بندبازي بر فراز دره تعصب نسلي
اميد علي بابايي
دو كوه صخرهاي با درهاي عميق بينشان را تصور كنيد؛ كوه اول مبدا مسير و كوه دوم مقصدي است كه در آن ثبات، قدرت، ثروت و ... نهفته شده و البته جايگاهي محكم براي هدايت ساير رهروان و هموار كردن راه رسيدن از كوه اول به كوه دوم است. زماني نهچندان دور در آن هنگامي كه جمعيت كم و فرصت زياد بود، ناگهان سكوي پرتابي ايجاد شد كه عده زيادي از جوانان كه البته در تكاپو و تقلاي رسيدن به آرمانها و اهدافشان بودند به مقصد پرتاب شدند و زير پايشان سفت شد. در همان زمان، كهنسالان دلسوز با اينكه خود به مقصد رسيده بودند ولي با دست خالي و بهسختي دست جوانان را گرفتند تا آنان بتوانند راحتتر مسير بين دو كوه را بپيمايند و حتي پلي ايجاد كردند تا راه آسودهتر طي شود، اين همراهي گاهي اوقات حتي با فانوسي براي روشن شدن راه انجام ميشد كه آن كهنسالان دلسوز به دست داشتند.
جواناني كه به مقصد رسيده بودند، گيج از ندانستن چگونگي رسيدن به جايگاه فعلي خود، مبهوت از نشناختن موقعيت خود و البته راه نابلد، مشعوف بودند. اندك زماني كه گذشت همان جوانان كه هشدار پير شدن به گوششان رسيد ناگهان پل پشت سرشان را خراب كردند. نسل جوانتر متحير از اين رفتار در حالي كه در مبدا كولهبارشان را پربارتر از نسلهاي قبل براي حركت به مقصد آماده ميكردند درگيريك مسير خطرناك و ناهموار شدند.
آن جوانان قديم كه ديگر جوان نبودند و محكم خود را به جايگاهشان وصل كرده بودند، طنابي نحيف را با سروصداي فراوان به سمت آغازگران مسير پرتاب كرده و آنان را به پيمودن اين مسير مثل يك بندباز تشويق كردند. بندبازي كه براي رسيدن به مقصد و پخته شدن در بين راه بايد بارها بيفتد، زخمي شود، گوش به فرمان باشد و با خستگي و زخمهاي عميق به مقصد برسد تا قدر جايگاهي كه شايد بعدا كسب كند را بهتر بداند! بندبازي كردن بر روي طنابي كه بين دو كوه بسته شده و با سقوط از آن، بايد سختي بالا رفتن از كوه براي رسيدن به مبدا طناب را هم به جان خريديعني همان پختهشدن و سوختن در راهي كه بسياري از كهنسالان آن را تجربه نكرده و فقط صلاح كار را در آن ميبينند. كوهي صخرهاي با شيب منفي در مبدا كه سقوط از روي طناب به دره، بهنوعي مصداق هرگز نرسيدن به آن است تا حتي دست يافتن به مبدا، جنگي نابرابر را به جوانان امروز تحميل كند. جوانان ديروز كه اكنون پير شدهاند قرار بود پلي محكمتر و وسيعتر براي رسيدن نسلهاي بعد از خود بسازند ولي شايد براي آبديدهشدن نسلهاي بعدي و شايد هم براي هرگز نرسيدن نسلهاي بعد به مقصد، منجنيقي كه با آن پرتاب شده بودند را باقي نگذاشتند و حتي پل پشت سرشان را نيز خراب كردند و آنهايي از جوانان قديم كه دلسوز بودند فقط به پشتوانه زور بازوهايشان كه امروز نحيف شده و ديگر تحمل وزن سنگين جمعيت و كولهبار بندبازان روي طناب را ندارد، طناب را هم با ميخي در مقصد محكم نكردند شايد چون باورشان نميشد روزي دوستانشان از جواناني قوي و بامعرفت به كهنسالاني ضعيف و خودخواه تبديل شوند.
نسل جوان امروز مثل بندبازي است كه روي طنابي حركت ميكند كه يك طرفش را خودش به سختي با دست خالي محكم كرده و به همت ساير جوانان آن را نگه داشته و سمت ديگر طناب را در مقصد كهنسالان به دست گرفتهاند و با به هر سو كشيدن اين طناب، زير پاي جوانان را خالي كرده و تعادلشان را بههم ميزننديا گاهي آن كهنسالان كه ديگر توان نگه داشتن طناب را ندارند با رها كردن آن و تكيه دادن خود بر جايگاهي محكم، بدون اهميت دادن به ثبات براي بندبازان سرنگوني آنان را نگاه ميكنند، آنهم در حالي كه تنها با فرياد حمايت خود توقع حمل كولهباري سنگين روي اين طناب را هم از جوانان دارند ولي فقط فرياد ميزنند، نگاه ميكنند و چون خود هيچگاه بندبازي نكردهاند دركي از مفهوم واقعي رسيدن به هدف در وضعيت اضطراب و تزلزل را ندارند و جالب است كه از زمان رسيدن خود در جوانيشان به مقصدي كه سالهاست قلمرو آنان شده، حركاتشان فقط در يك وضعيت عمودي از بالا به پايين يا برعكس در همان محوطه امن قلمرو بوده است.
نكته دردآور آن است كه كهنسالان چسبيده به جايگاه خود در قلمرويي كه ايجاد كردهاند، بهواسطه سالها حاشيه امنيتي كه داشتهاند از جامعه دور شده و در هر فضايي از محيطهاي علمي، ورزشي و هنري گرفته تا محيطهاي سطح بالاي اجرايي و دولتي كه قلمرو اصلي آنان است دچار نوعي تعصب و تصلب غيرمنطقي شدهاند كه به تقابل با جوانان انجاميده و در عينحال باعث پيرشدن ساختار اجرايي كشور و ايجاد بحرانهاي مختلف گشتهاند كه نشانههاي آن در سالهاي اخير و با انواع ناترازيهاي موجود مشهود است.
اين تعصب نسلي در كهنسالان كه ناشي از حاشيه امنيت طولاني مدت آنان است به يك معضل همهگير در نهادهاي كوچك و بزرگ تبديل شده كه فضاهاي علمي، اجرايي و ... كشور را از يك پتانسيل شگرف و عظيم پويا محروم و به يك كهنهگي ايستا محكوم كرده است تا بحران پس از بحران و ناترازي پس از ناترازي پيش بيايد؛ در واقع عدهاي كهنسال بدون نگاه به اطراف خود، در يك قلمرو نسلي محافظت شده، ميخواهند مشكلات جامعه را در شرايطي حل كنند كه جوانان بسياري در كوه مبدا با كولههاي پربارشان اميدوارند كه مسير برايشان ناهموارتر نشود.