منوچهر (3)
علي نيكويي
دلش كرد پدرام و برداشتش/ گرازان به ابر اندر افراشتش
سيمرغ دل فرزند را آرام كرد و بر پشتش نشاند و نزد پدر فرود آوردش درحالي كه فرزند موهايش تا به زير پاهايش رسيده بود و تنش سپيد بود و رُخش چون بهار زيبا و سرخ؛ سام پهلوان چون پسر را بديد اشك بر چشمانش دويد و سوي سيمرغ رفت او را سپاس كرد و آفرين داد. سام به فرزند نگريست؛ بر او سزاوار ديد تخت و تاج شاهي را، بازوان شير مانندش تنها شمشير طلب ميكرد و صورتش از زيبايي بيهمتا، مژههايش سپيد بود و ديدگانش سياه و گونههايش چون خون سرخ.
سام پهلوان با ديدن پسر دلش آرام و قرار گرفت و روبه فرزندش گفت: اي فرزند بر تو آفرين باد، اكنون تو مرا ببخش و دل بر من نرم كن و از پدرت بگذر و از گذشته ديگر ياد نكن كه من بيبهاترين و كمترين آفريده خداوندگارم كه يزدان را ميپرستم و با يزدان پاك قرار نمودهام كه اگر تو باز بر من گردي ديگر بر تو خشم نگيرم و هرچه تو خواهي آن كنم و تو را به نيكي رهنما شوم و به بدي باز دارم.
سپس به تن فرزند لباس پهلواني پوشانيد و از كوه پايين آمدند و چون به پاي كوه رسيدند سام دستور داد تا بلندي مهيا نمايند تا فرزند بر آن نشيند و سپاهيان با ساز و كوس شادان خندان به سمتش رفتند و تا شب جشن و شادي كردند و شب كه رسيد در همان دشت خفتند و آفتاب روز بعد كه طلوع كرد به سوي شهر با رامش و شادي روان شدند.
خبر به منوچهر شاه رسيد كه سام يل با فرزندش به شادي و خرمي از كوه پايين آمدند و به شهر درآمدند و مردمان همه به شادي در شهر دور ايشان گرفتهاند؛ منوچهر شاه چو اين خبر شنيد شادمان شد و دست به سوي يزدان بلند كرد و سپاس ايزد بگفت و به نوذر پهلوان دستور داد تا بر اسبي بنشيند و به سرعت به سوي سام رود و خوشحالي و درود شاه را به سام پهلوان و فرزندش رساند و آن دو را به كاخ شاهي بخواند تا از ديدار فرزندِ بزرگپهلوان ايرانزمين دل شاه شاد گردد و به فرزند سام پهلوان تاج و تخت زابلستان را بخشد.
نوذر كه بر سام رسيد در كنار سام پهلوان جواني بديد؛ سام از اسب فرود آمد و نوذر را در آغوش كشيد و روزگار شاه و لشكر پرسيد، نوذر از احوال آنها به سام خبر داد و پيام منوچهر شاه را به سام پهلوان رساند.
سام چون اين بشنيد از شاه دلخوش كرد و شادمان با فرزند به كاخ شاه درآمدند و چون سام به نزديكي شاه رسيد، منوچهر وي را كنار تخت خود جاي داد و دستور داد تا تاج كيانياش را بياورند و بر سر گذاشت و دست قارون و سام را در دستان خود گرفت بر آن تالار روان شد كه فرزند سام پهلوان (زال) در آنجا چشم به راه ايشان بود.
زال را پيش از درآمدن شاه آراستند به كلاه زرين و نيزه سيمين، چون منوچهر شاه به تالار درآمد و زال را بديد با آن هيبت و شكوه، با آن روي زيبا و اندام پهلواني، مهرش به دل شاه افتاد و بر سام روي كرد و فرمود: اي سام از من به تو هشدار!
مباد اين فرزند را به خيرهسري بيازاري؛ از ديدار كسي جز ديدار او شادمان نشو كه اين پسر فر كياني دارد و چنگ شير.
سام سپس براي شاه از خوابهايش و داستان سيمرغ گفت و داستان را چنين سر داد كه اي شهريار: تا فرمان خداي را كه شنيدم به سوي البرز كوه روان شدم، كوهي بود كه سرش به ابر نهان بود! چون كاخي بلند بود كه امن شده بود از باب دست نارسي، در آنجا مرغي خانه داشت سيمرغ نام و زال و جوجههاي مرغ همه در كنار يكديگر بودند؛ سيمرغ به جاي شير به فرزندم خون ميداد و او را چون جان نگه ميداشت؛ من به پاي آن كوه رسيدم و به خداي نماز بردم و از گناه خود پوزش پرسيدم، گفتم اي خداوندگار من يكي از بندگان توام با تني پر از گناه كه به سوي تو آفريننده خورشيد و ماه آمدهام؛ اميدم همه به بخشايش توست و به چيزي جز اين اميد ندارم، بد كردم به بيمهري؛ تو اكنون روحم را آتش نزن و فرزندم را بازگردان، چون اينها بگفتم و نيايشهايم به درگاه يزدان پاك پذيرفته شد، ديدم زال را سيمرغ در برش گرفته و از آسمان سوي من پايين ميآوردش و تو گويي دايهاي براي زال بود و در دلش مهر زال، سپس زال را بگرفتم و با زال نزد تو اي شهريار آمديم.
من آوردمش نزد شاه جهان/ همه آشكاراش كردم نهان