• 1404 سه‌شنبه 5 اسفند
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6270 -
  • 1404 سه‌شنبه 5 اسفند

بي‌چهرگي و تعليق معنا

هلينا مريم قائمي

اين خوانش با اتكا به انديشه واسازانه ژاك دريدا به تحليل مجسمه‌هاي كوروش گلناري مي‌پردازد؛ آثاري كه به زنان در بستر تاريخ ايران ارجاع مي‌دهند و آنها را به‌مثابه نمادهايي چندلايه ارايه مي‌كنند. استدلال اصلي متن حاضر بر اين است كه بي‌چهرگي، سكوت و تكرار در اين آثار نه نشانه فقدان معنا، بلكه سازوكارهايي براي تعليق معنا و مقاومت در برابر تثبيت دلالت‌ به شمار مي‌روند. پيكره‌هاي گلناري را مي‌توان به‌مثابه ميدان ظهورِ «ديگري» فهم كرد؛ ديگري‌اي كه همواره در فاصله، تاخير (différance) و ردّ معنا (trace) حضور دارد و از تصاحب مفهومي مي‌گريزد.
دريدا در كتاب گراماتولوژي نشان مي‌دهد كه متافيزيك غرب از تاريخي طولاني درخصوص اولويت‌بخشي به «حضور» برخوردار است: حضورِ معنا، حضورِ سوژه، حضورِ صدا و حضورِ چهره. در اين سنت، چهره به عنوان نقطه تمركز هويت عمل مي‌كند و حذف يا محو آن، تهديدي براي منطقِ بازنمايي تلقي به شمار مي‌رود. آثار گلناري دقيقا در همين نقطه متمركز مي‌شوند. پيكره‌هاي بي‌چهره او به واقع چهره در مقام دال تثبيت‌‌كننده را به چالش مي‌كشند و به معناي فقدان چهره نيستند. آنچه در اين آثار رخ مي‌دهد، تعليق منطق حضور است؛ تعليقي كه مجسمه را از بازنمايي به ميدان پرسش بدل مي‌كند. حذف چهره زنان در آثار گلناري، نفي ساده بازنمايي نيست، بلكه واژگوني سلسله‌مراتب حضور/غياب است. چهره حذف نمي‌شود تا غياب مطلق ايجاد كند، بلكه محو مي‌گردد تا منطق حضور‌ را مختل سازد. مجسمه‌هاي گلناري نه چهره را بازمي‌نمايانند و نه آن را كاملا حذف مي‌كنند. در عوض، آن را در وضعيتي تعليقي قرار‌ مي‌دهند كه دقيقا با نقد لوگوس‌محور دريدا هم‌راستاست.
يكي ديگر از مفاهيم بنيادين در انديشه دريدا، مفهوم différance است كه توأمان ‌معناي تفاوت و تاخير دارد. دريدا معتقد است معنا هرگز به‌صورت حضوري كامل تثبيت نمي‌شود، بلكه همواره در شبكه‌اي از تفاوت‌ها و تاخيرها شكل مي‌گيرد. در اين چشم‌انداز، بي‌چهرگي آثار گلناري معنا پيدا مي‌كند: چهره مركز معناست نيست، نقطه بحران معناست. اين بي‌چهرگي‌ امكان قرائت‌هاي تك‌معنايي را از مخاطب مي‌گيرد. پيكره‌ها به ‌نظر آشنا مي‌آيند، اما از شناسايي نهايي سر باز مي‌زنند. اين مقاومت، كنش واسازانه‌اي است كه دريدا آن را نه تخريب، بلكه برهم ‌زدن ثبات معنا مي‌داند. به بيان ديگر، آنچه با آن مواجهيم، چهره به‌مثابه‌ دال نهايي‌ نيست، به واقع ردّ چهره است؛ ردّي كه معنا را حذف نمي‌كند بلكه معلق مي‌سازد. 
