• 1405 يکشنبه 17 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6460 -
  • 1405 يکشنبه 17 آبان

محسن ميردامادي پيامدهاي تحولات واشنگتن، مذاكرات و بازدارندگي ملي را تحليل مي‌كند

پرهیز از فرصت‌سوزی

بازدارندگي واقعي با انسجام داخلي، رضايت عمومي و مشروعيت سياسي رقم مي‌خورد

مهدي بيك اوغلي|  تحولات پرشتاب بين‌المللي پس از شكست تاريخي ترامپ و جمهوري‌خواهان در انتخابات كنگره، هم‌زماني آن با شكست نتانياهو و ابتكاراتي نظير نامه « ونس»، فضاي تازه‌اي پيش روي ايران گشوده است. اما آيا توازن جديد قدرت در واشنگتن مي‌تواند روزنه‌اي براي خروج از بن‌بست تخاصم باشد يا ديوار بلند بي‌اعتمادي باز راه را بر هر ابتكاري خواهد بست؟ از سوي ديگر، در ميانه بحث‌هاي داغ داخلي پيرامون «دكترين دفاعي»، تعادل ميان قدرت سخت نظامي و توان نرمِ برآمده از سرمايه اجتماعي چگونه برقرار مي‌شود؟ همچنين در مناسبات بين‌المللي، تا چه اندازه مي‌توان از كنشگري بازيگراني چون مسكو و پكن براي ارتقاي سطح تضمين‌هاي توافق بهره برد؟  محسن ميردامادي، فعال سياسي اصلاح‌طلب، و رييس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس ششم، در گفت‌وگو با «اعتماد» به كالبدشكافي اين پرسش‌ها نشسته است. او تأكيد دارد شكست جمهوري‌خواهان يك «رفراندوم عدم اعتماد» نسبت به رفتارهاي پرتبختر ترامپ و ماجراجويي حمله به ايران بود؛ جنگي كه شوك تورمي انرژي را به سفره شهروندان امريكايي منتقل كرد. با اين حال، ميردامادي هشدار مي‌دهد كه بايد مراقب كانون‌هايي در داخل و خارج بود كه بر آتش تنش مي‌دمند؛ به زعم اين تحليلگر، تنها راه، دستيابي به يك «فرمول شرافتمندانه» براي حفظ منافع ملي است؛ مشروط بر آنكه در داخل، كاسبان تداوم بحران، اين‌بار نيز فرصت‌هاي ديپلماتيك را نسوزانند.

 

   انتخابات اخير امريكا به پايان رسيد و نتايج حاصله نشان از شكست تاريخي ترامپ و حزبش دارد. بسياري از تحليلگران علت اين شكست را خطاي محاسباتي ترامپ در حمله به ايران ارزيابي مي‌كنند. ارزيابي شما از اين دگرگوني ساختار قدرت واشنگتن چيست؟

شكست جمهوري‌خواهان، يك شكست تاريخي است. درست است كه تا پيش از انتخابات، عموم نظرسنجي‌ها شانس برد را براي دموكرات‌ها ثبت مي‌كردند، اما حتي خوش‌بين‌ترين استراتژيست‌هاي حزب دموكرات هم تصور چنين پيروزي را نداشتند. اين رويداد يك شوك به شخص ترامپ و كليت جمهوري‌خواهان وارد كرد. براي بررسي علل بنيادين اين رخداد، پيش از هر چيز بايد به دافعه شديدي اشاره كرد كه رفتارها، روحيات و گفتمان خود ترامپ در جامعه و افكار عمومي امريكا ايجاد كرده بود. ترامپ با آن تبختر مفرط عملا حساسيت‌هاي افكار عمومي را ناديده گرفت و همه سرمايه سياسي خود را پاي اين جنگ ريخت. از همين رو، اين انتخابات علاوه بر جنبه قانوني خود براي تعيين كرسي‌هاي قانون‌گذاري و دولت‌هاي ايالتي، به يك « رأي عدم اعتماد به شخص ترامپ» مبدل شد. اما اينكه چرا اين دافعه به اين نقطه رسيد، كاملا با اين تحليل موافقم كه نقطه عطف، مساله حمله به ايران بود. البته وقتي در امريكا از شهروندان درباره اولويت دغدغه‌هايشان پرسيدند، بالاترين درصد پاسخ‌ها معطوف به معضل گراني، تورم سرسام‌آور كالاها و به ويژه جهش ناگهاني بهاي حامل‌هاي انرژي و بنزين بود. نكته اينجاست كه اين گراني‌ها پيامد مستقيم ورود به فاز نظامي با ايران به شمار مي‌رفتند. با آغاز جنگ عليه ايران، بازار جهاني انرژي و زنجيره عرضه سوخت دچار تلاطم شد؛ بهاي سوخت اوج گرفت و به‌دنبال آن، تمامي حوزه‌هاي متأثر از حمل‌ونقل و سوخت و همچنين چرخه نهاده‌هاي كشاورزي كه از خليج فارس عبور مي‌كردند، متوقف گرديد. اين اخلال، اثرات تورمي سهمگيني بر معيشت امريكايي‌ها گذاشت. البته در كنار اين، سياست‌هاي تعرفه‌اي ترامپ هم روي موج تورمي اثر داشت، اما موتور محرك اصلي همان جنگ با ايران بود. ترامپ با شعار پرهيز از جنگ‌هاي بي‌پايان و ثبات اقتصادي به قدرت رسيده بود، اما ورود به نبردي را كليد زد كه اكثريت قاطع افكار عمومي آن را جنگي كاملاً «غيرلازم» مي‌دانستند. اين تبختر شخصي، خلف وعده ضدجنگ و عوارض تورمي حمله به ايران، رأي عدم اعتماد تاريخي جامعه امريكا را رقم زد.

   پس از شكست سنگين جمهوري‌خواهان و قبل از آن نامه ونس خطاب به دبير شعام آيا شرايط به سمت گشايش ديپلماتيك حركت خواهد كرد؟ يا اينكه پيچيدگي‌هايي همچنان مانع هرگونه دستيابي به توافق است؟

موازنه ناشي از شكست جمهوري‌خواهان و فروريختن اتوريته شخص ترامپ، دست بالا را درون اركان قدرت امريكا به جرياني مي‌دهد كه مخالف گسترش جنگ هستند؛ جرياني كه امروز شاخص‌ترين نماد آن جي‌دي ونس است. از طرفي درون خود حزب جمهوري‌خواه، شكاف‌ها سر باز خواهد كرد و موجي از انتقادها عليه تك‌روي‌ها و محاسبات ترامپ به راه مي‌افتد. با وجود اين، دو متغير را بايد با احتياط تحليل كرد: نخست اينكه ترامپ اساسا يك سياستمدار متعارف نيست و پيش‌بيني‌پذيري رفتاري پاييني دارد. دوم اينكه نتانياهو نيز پس از ناكامي و شكست در اسراييل، در اين فرصت اندك باقي‌مانده ممكن است واپسين تقلاهاي خود را براي كشاندن دوباره واشنگتن به تله جنگ به كار ببندد. با اين همه، شدت شوك ناشي از تنبيه انتخاباتي آن‌چنان بالاست كه دولت مستقر را وا مي‌دارد از برخوردهاي غيرعقلاني فاصله بگيرد. درباره متغيرهاي منطقه‌اي نيز بايد بگويم برآيند محيط پيراموني ما منفي نيست، بلكه اتفاقا ماهيتي مثبت دارد. پايتخت‌هاي منطقه متوجه شده‌اند هرگونه تصاعد تنش و آغاز يك جنگ نوين، چه آسيب‌ها و هزينه‌هاي اقتصادي، امنيتي و زيرساختي براي خود آنها خواهد داشت؛ به همين دليل اغلب كشورهاي منطقه يا مشوق دستيابي به يك توافق هستند يا اگر تلاشي نمي‌كنند، دست‌كم كارشكني نخواهند كرد.

   پس مشكلي براي تفاهم نمي‌بينيد؟

 مشكل در درون خودمان نهفته است. مساله تاريخي ما اين است كه نوعا فرصت‌شناس نبوده‌ايم. بارها در ادوار مختلف وقتي پنجره‌اي باز شده، مطالباتي فراتر از ظرفيت و وزن ژئوپوليتيك خود مطرح ساخته‌ايم و طبيعي است وقتي خواسته‌ها با واقعيات همخواني ندارد، مذاكره به بن‌بست ختم مي‌شود. از طرف ديگر، رويكردها بعضا بر مدار «تحقير طرف مقابل» مي‌چرخد؛ يعني واشنگتن تحقير ايران را دنبال مي‌كند و در ايران نيز برخي جريانات به دنبال راه‌حلي هستند كه همراه با تحقير امريكا باشد. در عالم واقعيت چنين رويه‌اي به نتيجه نمي‌رسد. نه امريكا و نه ما در شرايطي نيستيم كه توافقي تحقيرآميز را به طرف مقابل ديكته نماييم. در مخاصمات اينچنين در ادبيات بين‌الملل، «راه‌حل شرافتمندانه» (Honorable Solution) براي طرفين پيش‌شرط پايداري تفاهم شناخته مي‌شود؛ سازوكاري كه دو كشور بتوانند آن را در برابر افكار عمومي خود به‌مثابه توافقي عزتمندانه بازنمايي كنند، همان كه امروز توافق برد- برد گفته مي‌شود. توجه داشته باشيم كه در حال حاضر با نتيجه حاصل از انتخابات امريكا ترامپ به اندازه كافي توسط شهروندان امريكايي تحقير شده است. ما  بارها فرصت‌هاي طلايي را سوزانده‌ايم و زماني متوجه اهميت آنها شده‌ايم كه فرصت از كف رفته بود .  اكنون بار ديگر شرايط مناسبي پديد آمده كه مي‌توانيم با حفظ منافع ملي به تفاهمي عقلاني برسيم، مشروط بر آنكه درك واقع‌بينانه‌اي حاكم باشد.

