فلسفه اسلامي و زندگي روزمره ايراني
اميرعلي مالكي
بخش سيونهم: سنت زد
« » در تلقي گادامر، «عيد» صرفا يك رويداد تقويمي يا يادماني تاريخي نيست، بلكه شكلي از «بودن در زمان» است؛ حالتي كه در آن، زمانِ عادي گسسته و نوعي زمانمندي خاص پديدار ميشود. عيد، به معناي دقيق كلمه، چيزي نيست كه اتفاق بيفتد، بلكه رويدادي است كه خود را محقق ميكند. با اين اوصاف، ما وارد عيد نميشويم، بلكه عيد ما را در خود گرفته و ميبلعد. اين همان نكتهاي است كه گادامر بر آن تاكيد ميگذارد: عيد نه موضوع آگاهي فردي، بلكه وضعيتي است كه آگاهي در آن معلق ميشود و خود را به «رويداد» ميسپارد. در اين معنا، عيد از سنخ بازنمايي نيست. آنچه در عيد رخ ميدهد، در وادي بازگشتِ صرفِ يك واقعه گذشته يا بازسازي آگاهانه معنايي از پيش تثبيت شده نميگنجد. برعكس، عيد با هر بار تكرار، «اكنون» را ميآفريند. عودِ عيد، نه بازگشت به گذشته، بلكه نوعي بازآوري اكنون است؛ لحظهاي كه در آن گذشته و حال در هم فرو ميروند و تمايز صُلب ميان آنها از ميان ميرود. به همين علت، گادامر باور دارد كه عيد، ذاتا با «حال» پيوند دارد؛ حال نه به عنوان نقطهاي گذرا، بلكه بهمثابه وضعيتي كه در آن، معنا خود «متناسب» را محقق ميسازد. اگر اين تلقي را جدي بگيريم، آنگاه ميتوان مفهوم «عيد» را به نحو معناداري به آنچه ميتوان «مناسك پنهان» ناميد، پيوند زد. مناسك پنهان، نه الزاما آيينهاي رسمي و نهادينه، بلكه الگوهاي زيستهاي (زنجيره نسلي) هستند كه بيآنكه به تمامي در سطح آگاهي حاضر باشند، زندگي ما را شكل ميدهند. آنها نه موضوع انتخاب آگاهانهاند و نه محصول تصميم فردي؛ بلكه در بستر سنت (يا تاريخ)، در شيوههاي بودن، در حركات تكرارشونده و در فهمهاي بديهي ما از جهان رسوب كردهاند. عيد، در اين معنا، شكل «آشكارِ» مناسك پنهان است. در عيد، آنچه همواره در پسِ زندگي روزمره عمل ميكرده، به صحنه ميآيد، بيآنكه به مفهوم تبديل شود. ما در عيد «ميفهميم»، اما اين فهم از جنس تفسير مفهومي يا استدلال نظري نيست. فهمِ عيدمحور، دركي است مشاركتي؛ شناختي كه در بودنِ مشترك، در همزماني و در سپردن خود به ضربآهنگي فراتر از خواست فردي تحقق مييابد.