پيكره‌ها به ‌جاي آنكه چيزي را آشكارا بگويند، امكان گفتن را به تعويق مي‌اندازند. به اين معنا، آثار گلناري نه بازنمايي «ديگري»، بلكه مواجهه با ديگري به‌مثابه‌ امري همواره نامتعين‌ است. در آثار گلناري، تكرار فرم-سرديس‌هاي مشابه، پيكره‌هاي هم‌اندازه و وضعيت‌هاي ايستا- نمونه‌هاي بصريdifférance هستند. اين تكرار بازگشتِ همان فرم نيست، بلكه توليد تفاوت در دل اين هماني است. هيچ پيكره‌اي دقيقا با پيكره ديگر يكي نيست. در حقيقت، تفاوت‌ها در جزييات حداقلي و تغييرات كوچك اما معنادار، شكل مي‌گيرند. تكرار در اينجا، سازوكار تفاوت است: هر بار معنا وعده داده مي‌شود، ولي هرگز به‌ تمامي حاضر نمي‌گردد. دريدا مفهوم «ردّ» را براي توصيف وضعيتي به كار مي‌برد كه در آن، غياب در دل حضور رسوب كرده است. ردّ نه حضور كامل است و نه غياب محض؛ بلكه اثر چيزي است كه ديگر نيست يا هنوز نيامده است. چهره‌هاي محو ‌شده در آثار گلناري دقيقا چنين وضعيتي دارند. چهره از ميان نرفته، به ردّ بدل شده است. مخاطب با نشانه‌هايي از چهره روبه‌رو مي‌شود-حجم سر، جهت نگاه، جاي چشم و دهان-اما هيچ‌ يك به ‌طور كامل تحقق نمي‌يابند. مجسمه‌ها حامل ردّ چهره‌اند، نه خود چهره. معنا در اين آثار، نه گفته مي‌شود و نه حذف؛ بلكه به‌ صورت ردّي ناپايدار باقي مي‌ماند‌. 
در انديشه متأخر دريدا، «ديگري» همواره از تصاحب مفهومي مي‌گريزد و به‌مثابه‌ امري شبح‌گونه حاضر است اما هرگز كاملا قابل تصاحب نيست و منطق حضور را مختل مي‌سازد. از اين رو، هر تلاشي براي فهم كامل ديگري، نوعي خشونت مفهومي به شمار مي‌رود. اخلاق‌ از اين منظر، نه شناخت ديگري، بلكه گشودگي به غيرقابل‌ شناخت‌ بودن اوست. پيكره‌هاي گلناري اين مقاومت را سامان مي‌بخشند: آنها به مخاطب اجازه نمي‌دهند معنا را سريعا تصاحب كند. زن به‌ مثابه «ديگري» در اين آثار نه تصوير مي‌شود و نه توضيح مي‌پذيرد، بلكه در فاصله‌ ميان ديدن و نفهميدن باقي مي‌ماند-همان فاصله‌اي كه امكان اخلاقي مواجهه با ديگري را فراهم مي‌سازد. دريدا در نقد تمايز گفتار/نوشتار نشان مي‌دهد كه معنا در صداي حاضر نيست، بلكه در نوشتار، ردّ، فاصله، گسست و‌ شكاف توليد مي‌شود. سكوت در اين معنا فقدان صدا نيست، به واقع شكلي ديگر از نوشتار شمرده مي‌شود. سكوت پيكره‌هاي زنان گلناري را مي‌توان به‌مثابه نوشتاري سه‌بعدي فهم كرد: دهان‌هاي بسته، نگاه‌هاي محو و ايستايي بدن‌ها همگي معنا را به سطح فرم منتقل مي‌كنند. مجسمه، نوشتاري است كه خوانده مي‌شود، نه شنيده؛ نوشتاري كه معنا را تثبيت نمي‌كند، بلكه آن را به تعليق مي‌اندازد.
در خوانش دريدايي، آثار كوروش گلناري نه بازنمايي سوژه‌اند و نه نفي آن. آنها ميدان واسازي‌اند: واسازي چهره، معنا، هويت و تاريخ. بي‌چهرگي، تكرار و سكوت تمهيداتي هستند براي برهم ‌زدن منطق حضور و گشودن امكان مواجهه با ديگري.  
اين آثار مخاطب را به تصاحب معنا دعوت نمي‌كنند، بلكه او را در موقعيت پذيرش مسووليت قرار مي‌دهند: مسووليت مواجهه با چيزي كه همواره دست نيافتني است. درست در همين تعليق است كه مجسمه‌هاي گلناري انديشه دريدا را تبيين نمي‌كنند بلكه دقيقا تجسم آن هستند و به اخلاقِ ديگري وفادار مي‌مانند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون