِ روي ما ميگذارد. اين كتاب از ديدگاه انديشمندانِ كلاسيك به تأمل درباره دوستي پرداخته و از نگاه نويسنده، ما را به اين نتيجه ميرساند كه دوستان چگونه وارد زندگي ما و بخشي از آن خانواده انتخاب شدهاي ميشوند كه بسيار آن را دوست داريم، حتي اگر هيچ پيوندِ اجتماعي يا خانوادگي ما را به يكديگر متصل نكرده باشد. كلاسيكها ميگفتند دوستي امري چنان ارزشمند است كه هيچكس نميخواهد بدون دوست زندگي را بگذراند. سنتي كهن در فلسفه و ادبيات وجود دارد كه براي دوستي ارزشِ فراواني قائل است و اين سنت اكنون نيز در قالبِ سرالدها، فيلمهاي سينمايي و پيشنهادهاي خودياري ادامه دارد. محورِ اين ارزشگذاري، تصوري از دوستي ناب است؛ جدا از هرگونه پيوندِ اجتماعي و خانوادگي. دوستي در مركزِ ارزشگذاري قرار ميگيرد، چون اگر چيزي امروز موجبِ رنج ماست، زندگيهايي است كه به سمتِ دروغ، انزوا و تنهايي ناخواسته سوق پيدا كردهاند. اين كتاب با ترديد نسبت به آرمانِ اخلاقي دوستي آغاز ميشود. در پشتِ اين آرمانِ چه چيزي پنهان است؟ چگونه اين آرمان توانسته در طولِ زمان پايدار بماند و مخاطب آن چه كساني هستند؟ چه كساني از آن بيرون ميمانند؟ آيا اين آرمان به ما كمك ميكند معنا، رنج و ترسهايي را توضيح دهيم كه روابطِ دوستانه ما را دربر گرفتهاند؟ دنبال كردنِ اين پرسشها، راه ديگري براي فهمِ نقشِ دوستان در زندگيمان پيشِ روي ما ميگذارد. چرا آنها در زندگي ما حضور دارند؟ ميتوانستيم زندگيهايي كامل داشته باشيم و به وسيله شريك زندگي، خانواده، كار يا علاقههايمان به خوبي اجتماعي شويم و با اين حال، حتي يك دوست هم نداشته باشيم. مارينا گارسِس (بارسلونا، ۱۹۷۳) فيلسوف و جستارنويسي است كه آثاري مانند «جهاني مشترك»، «فلسفه ناتمام» و «بيرون از كلاس» را پديد آورده است. او پس از 15 سال تدريس در جايگاه استادِ فلسفه در دانشگاه ساراگوسا، اكنون استادِ دانشگاه آزادِ كاتالونيا است و در آنجا مديريتِ دوره كارشناسي ارشد «فلسفه براي چالشهاي معاصر» برعهده اوست. او از بنيانگذارانِ پروژه گروهي «فضا به رنگِ سفيد» در زمينه تفكر انتقادي و تجربي است؛ تلاشي گروهي براي برقراري رابطهاي متعهدانه، عملي و تجربي با انديشه فلسفي. يكي از مفاهيمِ محوري در انديشه او امرِ مشترك در مسيرِ يافتن جايگزينهايي براي مواجهه با بحرانهاي امروزي است. او از فلسفه به عنوان شيوهاي از زندگي دفاع ميكند، هنري كه در خيابان زاده ميشود و بيدرنگ در فضاهاي خصوصي و صميمي امتداد مييابد. چند سالِ قبل، با يكي از دوستان، جرات به خرج داديم كه دوستي را تعريف كنيم، گفتيم دوستي يعني كه بتواني در سكوت كنار ديگري باشي، بدون آنكه لازم باشد به جملهها يا پرسشهايي متوسل شوي كه لحظه آرام لذت بردن از همدمي يكديگر را برهم بزند. گاهي اين سكوت در ميان انسانهايي كه چنين اطميناني ميانِ آنها وجود ندارد، مضطربكننده است و ما به صحبت درباره آب و هوا يا مسائلِ سطحي ديگر ميپردازيم. «دوست بايد در حدس زدن و سكوت كردن مهارت داشته باشد: تو نبايد بخواهي همه چيز را ببيني.» «بودن با يكديگر به جاي انجام كاري با يكديگر: به يقين همين است كه دوستان را از ديگر كساني كه با آنها در ارتباط هستيم و از كساني كه انتظار و توقعِ مشخصي از آنها داريم، متمايز ميكند.» گارسِس ميگويد ما از دوستانمان به عنوان كساني سخن ميگوييم كه هميشه آنجا هستند و از زندگيهاي ما -كه عدم قطعيت و بيثباتي بر آنها سايه افكنده- پشتيباني ميكنند، مراقب ما هستند و همراهيمان ميكنند. داشتنِ دوست اطمينان به اين است كه هرگز خودمان را تنها نخواهيم يافت و آنها در برابرِ دشواريهايي كه زندگي پيشِ روي ما ميگذارد، ما را خواهند فهميد. اين كتاب ما را به تأمل درباره دوستاني واميدارد كه هيچ پيوندِ خويشاوندي با آنها نداريم و با اين حال، گاهي زندگي ما با آنها بيش از اعضاي خانواده ما در يك مسيرِ موازي قرار ميگيرد. امروز از آن خانواده انتخاب شده حرف ميزنيم؛ خانوادهاي كه آزادانه به آن شكل بخشيدهايم و در كنارِ ماست و هنگامي كه ميخنديم، همراه يكديگريم يا وقتي براي غلبه بر تنهايي به هم نياز داريم، به كمك ما ميآيد. «دوستي در عين روزمره بودن، چنان بيهمتاست كه براي آن نهادهايي نساختهايم. براي دوست بودن ازدواج نميكنيم و نيازي نداريم اسنادي را امضا كنيم يا نام خود را در دفترِ ثبتنام وارد كنيم، اساسنامهاي تدوين كنيم يا طرحي را به تصويب برسانيم.» روابطِ دوستانه دستخوشِ قواعد، آداب و رسوم، مناسك، اشكالي قاعدهمند و شيوههاي ابراز و بازشناسي پرشماري هستند، ولي به دليلي، ما فراموش كردهايم يا از اينكه آنها را به نهاد تبديل كنيم، پرهيز كردهايم. چرا؟ هر يك از فصلهاي اين كتاب سرنخهايي به ما ميدهد تا چيزي را كشف كنيم كه در پسِ دوستي پنهان كردهايم. گارسِس ميگويد ما از طريقِ دوستانمان ياد ميگيريم كه آنچه هستيم فقط به كساني كه ما را بزرگ كرده و آموزش دادهاند، وابسته نيست، بلكه به كساني نيز بستگي دارد كه در طولِ زندگي با آنها روبهرو شده و با آنها پيوند داشتهايم. خواندنِ اين كتاب در دوره دبيرستان ميتواند ابزاري مناسب براي انديشيدن درباره زندگي باشد. خواندن آن ميتواند ما را از گذرگاه انديشههاي فيلسوفهاي بزرگ به موقعيتهاي زندگي روزمره بازگرداند. اين بحث ميتواند براي دانشآموزان پربار باشد و آنها ميتوانند درباره موضوعِ موردِ بحث، از تجربه شخصي خودشان نيز بياموزند.