مرگ مارتين لوتر
مرتضي ميرحسيني
آذرخشي زندگياش را تغيير داد. حداقل در داستانها چنين نوشتهاند. نوشتهاند اوايل جواني از خانهاش در مانسفلد راهي ارفورت - كه در آنجا تحصيل ميكرد - بود كه هوا ناگهان تغيير كرد. توفان شد و تندر زد. زير درختي پناه گرفت. اما آذرخش به درخت خورد. افتاد و وحشتزده فرياد زد: «آناي قديس كمكم كن! راهب ميشوم.» مصمم به انجام تعهدي كه آن روز پاي درخت داده بود- و متفاوت با آنچه پدر و مادرش ميخواستند- رشته حقوق را رها كرد و به صومعهاي متعلق به فرقه آوگوستينوسي پيوست و چندي بعد لباس كشيشها را به تن كرد. در الاهيات به استادي رسيد و اسم و اعتباري دستوپا كرد. حتي به نمايندگي از فرقهاش، براي انجام ماموريتي مهم به رم - كه مركز جهان مسيحي بود - رفت. در آن سالها بارها و بارها كتاب مقدس را از ابتدا تا انتها خواند و بيشتر از هر كس ديگري در آن روزگار، با متن و محتواي آن درگير شد. در آغاز از اين تجربه و معنويت و ايماني كه محصولش بود لذت ميبرد، اما بعد هر چه جلوتر رفت، بيشتر و بيشتر به شك و ابهام افتاد. تقريبا درباره همه چيز ترديد كرد و از دل اين ترديدها، به باوري متفاوت با آموزههاي رسمي كليسا رسيد. به نوشته هنري لوكاس «هر چه سالهاي عمرش در فرقه ميگذشت، نااميدياش عميقتر ميشد. ظاهرا اين حالت، تجربهاي كاملا ديني بوده است، زيرا مانند بيشتر مردم آن روزگار از روز داوري كه همه بايد با آن روبهرو ميشدند، هراسان بود. آيا رستگار ميشد؟ مانند يك كاتوليك مومن اميدوار بود كه با ايمان آوردن به مسيح، مسيحي كه قرباني مقدس گناهان بشر است و با پيروي از سرمشق او و معصوميت او، مطمئنا ميتواند رستگار شود. اما هراس عميق و رو به فزونيش از پرسشي بود كه سرانجام او را به دام نااميدي كامل انداخت. لوتر ميپنداشت ياراي آن ندارد كاري كند كه در نظر خدايي كه پاك محض است، نيك باشد. در باب ناتوانيش در انجام كارهاي نيك هر چه بيشتر ميانديشيد، افسردهتر و دلسردتر ميشد. در كتاب مقدس ميخواند كه مسيح به انسان فرمان داده بود همانقدر كامل باشد كه خدا كامل است. باور لوتر اين بود كه در نظر آفريدگارش يكسره گناهكار است و از آن بيم داشت كه براي هميشه در گناه بماند. نظريه گناهكاري كامل به اين نتيجه انجاميد كه انسان با كوششهايش نميتواند به رستگارياي كه در نظر خداوند شايسته است، برسد.» اين نگاه او، با آنچه كليسا ميگفت در تضاد بود. او از ايمان قلبي ميگفت و كليسا بر عمل نيك براي رستگاري تاكيد داشت. ميگفت سعادت انسان به ايمان او است، نه به آنچه ميكند يا نميكند. «اين نظر، زيربناي آيين پراهميت پروتستان است كه شرط رستگاري را تنها ايمان ميداند. نظر لوتر طغيان عليه قدرت نظاميافته رسمي كليسا بود و به شعار كساني تبديل شد كه از وضعيت حاكم بر كليسا ناخرسند بودند و نقطه آغاز گسست رهبري فرهنگي كليسا در جامعه اروپايي به شمار ميرفت.» بعد زبان لاتين را كه زبان رسمي كليسا بود، كنار گذاشت و در بدعتي جديد، براي آلمانيها به زبان آلماني سخنراني كرد. سنت آمرزش گناهان با پرداخت بهاي آن به كشيشها را نيز رد كرد و بسياري از مباني زندگي آن روز مسيحيان و از همه مهمتر جايگاه كليسا - و حتي خود پاپ- را براي بخشيدن گناهان زير سوال برد. تا چنين روزي از 1546 ميلادي عمر كرد و زندگياش با فرازونشيبهاي بسيار، در دشمني با كليساي كاتوليك گذشت. ميگفت: «كاش نفس من چون آذرخشي بود كه پاپ و دربارش را در كام خود فرو ميبرد و به خاكستر مبدل ميكرد. تا زندهام از نفرين و سرزنش فرومايگان باز نخواهم ايستاد و درباره آنان سخن پاكي بر زبان نخواهم راند، زيرا براي من نيايش خداوند ميسر نيست، مگر آنكه در همان هنگام بر آنان نفرين بفرستم. چگونه ميتوانم به خداوند بگويم نام تو مقدس باد! بيآنكه اضافه كنم نام پاپپرستان ملعون باد! چگونه ميتوانم به مسيح بگويم فرمانروايي تو بپايد! بيآنكه آرزو كنم حكومت پاپ سرنگون باد! روزي نيست كه دعاها را بر زبان نرانم.» ميگويند نه هر آنچه گفت و نوشت درست و عميق بودند و نه خودش نمونه تقوا و درستكاري و گويا هر چه سنش هم بالاتر رفت نابردبارتر و لجوجتر شد. اما در ستيز با پاپ، گسلهاي جهان مسيحي را فعال كرد و به بخشي از اروپاييها - بهويژه آلمانيها - راه رهايي از سيطره كليساي كاتوليك را نشان داد.