عبور از ديوار
مرضيه نگهبان مروي
تصور كنيد در اتاقي هستيد كه تنها دارايي شما در آن، تيكتاك مداوم ساعتي است كه گويي قصد ايستادن ندارد. در دنياي پشت ميلهها، «زمان» نه يك مفهوم انتزاعي، بلكه غولي است كه بايد هر روز آن را از پاي درآورد. در اين سكوت اجباري و تكرار مكررات، ذهن انسان بهشدت گرسنه ميشود؛ گرسنه معنا، گرسنه سفر و گرسنه تجربهاي كه او را از آن چهارديواري فراتر ببرد. اينجاست كه معجزهاي به نام «كتاب» وارد ميدان ميشود. كتاب براي يك زنداني، صرفا يك وسيله براي وقتگذراني نيست؛ بلكه يك «كليد» است؛ كليدي كه نه قفل درهاي آهني، بلكه قفل روح زنگزده را باز ميكند.
آمارها و واقعيتهاي عيني نشان ميدهند كه عطش مطالعه در ميان ساكنان بندها، گاه بسيار سوزانتر از فضاي بيرون است. زنداني، فراغتي اجباري دارد كه ميتواند آن را به «فرصتي طلايي» براي بازسازي هويت خود تبديل كند. اما حقيقت تلخي در اين ميان وجود دارد: قفسههاي كتابخانههاي زندان اغلب با كتابهاي از رده خارج، متون ثقيل حقوقي يا آثاري پر شده كه سالهاست گرد بيرغبتي بر چهرهشان نشسته است. ذهن خسته يك زنداني، به كتابي نياز دارد كه او را «تسخير» كند؛ داستاني كه ضربان قلبش را تند كند، زندگينامهاي كه ارادهاش را صيقل دهد و روايتي كه به او ثابت كند «تغيير» ممكن است.
در اين نقطه است كه ميتوان از منظري متفاوت به «سخاوت» نگريست. هميشه لازم نيست براي ساختن دنيايي بهتر، خشت روي خشت گذاشت؛ گاهي ريختن «جوهر بر روي كاغذ» و رساندن آن به دست مشتاقان، بناي عظيمتري از اميد را ميسازد. كساني كه به قدرت كلمات ايمان دارند، ميدانند كه اهدا كردن يك رمان پركشش يا يك اثر انگيزشي تراز اول به كتابخانه يك زندان، در واقع اهداي يك «زندگي موازي» به كسي است كه زندگي كنونياش به بنبست رسيده است.
اين يك دعوتنامه رسمي نيست؛ بلكه يك «شهودِ جمعي» است. ما ميدانيم كه جانهاي آگاهي در ميان ما هستند كه ترجيح ميدهند به جاي تماشاي انفعالي آسيبهاي اجتماعي، «بذر آگاهي» بكارند. تجهيزِ كتابخانههاي زندان با آثار دستچينشده، جذاب و بهروز، يعني تبديل كردن دوران محكوميت به دورانِ «فارغالتحصيلي از مدرسه زندگي». وقتي يك زنداني ميان صفحات يك كتاب خوب گم ميشود، در واقع دارد راه درست پيدا شدن را تمرين ميكند.
بياييد تصور كنيم كه هر قفسه كتاب در هر زندان، به ويتريني از زيباترين و خواندنيترين آثار معاصر تبديل شده است. جايي كه زنداني نه از روي ناچاري، بلكه با اشتياق به سراغ كتابها ميرود. اين حركت، سرمايهگذاري روي «امنيت فردا» است. كسي كه با منطق داستانهاي بزرگ، بزرگ شده و با قهرمانان نجيب ادبيات همزادپنداري كرده، پس از آزادي، ديگر آن آدم سابق نخواهد بود. كلمات، نگهباناني هستند كه در ذهن او ميمانند و او را از لغزشهاي دوباره باز ميدارند.
هر كسي كه دغدغه «انسان» دارد، ميتواند سهمي در اين معماري معنوي داشته باشد. نيازي به فرياد زدن نيست؛ واژهها خود به قدر كافي بلند سخن ميگويند. بياييد با انتخاب كتابهايي كه «نفس ميكشند» و «اميد ميبخشند»، براي كساني كه در تاريكي نشستهاند، فانوسهايي از جنس كاغذ و دانايي بسازيم. اين نه يك بخشش، بلكه يك «شراكت باشكوه» در خلق يك انسان تازه است.