• 1405 چهارشنبه 15 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5323 -
  • 1401 پنج‌شنبه 21 مهر

انسان موجودي سياسي است، اما نه وقتي سرباز است

بامداد لاجوردي

من از نوجواني روزنامه مي‌خواندم. اولين شغلي كه شروع كردم روزنامه‌نگاري بود.
در كل غيرممكن بود روزي خبر نخوانم. اخبار را هر روز دنبال مي‌كردم و پيگيري احوال جامعه جزئي از برنامه روزانه من بود؛ به قول معروف سياسي بودم.
وقتي هم كه سرباز شدم در تمامي فرم‌هايي كه بايد پر مي‌كردم شغلم را خبرنگار يا روزنامه‌نگار نوشته بودم. آدرس محل اشتغال من هم آدرس يك رسانه بود. اما وقتي سرباز شدم ماجرا خيلي عوض شد، من ديگر شاغل نبودم و دسترسي من به اخبار كم شد. 
در دوره آموزشي جز در ايام مرخصي به روزنامه و اينترنت و خبر دسترسي نداشتم. كل آسايشگاه ما يك تلويزيون كوچك داشت كه تنها از ساعت 7 تا 10 مجوز داشت كه روشن باشد. وقتي هم روشن مي‌شد اغلب سربازها فوتبال تماشا مي‌كردند. بچه‌ها خيلي حوصله خبر شنيدن نداشتند.
در آن ايام تنها درك و دريافت من از تحولات جهان وراي ديوارهاي پادگان، گفت و شنودهايي بود كه با برخي فرماندهان خوش مشرب داشتم. از ميان صحبت‌هاي آنها مي‌فهميدم در شهر چه خبر است، دولت تصميم تازه‌اي گرفته است يا نه؟! وقتي هم به خانه تلفن مي‌زدم اين‌قدر صف تلفن عمومي شلوغ بود كه فرصت پرداختن به حرفي جز احوالپرسي نبود.
اين محدوديت كار را برايم سخت كرده بود، اما وقتي به مرخصي مي‌رفتم اوضاع عوض مي‌شد. در همين يك روز مرخصي محبوبم چكيده اخبار را ميان صحبت‌هايش به من مي‌گفت. مقداري تحليل و نظرش را هم چاشني‌اش مي‌كرد و ديگر خبر صرف نبود. وقتي خبرها را از زبان محبوبم مي‌‎شنيدم ماجراهاي ايران و جهان برايم لذت‌بخش‌ مي‌شد.
البته نه اينكه پلشتي‌هاي دنيا زيبا شود، بلكه اينكه كسي اين خبرها را برايم بازگو مي‌كرد كه كامل من را مي‌شناخت و متناسب با علاقه‌مندي‌هاي من خبرها را تنظيم و بازگو مي‌كرد، خبر شنيدن را دو چندان لذت‌بخش مي‌كرد.
در همان اوايل خدمت روزي يك مقام نظامي پادگان من را صدا زد و كمي درباره شغلم پرس و جو كرد. در وهله اول جا خوردم و مضطرب شدم، احساس كردم مبادا دردسري درست شده باشد.
من هم توضيحاتي درباره چند و چون فعاليت‌هايم توضيح دادم. او هم محترمانه درخصوص حساسيت‌هاي اطلاعات و آمارهاي مراكز نظامي گفت و نكاتي كه بايد رعايت شود را به من گفت. تذكراتي كه مي‌داد جالب بود، برخي از مسائلي كه از نظر من اهميتي نداشت، به نظر او مهم بود و من نبايد در رسانه‌ها از آن حرف مي‌زدم. 
گفت‌وگوي ما مفصل شد. اينكه من حدود يك ساعت در دفتر يك مقام مهم پادگان بودم به چشم خيلي‌ها مهم آمده بود. اما در ميان صحبت‌هايش به يك نكته اشاره كرد كه موضوع را جذاب‌تر كرد. او به من گفت كه تا وقتي سرباز هستم نبايد در مسائل سياسي ورود پيدا كنم. از نظر او ارتشي‌ها نبايد وارد نزاع‌هاي سياسي مي‌شدند. او اين حرف را خيلي محكم بيان كرد. انگار داشت اتمام حجت مي‌كرد. هر چند معناي اين حرف براي او واضح بود اما مرز اين محدوديت را نمي‌فهميدم. او قبول داشت كه انسان موجودي سياسي است ولي معتقد بود وقتي سرباز هستم نبايد تمايلات سياسي داشته باشم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون