• 1405 پنج‌شنبه 30 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5597 -
  • 1402 دوشنبه 17 مهر

فريدون (5)

علي نيكويي

فريدون نهاده دو ديده به راه سپاه و كلاه آرزومند شاه

 فريدون بي‌خبر از داستان، چشم‌به‌راه بازگشت پسر دوخته بود و سپاهيان تختي براي ايرج مهيا نموده بودند، تختي از فيروزه كه به رويش زر و گوهر بود و رامشگران در پاي‌تخت نشسته و شهر را براي ورود ايرج آراسته بودند؛ فريدون شاه و سپاهيان براي استقبال ايرج به دروازه شهر آمدند كه از دور گردوغباري هويدا شد و شتري را ديدند كه روي اشتر مردي نالان نشسته بود و در كنارش تابوتي از زر بود كه با پرنيان پيچيده شده بود و مرد ساربان با ناله شتر را به‌پيش فريدون راند؛ فريدون در تابوت طلايي را برداشت و سر بريده ايرج را ديد! پدر چون سر پسر را ديد از اسب بر زمين افتاد و سپاهيانش لباس خود دريدند و فريادها از لشكر برآمد؛ فريدون و سپاهيان پياده تابوت ايرج را به شهر آوردند و شهر به ماتم و سوگ نشست و سر بريده را به باغ ايرج بردند، فريدون دستور داد تا سر فرزند را به كنارش بياورند و ياد روزگاري افتاد كه به روي اين سر بريده تاج بود و بر تخت مي‌نشست؛ اما اكنون... فريدون در دل كينه سلم و تور را گرفت و از يزدان پاك خواست كه به او تا گاهي عمر دهد كه ببيند از پشت ايرج كسي برآيد و انتقام پسرش را از سلم و تور بستاند. آري سر بريده ايرج را در باغش به خاك سپردند و شهر و مردمان ايران‌زمين به اين مصيبت لباس سياه پوشيدند و به سوگواري و ماتم نشستند و مردم از درد و غم زندگي را با مرگ يكي دانستند.
 پس از چند ماه فريدون از حرم‌سراي ايرج خبر خواست كه مي‌دانست در شبستان پسرش يك خوب‌روي است كه نامش ماه‌آفريد است و ايرج به هنگامه زيستن به او دل ‌بسته بود؛ به فريدون خبر دادند كه ماه‌آفريد از ايرج فرزندي باردار است و اين اسباب خوشحالي فريدون را فراهم نمود كه از ماه‌آفريد فرزندي چشم به گيتي مي‌گشايد كه انتقام پدرش را از سلم و تور خواهد ستاند. چند ماه از آبستني ماه‌آفريد گذشت تا هنگام زادن رسيد و از او دختري به دنيا آمد كه بسيار شباهت به پدر داشت و شاه از اين تولد خرسند شد و دختر خوب‌روي چون به سن شوهر رسيد؛ فريدون، پشنگ پهلوان را براي وي نامزد كرد، چون مدتي از اين وصلت گذشت پسري پا به عرصه وجود نهاد كه سزاوار تخت و تاج ايران بود؛ فرزند را پيش نيا بردند و فريدون چون كودك را بديد بسيار شادمان گشت كه در نوزاد گويا ايرجش را باز مي‌ديد و دستور داد تا جشن و بزمي برپا كنند و كودك را نام منوچهر گذاشت و تربيت نمودنش را به گردن گرفت، فريدون هرچه بود از رزم و پهلواني و كشورداري به منوچهر آموخت و سپاهيان به سروري وي معترف گشتند. چون چندي بگذشت فريدون تاج‌ و تخت شاهي ايران به منوچهر داد و گنج‌ها كه داشت به نبيره سپرد؛ چون مهر او بسيار در دل داشت؛ پس جشني برپا شد و تمام پهلوانان ايران را فريدون به نزد منوچهر خواند تا نبيره را به سروري بشناساند و لشكري بيارايد تا كينه ايرج از سلم و تور بستانند.
اين خبر به سلم و تور رسيد كه تخت شاهي ايران دوباره تاج‌دار شد و آن دو در دل‌شان هراس افتاد و فهميدند كه خورشيدشان رو به ‌زوال است پس انديشيدند و كسي را براي پوزش نزد فريدون فرستادند كه بسيار دانا و چرب‌زبان بود با او همراه كردند فيل‌ها كه پشت‌شان گنج‌هايي از روم و چين بود و هرچه ارزشمند بود به آن درگاه‌ها. چون آن مرد به ايران درآمد خبر به فريدون رسيد و فريدون شاه دستور داد تا تختي بيارايند و رويش را با ديباهاي چيني و زر و زمرد بياراستند و خود تاج باشكوه بر سر نهاده و دستبندهاي شاهانه بست چنان‌كه در خور شهرياران است و بسان سرو شد به روي تختگاه؛ سپس امر كرد تا منوچهر را در كنارش به دست راست بنشانند و بر سر او كلاه كياني نهادند و كمربند زرين بر او بستند و شمشير بر ميانش و در دو سوي تخت پهلوانان ايستادند با لباس‌هاي زرين، در دست يك گروه‌شان نره شيران و در دست گروه ديگرشان پيلان جنگي. 
پيك سلم و تور به پشت دروازه‌هاي كاخ رسيد و فريدون امر كرد تا شاپور پهلوان او را به داخل سرسرا رهنمايي نمايد، آن مرد؛ چون شكوه و شوكت دربار فريدون بديد سر تعظيم فرود آورد و آستان فريدون بوسيد و سخن را چنين آغاز كرد كه: همه بندگان خاكسار تو‌ايم و زنده‌ايم براي زنده ‌بودنت و شما كدخداي جهانيد و جايگاه‌تان تخت زرين است كه از اين هم بلندتر باد، جاويد باد نام شما آفريدون پهلوان! يزدان فره ايزدي را به شما بخشيده و سرت سبز باد و تنت هميشه پايدار و سالم كه نامت در گيتي نگنجد از بزرگي. شاها؛ بدان كه دو بد كرده فرزندت بسيار پشيمانند از بيداد خود و از شرم از ديدگان‌شان اشك جاري است و داغ‌دارند بر گناه خودكرده، ازاين‌روي سوي شاه بخشايشگر به پوزش مرا فرستاده‌اند و گفتند كه مي‌دانيم هر كه بدي كرد بايد در انتظار سزاي بدي بماند؛ اما شما بدانيد كه بزرگان هم از خطا گريزشان نيست، فرزندان‌تان را اهريمن فريب داد و اكنون چشم اميد به حضرتت دارند كه ايشان را ببخشايي و دست مهر بر سرشان بكشي درحالي كه مي‌دانند گناه‌شان بسيار بزرگ است، اگر شاه از گناه ايشان بگذرد و ايشان را بيامرزد آنان هم به ‌رسم بندگي منوچهر، اين يادگار برادر را به‌پيش خود ببرند و به پايش بيفتند و چون بندگان خدمتش بنمايند تا شايد كينه‌اي كه پديدآمده از بين برود و چون منوچهر اين يادگار برادر به سن بزرگي رسيد تاج‌ و تخت را به او بخشايند تا خون پدرش را خريده باشند.
خريدن ازو باز خون پدر
بدينار و ديبا و تاج و كمر

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون
وب گردی
سرویس «چک الکترونیک» در بانک دی راه‌اندازی شد اولین پردیس هوش مصنوعی و فناوری های مالی كشور با سرمایه گذاری بانك ملت در دانشگاه تهران تاسیس می شود ارائه خدمت حساب وكالتی در بانك ملت برای خرید خودروهای وارداتی از طریق سامانه اتونوین توسعه آموزش دیجیتال و مسئولیت اجتماعی همراه اول؛ از توزیع سیم‌کارت نوجوان تا بورسیه ۱۰ هزار دانش‌آموز محروم از تحصیل در «آی‌نو» سرگذشت دومان سهند؛ از تالیف کتاب‌های اقتصادی تا مشاوره سرمایه‌گذاری علائم سرطان مغز استخوان در آزمایش خون چیست؟ بانک ملت بیشترین تسهیلات ازدواج و فرزندآوری را در بین بانک های کشور پرداخت کرد/ اعطای ۳۵.۴ همت تسهیلات طی ۶ ماه به ۱۵۶ هزار متقاضی هزارمین کارآموز؛ نقطه عطف پنج سال فعالیت آکادمی همراه اول انتصاب مدیران جدید چهار منطقه امور شعب / اکبری: چابک‌سازی و بهره‌وری، اولویت بانک ملی ایران است پذیره‌نویسی صندوق سرمایه‌گذاری ارزی «ملی کیمیا» از طریق شعب بانک ملی ایران