   در خصوص دكترين دفاعي ايران در حالي كه گروهي معتقدند بازدارندگي حقيقي در وهله اول بايد متكي بر جلب مشروعيت دروني باشد، ديدگاه‌هاي ديگري بازدارندگي را منحصرا در تجهيز تسليحاتي صورت‌بندي مي‌كنند. اين دوگانه را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

نگرشي كه بنيان بازدارندگي يك حكومت را صرفا در قوه قهريه نظامي محدود مي‌كند، رويكردي منسوخ و متعلق به دوران جنگ سرد و پيش از آن است. امروز و در ساحت تئوري‌هاي نوين، قدرت پديده‌اي چندبعدي و متكثر است. قدرت نظامي البته يكي از اين پايه‌هاست، اما هرگز تنها ركن به شمار نمي‌رود. ابعاد تعيين‌كننده قدرت يك كشور مشتمل بر قدرت اقتصادي، كارآمدي نظام حكمراني، ميزان رضايت‌مندي عمومي جامعه، سرمايه اجتماعي، غناي سرمايه فرهنگي، درجه انسجام دروني، منابع انساني، موقعيت ژئوپوليتيك، ظرفيت ديپلماتيك و اثرگذاري در سازوكارهاي بين‌المللي و برخي مولفه‌هاي ديگر از اين نوع است. به باور من در شرايط خطير كنوني، عميق‌ترين لايه بازدارندگي، «مشروعيت سياسي، رضايت عمومي و وفاق و انسجام داخلي» است.  قدرت دروني حاصل از مشروعيت سياسي و رضايت شهروندان مهم‌ترين عامل بازدارنده تجاوز خارجي است. تجربيات مربوط به جنگ‌هاي ۱۲ روزه و ۴۰ روزه اين حقيقت را عيان كرد؛ اميد اصلي متجاوزان اين بود كه هم‌زمان با حمله آنها، يك گسست دروني در داخل ايران شكل بگيرد. مقامات اسراييلي از آغاز، صريحا به مردم ايران توصيه مي‌كردند به خيابان بيايند؛ بعدتر محافل امريكايي نيز اين خطاي راهبردي را تكرار كرده و مدعي مي‌شدند كه فرصت براي يكسره كردن كار ايران فرا رسيده! اين ادبيات نسنجيده نشان داد كه تصميم‌سازان امريكايي تا چه ميزان از واقعيات جامعه‌ ما بيگانه هستند. اما با وجود تمام نا‌رضايتي‌ها و گلايه‌ها، مردم در اين دو نبرد پاي ميراث تمدني، هويت تاريخي و تماميت سرزمين‌شان ايستادند. با اين حال، حاكميت بايد متوجه باشد اگر يك ساختار سياسي از سرمايه دروني مستحكم، اميد عمومي و پيوند اجتماعي با ملت خود برخوردار باشد، حتي فكر حمله نظامي در ذهن متجاوز شكل نمي‌گيرد. افزون بر اين، سرمايه اجتماعي بالا زيرساخت پيشرفت اقتصادي و پايداري نظامي را نيز تضمين مي‌كند؛ لذا رفع كاستي‌هاي اين حوزه رسالت فوري دست‌اندركاران است.

