لطفا بوق نزنيد
حسن لطفي
از وقتي شنيدهام بوق زدن اتومبيلها داخل تونل باعث ريزش سقفش ميشود، عادت بوق زدن در اين مكان را كنار گذاشتهام. عادتي كه با ديدن شادي دختران كوچكم هنگام رسيدن به تونلها شروع شد تا سالهاي زيادي ادامه پيدا كرد. در آن سالها وارد تونل كه ميشديم شيشهها را پايين ميدادند و سرشان را بيرون ميبردند و داد ميزدند. من هم با صداي بوق ممتد همراهيشان ميكردم. آن روزها اين كارشان برايم بازي كودكانهاي بود كه هيچ مفهومي نداشت. اما حالا كه درست نگاه ميكنم، ميبينم انگار ميخواستند به من و همه آدمهاي داخل و بيرون تونل چيزي بگويند. چيزي كه با آنكه بلند و رسا بود ما نميشنيديم .ايراد در كجا بود؟ در صداي آنها؟ در گوش ما؟ در دور بودن دنياهامان؟ در... در هر چه بود ارتباط موثر برقرار نميشد. پيامي كه آنها ميفرستادند با آنچه ما بزرگترها دريافت ميكرديم، فرق داشت. هرچند دست ما روي بوق بود و با آنها همراهي ميكرديم، اما حركت دختران را تنها برخوردي احساسي ميدانستيم كه حكايت از حال خوبشان دارد. البته حالشان خوب بود. شكي ندارم! اما فقط همان لحظه! لحظهاي كه راحت ميتوانستند داد بزنند. داخل تونل كسي مانعشان نميشد. كسي نميتوانست از درس محرومشان كند. به آنها بگويد: هيس دختران فرياد نميزنند! نمره انضباطشان را كم كند، دست روي دهانشان بگذارد! به آنها بگويد چه بخورند، چه رنگي بپوشند و... از اين نظر تونل برايشان جاي خوبي بود. حالشان را خوب ميكرد.اما چاره دردشان نبود. چاره دردشان گوش شنوايي براي شنيدن بود. چشمي بينا براي ديدن بود. پدر، مادر، برادر، خواهر، بزرگتري ميخواست كه آنها را همانطور كه هستند، بپذيرند. از آن سالها مدت زيادي ميگذرد. با آنكه در اين سالها حرف دلشان را خوب فهميدهام هنوز وقتي وارد تونل ميشويم منتظر فريادهاي بلندشان هستم. از ترس ريختن تونل بوق نميزنم، اما در تاريكي تونل با قطرات اشك همراهيشان ميكنم. اشكي كه با آنكه برآمده از احساس است و حكايت از همراهي پدرانهام دارد اما دوست ندارم دخترانم ببينند. دلم ميخواهد دخترانم جاي ديگري جز تونلها با خيال راحت از شادي فرياد بزنند و كسي نگويد هيس دخترها فرياد نميزنند.