نگاهي به «رفته بودم هيزم بياورم» دو داستان بلند از مصطفي راحمي
خشونت در لفافِ عدالت
اين كتاب داستان آدمهاي آرمانگرايي را روايت ميكند كه در راه رسيدن به ايدهآلهاي سياسي
خود به ديكتاتورهايي عوامفريب بدل ميشوند
امين فقيري
مصطفي راحمي زيبا مينويسد. داستانهاي درخشان و غبطهبرانگيزي از او در جنگهاي ادبي خواندهايم. شروع داستان پرحوصله و شاعرانه نوشته شده است. جملاتي شعرگونه كه ميتواند پارهاي از يك شعر بلند باشد. «شاخههاي كاجها در باد تكان ميخورند. كاجها كمصداترين درختان هستند، هيچ سروصدايي ندارند. همهمه نميكنند. در تاريكي، وهمآور و ترسناك نيستند. قدشان آنقدر بلند نيست كه بينشان احساس كني در قعر گودالي هستي و آسمان خيلي دور است. شاخههايشان در هم گره نميخورند كه احساس كني ديگر به آسمان دسترسي نداري و بينشان زنداني شدهاي.» (ص 11) شگرد زيباي نويسنده اين است كه به كاجها لباس انساني پوشانده است. براي باد، تاريكي، آسمان صفتهاي درخور ميآفريند. با آنها همانند شاهد و ناظر رفتار ميكند و اين قسمتي از فضاي آفريده شده توسط نويسنده است تا خواننده بداند تا پايان داستان مجبور است به اين مكان سفر كند و روي نيمكتهاي سيماني بنشيند.بعضي از جملهها به جملات قصار مانند است و در بيشتر آنها احساس موج ميزند:
دلم ميخواهد هميشه وقتي تعادلم بههم ميخورد او كنارم باشد. (ص 9)
مگر آدم غير از خاطرات و روياهايش چيز ديگري هم هست؟ (ص 13)
من پسر ندارم، دختر هم ندارم، ازدواج نكردهام. مطمئنم ازدواج از آن كارهايي است كه آدم غيرممكن است فراموشش كند. (ص 14)
شعر= تا چشم كار ميكرد دره پر از رنگهاي پاييزي بود. (ص 16)
تنها چيزي كه تكانم ميداد، تنهاييام بود. تنهايي به سوي مرگ رفتن سخت است. (ص 20)
اين اولين اعتراف شخصيت اول داستان است در مورد خودش كه خواننده به گونهاي غيرمستقيم با آن روبهرو ميشود. ترس از مرگ است كه مرگ گروهي را خوشتر ميدارد.
طنز در زمينه واقعيتي تلخ و تظاهر به انقلابي بودن = فرهاد هرگونه راحتي و آسايش را ضد آرمانهايمان ميدانست. اما هوشنگ معتقد بود خوردن چلوكباب مشكلي براي آرمانهايمان ايجاد نميكند. (ص 21)
دلم آفتاب ميخواست، دلم نور ميخواست. اين ابرها، اين همه اندوه را از كجا ميآورند و بر سر و رويم ميريزند. (ص 28 - تكيه به واژههاي شعرگونه)
جرقههاي آغاز عشق چه زيبا نوشته است. معمولا عشق زماني خودش را نشان ميدهد كه تمام شبكههاي ذهنياش به نوعي به طرف نور جذب شود و ناگهان آدمي خودش را در كمندي اسير ببيند كه هر كوششي براي خواص به محكمتر شدن آن گره نامريي بينجامد! آنگاه عشق حكم هوا را پيدا ميكند كه اگر تنفسش نكني از بين رفتنت حتمي است.«آذر كتابدار آنجا بود و من مشتري دايمش. كمكم جوري شد كه نميدانستم براي ديدن آذر به كتابخانه ميروم يا براي امانت گرفتن كتاب. در چشمانش مهرباني بود و با تحسين نگاهم ميكرد.» (ص 31 و 32).
بيژن قهرمان داستان ما را كتابخوان ميكند. البته كتابهايي كه خطمشي فكري آنها را تاييد كنند و چيز جديدي براي آموزش در آنها باشد. آنها تعدادي جوان بلندپروازند كه نجات كل بشريت را از چنگال بيعدالتي طلب ميكنند. هميشه آرمانها زيباست، اما آنهايي كه موفق شدهاند سروكارشان به نوعي به ديكتاتوري كشيده شده است. مرشدي كه بيژن باشد خوب حرف ميزند، خوب استدلال ميكند؛ چون با دقت و وسواس خوانده است و سرفصلها را كه براي آرمانشان مفيد و به دردخور است، انتخاب كرده: «مست آن چيزي بودم كه از دهان بيژن درآمده بود. احساس ميكردم براي زندگيام معنايي پيدا كردهام. بدون يقين كه نميشه زندگي كرد. يقين مثل آفتابه و به همه جا ميتابه. نميتوني ازش فرار كني. دير يا زود تو رو هم با خودش ميبره. بيژن يقين داشت. آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز در بركههاي آينه لغزيده توبه تو ...» (ص 32) و در نتيجه حرفش براي كساني كه قدرت تحليلشان كم است اثر تعيينكنندهاي دارد. كساني ديگر افكار وارداتي را ترجمه كردهاند و بدين وسيله جوانان را با واژهاي چون عدالت، مبارزه با ظلم، زندگي و رفاه براي همه فريفتهاند، غافل از اينكه تنها چيزي كه برايشان اهميت ندارد، مغز و ذهن آدمي است و آنچه كه آزادي از آن ميتراود و آن هنر است كه ارجحيت ميدهد نه رمهوار زندگي كردن و دلخوش بودن به اينكه همه همان تكه نان سياه را ميتوانند به دندان بكشند. طبيعي است كه در چنين جوامعي كساني باشند كه روح و جسمشان اين ماسكي كه نميگذارد رنگ چشمها، زيبايي لبها و گونهها آشكار شوند، نپذيرند و خواهان آزادي در تمام شوون زندگيشان باشند. بيژن عملا خشونت را ترويج ميكند منتها اين واژه را در زرورق ميپيچد و نام آن را نامهرباني ميگذارد. «قرار شد احساساتي بازي درنياري، به آرمانهامون فكر كن. به كار بزرگي كه در پيش داريم. وقتي ميخوايم به كاري بزرگ دست بزنيم ممكنه ناخواسته ديگران رو اذيت كنيم. چارهاي نيست براي ساختن دنيايي مهربان گاهي مجبوريم نامهربان باشيم.» (ص 36) آيا بيژن كه اين حرفهاي دهان پركن را ميزند از كولاكهاي برفآلود آن خطه خبر دارد؟! ميداند چند نويسنده، شاعر، بالرين، نقاش، موزيسين و تئاتريست به دست جوخههاي اعدام سپرده شدهاند. ميداند نفس كشيدن زير چتر خالي از هواي ديكتاتوري چه مصيبتي دارد؟! انتقاد از يك اردوي جهاني به معناي خوب بودن اردوي ديگر نيست. ما به عنوان يك كشور جهان سومي در مقابل هر كدام بايد دست به عصا راه برويم و با آنها به مثابه يك گاو شيرده نگاه كنيم تا آيندگان انگشت در چشم ما نكنند. صبح تا صبح يك كاسهاش به نافمان بستند و بقيه روز بر سرمان زدند.
فضايي كه اكنون داستان در آن ميگذرد، آسايشگاه سالمندان است. قهرمان داستان ما پير شده است و چند درد را همراه يدك ميكشد و سخت به كمكهاي خانم «شادمهر» نياز دارد. انگار كه مهره مار داشته باشد محبت خانم شادمهر را جلب كرده. در توصيف خانم شادمهر ميگويد: «وسط راه سر ميرسد. با همان لبخند جادويياش. وقتي لبخند ميزند تمام چهرهاش ميخندد. پوست نرم و سفيدش برق ميزند. نگاهش خيلي مهربان است. هوس اينكه يك روز به اين پوست سفيد درخشان دست بزنم مرا ميكشد.» (ص 8) انگار اين خانم شادمهر همه چيز اين گروه را ميداند. اكنون همه پير شدهاند. همه در آسايشگاه سالمندان روزگار ميگذرانند. نويسنده بدون هيچ زحمت و مرارتي همه را گرد هم جمع كرده. همه از آن سالهاي پر از خوف و دهشت جان سالم به در بردهاند. اكنون در مكاني امن و باصفا به نشخوار خاطرات گذشته ميپردازند و از همه مهمتر اينكه همه به جان قهرمان داستاني كه رفته بوده هيزم بياورد، افتادهاند. اينگونه كه خط سير داستان نشان ميدهد دلايل غيبتش براي ديگران كافي نيست، اما همگي اذعان دارند كه او خائن نبوده. اگر غير از اين بوده حداقل يكي، دو نفر به دست عوامل ساواك يا ژاندارمري بايد كشته يا به جوخه اعدام سپرده ميشده كه اكنون همگي سالم و سرحال به محاكمه شخصيت اول داستان مشغولند. اينگونه كه قراين نشان ميدهد بهانه خوبي براي روزهاي طاقتفرساي پيري كه درد از همه جا بر تن و بدنشان ميبارد، پيدا كردهاند.
در آن روز با چريك شدن و مبارزه با رژيم تا دندان مسلح كار آساني نبود. راحتترين راهي كه انتخاب ميشد، كوه و كوهنوردي بود، چون جسم و جان آنها را قوي و آبديده ميكرد. ريه آنها در زير هجوم اكسيژن پالوده و سرحال ميشد و تعليمات چريكي هم بازگويي ميشد كه در چه شرايطي از نظر جوي يا هجوم ماموران بايد چه كار كرد. سختي كشيدن يك اصل بود. «فرهاد هرگونه راحتي و آسايش را ضد آرمانهايمان ميدانست... سختگيريهاي فرهاد زندگي را در گروه مشكل كرده بود. با كيسه خواب هم نميشد خوابيد. سرپناهي پيدا نميكرديم. زمين گلآلود بود و امكان نشستن هم نداشتيم.» (ص 21) بعد قهرمان داستان ما بعضي از افراد گروه را زير ذرهبين ميبرد. از دلبستگيهايشان ميگويد و علت جذب خودش را نه به درستي شايد مختصر و مفيد شرح ميدهد از اينكه اين جوانان به دنبال عدل و داد گستردهاي نه فقط در اين مملكت، بلكه در كل گيتي باشند، عجيب نيست. اين خاصيت جواني است كه به تخيلات خود جنبه واقعيت ميدهد. مثلا روي حمايت جامعه روستايي حساب ويژهاي باز كرده است، غافل از اينكه هر جنبشي به پيشزمينه آگاهي نياز دارد. بايد براي يك جامعه ايستاي روستايي جلسات متعددي گذاشت و با وارد كردن آنها به مطالعه حقوقشان را يادآور شد. ميبينيم فقط معلم روستاست كه جذب گروه ميشود و تداركات آنها را مهيا ميكند. آيا بدون پيشزمينه آگاهي معلم روستا قدم در راه پرمخافت ميگذارد؟ اينها مسائلي است كه اين گروه جوان هيچگاه فكرشان را به آنها معطوف نميكنند. ايدهآلها آنها را رها نميكنند. در اين ميان انضباط گروهي و فرمانبرداري را به خوبي متوجه ميشوند. اما همه چيز به اين راحتي پيش نميرود، هر چه كه هست از روحيه شخصيت اول داستان ميبينيم. او بدون اينكه اعتراف به شكست يا بريدگي كند به گونهاي راه سلامت را برميگزيند. از پناهگاه كوهستاني پايين ميآيد؛ به حمام ميرود و خودش را از هر چه شوخ و مو هست، نجات ميدهد و بعد به مسجد سليمان ميرود و در كارخانه پدر دوستش استخدام ميشود.
او حتي از آذر كه زماني با اين نثر زيبا ياد ميكرد خداحافظي نميكند. آيا او دچار شقاوت روحي نشده است؟!
«توي اتوبوس خط ۱۰۱ اگر تنها باشي و مجبور باشي از ميدان ۲۴ اسفند تا ميدان فوزيه را در ترافيك گير بيفتي، خيلي سخت ميگذرد، اما وقتي آذر كنارت نشسته باشد آرزو ميكني كه چراغ قرمز چهارراه هيچ وقت سبز نشود. وقتي ميرسيم به ايستگاه پل چوبي، آذر اصرار دارد كه از اتوبوس پياده نشوي؛ ولي تو پياده ميشوي و همراه او از جلوي مغازههاي نجاري ميگذري و بعد نزديك كوچه جمالي از هم جدا ميشويد. باز هم دلت ميخواهد چند دقيقه كنارت بماند و حرف بزند. خداحافظي ميكند و تو دوست داري تا ميدان فوزيه را پياده بروي و اگر او در آخرين جملهاش گفته باشد: «مواظب خودت باش» تمام راه را تا ميدان فوزيه و از آن طرف تا نظامآباد و خيابان امير شرفي، روي ابرها راه ميروي.» (ص 58) آخرين ملاقات در زماني است كه قهرمان ما ديگر پير شده و در خانه سالمندان است. آذر با اتومبيلش به دنبالش ميآيد. در كافيشاپ طبق عادت قديم مينشينند. آذر از اينكه بدون خداحافظ او را ترك كرده است، گلهگذاري ميكند. اما قهرمان ما جواب منطقي در چنته ندارد. «راستي چرا ديگر دنبال من نيومدي؟ قرار بود برگردي و با هم زندگي كنيم.» «نميدونم چرا نيومدم!» اين جواب يك عشق پرشور است كه حتي از يك تلفن زدن هم دريغ ميكند؟! پس خواننده در مورد شخصيت اول داستان و گمگشتگي او و رها كردن رفقا با اين بهانه واهي كه «رفته بودم هيزم بياورم» به اين نتيجه ميرسد كه قهرمان ما در يك گيجي مفرط دست و پا ميزند؛ نميتواند به درستي تصميم بگيرد؛ همانند تكه چوبي روي يك نهر بزرگ زندگي كژ و مژ ميشود. او فرار ميكند در حالي كه به درستي دليل فرارش را نميداند. بدين معني كه قهرمان ما بنده آني است كه در زندگيش اتفاق ميافتد. شايد پس از هر تصميم از پيش انديشيده نشده نوعي پشيماني هم گريبان او را گرفته باشد. يادمان باشد كه او گرفتار يك آلزايمر مفرط است به گونهاي كه هيچ فرقي بين آذر و خانم شادمهر نميگذارد. نويسنده با چيرهدستي چنان فضا و آدمها را بازسازي كرده كه ما آن را به عنوان يك واقعيت ميپذيريم. اگر نويسنده توصيف ملاقات با آذر را از ديد يك آدم پريشانحواس مينوشت بهتر نبود؟ در سر ميز گاه تصوير خانم شادمهر در نظرش زنده شود و گاه آذر. چه كسي او را به آسايشگاه ميرساند؟ آذر هست يا خانم شادمهر؟اما قهرمان ما دوست دارد محاكمه شود؟ دوست دارد كه رفقا از ماهيت تصميم او آگاه شوند؟ بنابراين در ذهنش به صورت رفت و برگشت صحنه نمايشي يك پرسش و پاسخ بيپايان را ترتيب ميدهد. معلوم نيست كه رفقاي فرضي بالاي تپه محصور در درختان كاج از حرفهاي او قانع شده باشند و پيش خود نينديشيده باشند مگر قهرمان ما در سلسله جبالند يا آلپ يا زاگرس خودمان گير افتاده بود! كه نتوانسته ما را پيدا كند؟ مگر فاصله هر مخفيگاه نسبت به يكديگر چند كيلومتر بود؟هنگام محاكمه نمايشي گروه كه براي عنصر بريدهشان آنهم پس از سالها برايش ترتيب ميدهند
باز هم نميتواند جواب درستي بدهد، چراكه در چنبره يك نوع دلزدگي خاص گرفتار بوده كه گروه را با گمان اينكه به دست عوامل حكومتي گرفتار آمده از هم ميپاشاند! هدف از گرد هم آوردن افراد گروه در ذهنش چيست؟ گروهي كه معلوم نيست چند نفرشان زنده يا تيرباران شده يا به مرگ طبيعي مردهاند. به گمان نگارنده هدف تبرئه خودش است كه باز هم موفق نيست. نميتواند براي وجدانش دلايل قانعكنندهاي رديف كند. مصطفي راحمي منظور خود را به زيبايي بيان كرده است. قهرمان او فردي آونگ شده بر چهره اين دنياست.
داستان دوم، جعبه سياه يكي از بهترين داستانهايي است كه در اين چند سال خواندهام. مصطفي راحمي دير شروع كرده، اما بسيار موثر و زيبا آثاري به وجود آورده كه يك به يك زيباتر از يكديگرند.