در اينجا نقش «سنت» به نحوي بنيادين رخ مينمايد. سنت، در تلقي گادامر، نه مجموعهاي از باورهاي كهنه يا قواعد الزامآور، بلكه امري است كه همواره پيشاپيش در كارِ فهم حضور دارد. سنت، به تعبير دقيقتر، «ناانديشيدني» است؛ نه از آنرو كه غيرقابل فهم باشد، بلكه از آن جهت كه پيش از هر انديشيدن، در عمقِ جان ما عمل ميكند. به بيان ديگر، سنت چون ديواري نيست كه عقل را در بند كشد، بلكه مانند چشماندازي پنهان است كه انديشيدن تنها در پرتو آن معنا مييابد؛ منظرهاي كه گذشته را با اكنون پيوند ميزند و امكان گفتوگويي خاموش، اما موثر با تاريخ را فراهم ميكند. مناسك پنهان دقيقا در همين سطح عمل ميكنند؛ نه زاييده عقل محاسبهگر هستند و نه برآمده از تصميمي آگاهانه، با اين همه زندگي را شكل ميدهند و سامان ميبخشند. با اين وجود، اين ناانديشيدني بودن، به هيچ وجه به معناي بسته بودن يا غيرقابل تفسير بودن سنت نيست. آنچه گادامر نشان ميدهد، اين است كه ما نميتوانيم بيرون از سنت بايستيم، اما ميتوانيم درون آن بفهميم، بازتفسير كنيم و نسبت تازهاي با آن برقرار سازيم. سنت، نه سدّي در برابر آزادي، بلكه ميدان بازي فهم است. در اين افق است كه نسبت ميان عيد و مناسك پنهان روشن ميشود. عيد، لحظهاي است كه در آن سنت نه به صورت اصل و قاعده، بلكه به شكلِ تجربهاي زيسته و مشترك خود را نشان ميدهد. عيد نزد گادامر، نمونه فشردهاي از نحوه كاركرد فهم هرمنوتيكوار است. به عبارت ديگر، فهم، همچون عيد، تماما «از آنِ» ما نيست، بلكه رويدادي به حساب ميآيد كه در آن شركت كرده و حضور داريم. عودِ عيد، بازگشت به گذشته نيست، بلكه تحقق اكنون است؛ «حال»ي كه در آن گذشته، عطشِ آيندهجويي و كنشِ معاصر در هم ميآميزند و معنا، نه از راه بازنمايي، بلكه در خودِ آن رويداد متناسب، با تكيه بر احوالات روز، پديدار ميشود: «عيد ديگه بوي عيد نميده.» - «خب هر «عيدي» يه بويي داره!» اگر مفهوم «عيد» را بهمثابه رويدادي اجتماعي، مشاركتي و زمانساز جدي بگيريم، انديشه مسكويه رازي امكان ميدهد اين فهم هرمنوتيكوار از سطح تجربهاي نمادين فراتر رود و در ميدان اخلاق مدني تثبيت شود. نزد مسكويه، فضيلت نه حاصل رياضتِ فردي است و نه دانشي نظري كه بتوان آن را جدا از عمل اندوخت. اخلاق، ذاتا مدني است؛ فضيلت فقط در پيوند با ديگران و در متن مناسبات انساني فعليت مييابد. سعادت نيز هر چند غايت آن ظاهرا «روحاني» به نظر ميرسد، راهي جز عبور از زندگي مشترك و كنش جمعي ندارد. از همين رو است كه مسكويه، هم با زهدِ گسسته از اجتماع و هم با خشونتِ مدعي فضيلت مرزبندي ميكند و نشان ميدهد كه سعادت اخلاقي هرگز از قهر، انزوا يا بريدن از «مدينه» حاصل نميشود. در اين افق، عيد را ميتوان لحظهاي دانست كه اخلاق مدني به صورت زيسته و مشترك در بطن تمامي نسلها (چه حاضر، چه درگذشته) تحقق مييابد.
همانگونه كه عيد نزد گادامر نه بازنمايي گذشته، بلكه تحقق اكنون است، فضيلت نزد مسكويه نيز نه قاعدهاي انتزاعي، بلكه فعليتي است كه در زمان، در تكرار كنشها و در بستر سنت شكل ميگيرد. پيوند علم و عمل كه مسكويه بر آن تاكيد ميكند، دقيقا با همين منطق فهمپذير ميشود. دانشي كه به عمل نينجامد، بيثمر است و عملي كه از افق سنت و فهم جمعي جدا شود، از معنا تهي ميشود.
بنابراين، عيد صورت فشردهاي از همان مناسك پنهان است كه اخلاق را نه بهمثابه آموزهاي نظري، بلكه چونان شيوهاي از بودنِ مشترك به صحنه ميآورد؛ لحظهاي كه در آن، سنت نه فرمان ميدهد و نه تكرار ميشود، بلكه با هر نسل زيسته ميشود. حال، جاي خالي متن را، با كلمات مناسبِ خود از آنچه «سنت» معاصر ميخوانيد، [«زد»وار] پُر كنيد!