   اما سيگنال‌هايي كه در پي نامه اخير ونس پديد آمده، تا چه ميزان از تغيير استراتژيك در محاسبات ايالات متحده حكايت دارد؟ آيا مي‌توان گذار از تقابل به يك چارچوب كلان و بادوام را متصور بود؟

بايد از شتاب‌زدگي در قضاوت خودداري كرد.البته توجه به خصوصيات ونس، حائز اهميت است. به نظر مي‌رسد ونس حداقل در دو شاخص با ترامپ تفاوت دارد: نخست اينكه وي بيشتر به عنوان عنصري مخالف جنگ شناخته مي‌شود. دومين تمايز اين است كه ونس، برخلاف ترامپ، چهره‌اي تحت‌نفوذ يا تسليمِ دستوركارهاي تل‌آويو و به حساب نمي‌آيد. نتانياهو توانست، ترامپ را به دنبال خويش كشانده و در ميدان‌هاي جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه درگير كند. اين وابستگي در ونس به چشم نمي‌خورد و اين تمايزها مي‌تواند نكات مثبتي براي ورود به فضاي تنش‌زدايي باشد. اما در پاسخ به اينكه آيا اين مسير به يك «توافق پايدار» خواهد رسيد، بايد متذكر شوم كه نبايد دچار ساده‌سازي شويم. ما با تاريخي از خصومت و ديوار بلند بي‌اعتمادي روبه‌رو هستيم و در هر دو حاكميت ايران و امريكا، كانون‌هايي حضور دارند كه منافع‌شان در ادامه جنگ است. پرواضح است چنين ميراثي در كوتاه‌مدت به روابطي بي‌دغدغه بدل نمي‌شود. اين مسير بايد تدريجي و گام به گام طي شود.گام بنيادين و ابتدايي، رسيدن به وضعيت «ترك تخاصم» است؛ در تفاهمنامه اسلام‌آباد چارچوب‌هاي اوليه همين مرحله پايه‌ريزي شده بود كه متأسفانه متوقف ماند. بايد دقت داشت كه در تفاهم‌هاي اينچنيني هيچ ضمانت بين‌المللي وجود ندارد كه بتواند پايداري يك توافق را بيمه كند؛ پايدارترين ضمانت براي هر توافقي ميان تهران و واشنگتن اين است كه چارچوب آن به نحوي طراحي شود كه هر دو سوي ميز دريابند حفظ و استمرار توافق، منافع بيشتري براي آنها دارد. تنها در صورت چنين معادله‌اي است كه رويكرد تخاصم و تقابل ۵۰‌ساله مي‌تواند تغيير كند و دو طرف به سمت كاهش تنش گام بردارند و در مراحل بعد به سمت اعتماد‌سازي و يافتن منافع مشترك بروند. تجربه اسلام‌آباد نمونه مهمي در اين مسير بود و منافع ملموسي براي ما در آن ديده شده بود؛ از گشايش در درآمدهاي نفتي و برطرف شدن بخش مهمي از تحريم‌هاي بانكي گرفته تا تثبيت آتش‌بس منطقه‌اي در لبنان. امروز نيز بايد اولويت خود را بر ترك تخاصم و سپس لايه‌برداري گام‌به‌گام از بسترهاي پرشمار بي‌اعتمادي بگذاريم و در اين ميان، انتظارات اغراق‌آميز و غيرعملي از مذاكرات نداشته باشيم.

   برخي ناظران معتقدند فراتر از مواضع تندروها، نوعي تمايل يا همگرايي كلان در ساختار تصميم‌گيري كشور براي احياي تفاهم اسلام‌آباد احساس مي‌شود. نگاه شما به اين تصوير چيست؟

اميدوارم تلقي شما و ناظران مبني بر شكل‌گيري يك اراده يا اجماع دروني براي فيصله دادن به بحران قرين به صحت باشد، اما تجربه دهه‌هاي پيشين ما را به هوشياري فرا مي‌خواند. متأسفانه ما در داخل همواره با گروه‌هايي مواجه بوده‌ايم كه منافع، جايگاه و امتيازات‌شان با استمرار تخاصم گره خورده. اين جريانات توجهي به شرايط طاقت‌فرساي معيشت مردم، تنگناهاي اقتصادي خانواده‌ها و هزينه‌هاي ملي تداوم انزوا ندارند؛ آنها تنش را شرط بقاي خود پنداشته و از هر ابزاري براي اخلال، سنگ‌اندازي و به شكست كشاندن مذاكرات استفاده مي‌كنند؛ متأسفانه در مقاطعي هم موفق شدند سد راه گره‌گشايي‌ها شوند. اميدواري من اين است كه اين‌بار عقلانيت ملي اجازه تكرار اين سناريو را ندهد. امروز مجموعه‌اي از نشانه‌ها كنار هم چيده شده: فرسايش طرف مقابل در مواجهه با استقامت نظامي و اراده ملت ما، شوك انتخاباتي سختي كه جنگ‌طلبان در امريكا متحمل شدند، و در نهايت رويكرد جديدي كه ونس ابراز داشته. اين پارامترها در كنار هم زمينه‌اي مناسب فراهم كرده و خسران بزرگي خواهد بود اگر مجددا اسير موانع بمانيم و فرصت را به نفع مردم استفاده نكنيم.

