حس دانشجويي هميشه در مراجعه است
محمد خيرآبادي
بعد از گذشت اين همه سال هنوز دلم براي آن روزها تنگ ميشود. روزهايي كه هر چه بيشتر از آنها دور شدم ارزششان در ذهن و دلم بيشتر شد. نه هيچ وقت دانشجوي خيلي درسخواني بودم و نه هيچگاه از دانشگاهي بودنم سودي بردم، اما خيلي وقتها مثل كسي كه از اصلش دور مانده در جستوجوي روزگار وصل خويش، غرق روياهاي شيرين و كابوسهاي تلخ ميشوم. خواب خوابگاه ميبينم و روياي كلاسهاي شلوغي كه هيچ وقت طعمشان مثل امروز برايم اينقدر شيرين نبودهاند.
تا اسم دانشگاه را ميشنوم گوشهايم تيز ميشود و وقتي صحبت از دانشجو ميكنند، در يك همذاتپنداري بيدليل، احساس ميكنم من را مخاطب قرار دادهاند. بيشتر از 17 سال از فارغالتحصيليام ميگذرد و در اين مدت خيلي اوقات به بهانههاي مختلف دلم تنگ شده براي آن فراغت خاطر و رهايي روزهاي دانشجويي. براي خواب ماندن و جاماندن از كلاس هشت صبح. براي سرآشپز سلف سرويس كه به همه بچهها ميگفت مهندس. براي آن استاد مهربان معارف اسلامي كه 5 دقيقه مانده به پايان كلاسش، دانشجوها از راه ميرسيدند و حاضري ميزدند و ميرفتند و او هيچ خم به ابرو نميآورد. براي آن بحثهايي كه سر كلاس ريشههاي انقلاب، به راه ميافتاد و استاد از نظريه دوتوكويل و تئوري دولت رانتير شروع ميكرد و بچهها آن را به رفراندوم و دموكراسي حداقلي و فمينيسم ميرساندند. براي غرق شدن لابهلاي مجلات و كتابهاي كتابخانه عمومي.
براي سرگرم شدن به كتابهاي غير درسي و فيلم و فوتبال به جاي درس خواندن. براي آن حال و هواي عاشقي كه هر نسيم و باراني تازهاش ميكرد.
براي رفقايي كه «پايه» بودند، پايه پيچاندن كلاس، تقلب سر امتحان، بحثهاي شبانه و شيطنتهاي كوچك و بزرگ. نميدانم چرا حالا بيشتر از هميشه دلم ميخواهد به آن روزها برگردم.
اما فكر ميكنم كه چندان عجيب نباشد و خيليها حس و حال دانشجويي را با خودشان اين طرف و آن طرف ميكشانند، هر چند ديگر از آن آرمانخواهي و سرزندگي و بيترمزي روزهاي جواني نشاني نداشته باشند انگار حس دانشجويي هميشه در مراجعه است و ميشود يك عمر با خاطره و حال و هوايش زندگي كرد. خاطرهاي كه رد پايش هميشه و همه جا حضور دارد و تاثيرش روي شخصيت و منش آدمي پررنگ و ماندگار است.