روايت صدوبيستوهفتم
ملاقات با واسموس
مرتضي ميرحسيني
واقعيتي را ديد كه بسياري از انگليسيها نميديدند. يا نميخواستند ببينند. ديد كه ناديده گرفتن استقلال -و البته غرور- ايرانيان چگونه انگليسيها را كماعتبار و منفور كرد و شرايط را براي نقشآفريني دولت ديگري جز روسيه و انگليس تغيير داد. انگليسيها از ترس آلمان، رقابت قديمي با روسيه را كنار گذاشتند و با وساطت فرانسه، قراردادي براي تقسيم ايران امضا كردند. نواحي جنوبي را خودشان برداشتند، نفوذ روسها در شمال ايران را پذيرفتند و مناطقي -عمدتا بياباني- را منطقه حائل ناميدند. پيش از امضاي قرارداد نه با ايرانيها مشورت كردند و نه حتي چيزي درباره اين توافق به آنان گفتند. كار را در سكوت پيش بردند و بعد از امضاي معاهده، خبرش را اعلام كردند. معلوم بود كه چنين توافقي اصلا خوشايند ايرانيها نيست. افكار عمومي - تا آنجا كه اين اصطلاح براي آن دوره معني ميدهد - بسيار آزرده شد و بيشتر از قبل به آلمان كه دشمن انگليس و روسيه بود گرايش پيدا كرد. حتي اين باور در ميان شماري از ايرانيان شكل گرفت كه شايد بشود با كمك آلمانيها، از شر روسيه و انگليس خلاص شد. اوكانر مينويسد :«ناگفته پيداست كه عوامل آلمان در ايران فرصتهاي غير منتظره و مناسب را، بيآنكه از آن بهرهاي ببرند، از دست نميدادند. سالها قبل از وقوع جنگ، افزون بر فعاليتهاي رسمي آلمان در ايران، تعدادي از مسافران و نمايندگان آلماني هم به عنوان هياتهاي علمي و بازرگاني به ايران آمده و سرتاسر كشور را پيموده بودند. آنان با زندگي و سنتهاي ايرانيان آشنا شده و با گروهها و افراد مهم نيز كموبيش روابط دوستانه و محرمانه برقرار كرده بودند.» سپس از واسموس هم نام ميبرد و نقشي را كه او در آن دوره، به بهترين شكل ممكن بازي ميكرد روايت ميكند: «از ديگر عمال بسيار فعال، كه وظيفه داشت زمينه را براي فعاليت آلمانها در جنوب ايران مساعد كند، واسموس، قنسول معروف آلمان در بوشهر بود. او كسي بود كه در جريان جنگ (جهاني اول) دردسرهاي زيادي براي ما ايجاد كرد و سبب شد تا بعدها تعدادي از انگليسيهاي ساكن شيراز به اسارت طوايف ياغي ساحلي درآيند. واسموس در طول سفر دو- سه ماههاش به شيراز در 1913 بيوقفه در حال فعاليت بود. او بهطور مداوم به گوشه و كنار ايالت فارس سر ميزد و با ايلخانهاي قبايل كوچنشين و كدخدايان و غيره طرح دوستي ميريخت و در عين حال با حكمران فارس و افسران سوئدي هم روابط صميمانه برقرار ميكرد.» از آن آدمهايي بود كه در نخستين برخورد، طرف مقابل را جذب ميكرد. نميشد از او متنفر شد. ظاهرش هم جذاب بود و «خلقوخويي خوشايند و رفتاري دوستانه داشت.» اوكانر چند بار با او همنشين و همصحبت شد:«من و او بارها باهم ملاقات و از يكديگر پذيرايي كرده بوديم. البته پرواضح بود كه او طبق دستور دولت متبوعش اطلاعاتي جمعآوري و با ايلخانها و سايرين دسيسهچيني ميكرد.» به عبارت ديگر، واسموس در آغاز قرن بيستم، دقيقا همان كارهايي را ميكرد كه انگليسيها از يكصدوچند سال پيش شروع كرده بودند. بازي همان بازي بود، «اما چون در زمان نفوذ آلمان در مناطق داخلي ايران چندان محتمل به نظر نميآمد، ما واسموس را جدي نميگرفتيم و فقط حركاتش را زيرنظر داشتيم و به وزيرمختار انگليس گزارش ميكرديم. از اينرو رابطه دوستي ما با او بسيار صميمانه بود.» اوكانر با همه تيزهوشي و بدبيني، خطر واسموس را نديد و متوجه نقشههايي كه او -در اجراي سياستهاي دولت آلمان- پياده ميكرد نشد. حتي نديد كه او چه تواناييهايي دارد و به وقت ضرورت دست به چه كارهايي ميزند.