    ديدگاهي مطرح است كه ميانجيگري چين و روسيه مي‌تواند متضمن پايداري هرگونه توافق با غرب باشد. اين ايده را قبول داريد؟

يكي از خطاهاي تحليلي رايج در ميان برخي نخبگان و سياست‌گذاران ما، نگاه يكسان به بلوك شرق است؛ با اين تلقي كه گويي روسيه و چين نيت و نقش‌آفريني مشابهي در قبال ايران دارند. اين نگرش با واقعيات ميداني تطابق ندارد؛ چين و روسيه در مناسبات با تهران، منافعي عميقا متفاوت دارند. مسكو، در موارد مهمي رقيب ايران محسوب مي‌شود. در تجارت نفت و گاز، ما رقباي طبيعي يكديگريم. به ياد بياوريم در مقاطعي كه ما با زحمت و تخفيف به دنبال فروش نفت بوديم، با اعمال تحريم‌هاي غرب عليه روسيه پس از بحران اوكراين، روس‌ها نفت خود را با تخفيف‌هاي سنگين‌تر عرضه مي‌كردند كه در دوره‌اي به كاهش سهم فروش نفت ايران منجر شد. در مساله جنگ اخير نيز منافع مسكو در خاتمه جنگ ايران تعريف نشده بود. روسيه در اوكراين درگير يك فرسايش طاقت‌فرساست؛ بنابراين استمرار يك درگيري ميان امريكا و ايران، توجه جهاني را از جبهه اوكراين منحرف مي‌كرد. افزون بر اين، در سايه تهديد بازار انرژي در جنگ ما، مسكو توانست در بزنگاه‌هايي امتيازاتي از واشنگتن بگيرد تا نفت خود را با قيمت‌هايي بالاتر عرضه كند؛ در نتيجه روسيه هرگز نفع ژئوپوليتيكي از پايان سريع تنش‌هاي تهران و غرب نداشته و نخواهد داشت و تداوم تنش ميان ايران و امريكا را به سود خود مي‌داند. اما وضعيت چين متفاوت است. چين در هيچ‌كدام از اين حوزه‌ها رقيب ما نيست؛ نه در حوزه نفت رقيب ماست و نه در گاز؛ پكن خريدار انرژي است. از طرفي منافع چين در گرو ثبات مسيرهاي تجاري بين‌المللي است. آنها بيشترين زيان را از متشنج بودن خليج فارس، جهش بهاي سوخت و توقف كشتي‌راني تجاري متحمل مي‌شوند و بالعكس، آرامش منطقه، باز بودن شريان‌هاي دريايي و تثبيت قيمت انرژي مستقيما به نفع چين تمام مي‌شود. بنابراين چين انگيزه بالايي براي توقف تخاصم، استقرار ثبات پايدار در حوزه خليج فارس، همگرايي منطقه‌اي ايران و اعراب و كاهش بحران ميان تهران و واشنگتن دارد. توصيه هميشگي مقامات پكن در ديدارهاي دوجانبه به تهران نيز همين بوده كه براي رونق اقتصادي و امكان همكاري پايدار با چين، بايد مساله تنش‌هاي خود را با امريكا حل كنيد، چراكه در فضاي تنش و تحريم سطح مراودات و همكاري‌ها محدود مي‌ماند؛ از اين رو چين پتانسيل مثبتي براي هم‌راستايي منافع با ما دارد. البته سنت ديپلماسي چيني‌ها همواره با احتياط از مداخله پرهزينه در منازعات بين‌المللي همراه است؛ پكن وارد زمين ميانجي‌گري يا ضمانت نخواهد شد مگر آنكه مقدمتا مطمئن شود كاخ سفيد و تهران هر دو اراده قطعي براي پذيرش پيشنهاد و نيل به توافق را دارند. ثانيا همانطور كه گفتم، هيچ دولتي قادر نيست ضامن بيروني يك توافق دوجانبه باشد؛ تنها ضامن پايدار، منافع متقابل خود طرفين است. با وجود اين، در صورتي كه فضا آماده شود، حضور ميانجي‌هاي قدرتمندي چون چين مي‌تواند نقشي مكمل ايفا كرده و كارآمدتر از واسطه‌هايي چون پاكستان يا قطر در صحنه ديپلماسي اثرگذار شود. چين اهرم‌هاي تشويقي اقتصادي نيرومندي دارد كه مي‌تواند روند توافق را تقويت كند.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون