عشق در كشتارگاه
ماهرخ ابراهيمپور
صداي نازك دختري نوجوان به گوش ميرسد كه فرياد ميزند «گلي نيست» و ناگهان جمعي از آدمها هراسان به سمت صحنه ميدوند؛ يكي جيغ ميكشد، ديگري پچپچ ميكند و هر كس به شكلي به اين خبر واكنش نشان ميدهد. خانوادهاي كه قصد داشتند در مراسم بلهبرون حاضر شوند، حالا درگير بحراني ناگهاني و پيشبينينشده شدهاند... اين سطور، بخشي از نمايش «كشتارگاه» نوشته و كارگرداني كاوه مهدي است؛ اثري كه با اقتباسي آزاد از نمايشنامه «عروسي خون» فدريكو گارسيا لوركا شكل گرفته و جهان تراژيك آن را به زمينهاي كاملا ايراني و شهري منتقل ميكند.در «كشتارگاه»، اين عنوان تنها به يك محله در جنوب تهران اشاره ندارد؛ بلكه به فضايي بدل ميشود كه در آن آرزوهاي شخصيتها بهتدريج سلاخي ميشوند. در اين جهان نمايشي، هر خانواده با زخمهايي از گذشته زندگي ميكند و گويي راه گريزي از چرخه تكرار و ناكامي وجود ندارد. تنها يك ميل به رهايي در ميان برخي شخصيتها ديده ميشود، اما خلاصي از اين چرخه بهسادگي ممكن نيست؛ همانگونه كه در جهان تراژيك لوركا نيز سرنوشت، راه گريز را ميبندد.كاوه مهدي در اين اثر توانسته زبان و لحن جنوب شهر تهران را بهخوبي بازآفريني كند. شخصيتها با گفتار و رفتارهايي بومي و باورپذير در نقش خود فرو ميروند و در لحظاتي از نمايش، از واقعيت روزمره فاصله گرفته و به زباني شاعرانه و عاشقانه نزديك ميشوند؛ حال و هوايي كه يادآور رگههاي شاعرانه و نمادين در «عروسي خون» است.با اين حال، عشق در اين نمايش نيز سرنوشتي روشن ندارد. روابط عاطفي در ميان نسلها سركوب شده و انتخابهاي اجباري جاي عشق واقعي را گرفتهاند؛ چرخهاي كه از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود و تكرار ميگردد. در «كشتارگاه» چند خانواده در كنار هم حضور دارند؛ خانوادههايي كه در برخي موارد كامل نيستند و ردّي از رنج و شكست را به نسلهاي بعدي منتقل ميكنند. اين حس تعليق و تكرار ناكامي، يكي از محورهاي اصلي اثر است؛ همان جبر و تقديري كه در خوانشهاي تراژيك از «عروسي خون» نيز برجسته است.اين حس تكرار در طراحي صحنه نيز بازتاب يافته است؛ مستطيلهاي متعدد و تكرارشونده در عمق صحنه و سكوي فلزي ضربدريشكل، فضايي استعاري از چرخه بسته و امكانناپذيري رهايي را تداعي ميكند.در ميان فضاي شاعرانهاي كه گاه در روابط جوانان ديده ميشود، لحظاتي طنز نيز به چشم ميخورد؛ طنزي كه در برخي شخصيتها و گفتوگوهاي خانوادگي نمود پيدا ميكند و از دل همان زيست جنوب شهري برميآيد.اما چهره شاخص نمايش، زني ميانسال به نام خيري (با بازي مهسا مهجور) است. شخصيتي كه در غم از دست دادن مادرش چنين نقشي را بازي ميكند، او به جاي عزاداري براي مادرش در خانه بر آن شده كه غمش را در بازي روي سن تئاتر در شخصيت خيري بريزد، زني كه در كشتارگاه كار ميكند و از نوجواني عاشق فردي بوده كه پدرش مانع رسيدن او به آن عشق شده است. اين عشق نافرجام، زندگي او را تا ميانسالي همراهي كرده؛ تا جايي كه ديگر نه از جواني نشاني مانده و نه از فرصت جبران.مهسا مهجور در ايفاي نقش خيري، بهخوبي از پس فراز و فرودهاي شخصيت برآمده و در پايان نمايش، مخاطب را با اجراي خود غافلگير ميكند. او زني است كه هنوز در درون خود عاشق مانده، اما در جهاني خشن و بيرحم، به نام «كشتارگاه» زندگي ميكند؛ جهاني كه بياختيار يادآور خشونت پنهان و تقديرگرايانه آثار لوركاست.در پايان نيز تراژدي با مرگ عطا و خودكشي گلي به اوج ميرسد و سرنوشت شخصيتها بار ديگر در چرخهاي از فقدان و شكست تثبيت ميشود؛ پاياني كه در امتداد منطق تراژيك «عروسي خون» اما در قالبي شهري و معاصر شكل گرفته است.