• 1405 يکشنبه 29 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6280 -
  • 1404 يکشنبه 17 اسفند

من دلم براي اين وطن زخم‌خورده مي‌تپد

غزل حضرتي

سال 1404 برايم هميشه سال جنگ مي‌ماند. چه روزهاي بهاري‌اش، چه روزهاي زمستاني‌اش. روزهاي گرم خرداد را از سر گذرانديم با جنگ ۱۲ روزه و حالا در آخرين روزهاي سال درگير جنگ ديگري شديم كه معلوم نيست چند روزه باشد. از اوايل دي ماه كه اعتراضات مردم شروع شد، از همان زمان كه بازاري‌ها به نشانه اعتراض به خيابان آمدند، از همان روزها كه مردم غيربازاري هم در ادامه به آنها پيوستند و شد ۱۸ و ۱۹ دي ماه، همان روزهاي سياهي كه جوان و پير، زن و مرد در خيابان كشته شدند، گوشي از دستم نمي‌افتاد. از همان روزهايي كه ترامپ، رييس‌جمهور امريكا شروع كرد به تهديدهاي جدي كه اين‌بار يا مذاكره را به سرانجام مي‌رسانيد يا وارد جنگ مي‌شوم، از همان روزها شب و روزم شد خبر خواندن، چك كردن صحت خبرها، انتشار خبر، صبح و شب تلگرام را بالا و پايين كردن و چشم از گوشي برنداشتن. صبح‌ها در حالي كه چشمانم تار بود و خواب‌آلود، اولين كاري كه مي‌كردم تلگرام را بالا و پايين مي‌كردم تا ببينم جنگ شروع شده يا نه، بعد روزم را شروع مي‌كردم. 
راهي سفر شده بودم با بچه‌ها، صبح شنبه در حالي كه در خوابي عميق بودم، با ويبره گوشي از خواب پريدم. صداي دوستم را از كيلومترها دورتر شنيدم كه گفت: «خوبي؟» وقتي صداي خواب‌آلودم را شنيد براي اينكه هول نكنم، گفت: «كاري نداشتم مي‌خواستم حالتو بپرسم.» فهميدم دروغ مي‌گويد تا استرس نگيرم. ديگر داشتم توي خانه راه مي‌رفتم و اصرار كه «بگو چي شده؟ زدن؟» گفت: «آره زدن. ببخشيد اين‌جوري بيدار شدي.» سريع گوشي را قطع كردم و رفتم توي خبرها. نيم‌ساعت از حمله گذشته بود و من فكر مي‌كردم چرا خواب بودم. انگار اگر بيدار بودم مي‌توانستم جلوي جنگ را بگيرم. 
با اينكه بيش از يك ماه‌ونيم است منتظر انفجار و حمله بوديم، اما وقتي اتفاق افتاد ناگهان همه وجودم سرشار از اضطراب شد. دستم از شهر و دوستان و خانواده‌ام دور بود. رفتم گوشه‌اي در اتاق نشستم و شروع كردم به گريه كردن. براي اينكه اضطرابم به بچه‌ها سرايت نكند و آنها اين حال من را نبينند، فوري دو قرص آرام‌بخش سبز كوچك خوردم و راهي تراس شدم. كمي باد خنك كه به صورتم خورد و چند جرعه قهوه كه سر كشيدم، فهميدم دارم چكار مي‌كنم. 
ساعت ۳ و نيم بامداد جمعه ۲۳ خرداد كه اسراييل حمله كرد، من بيدار بودم. من اولين صداها را شنيدم، من آن روز بيدار بودم و هوشيار. اما اين‌بار من دور بودم، ناهوشيار بودم، دستم از همه ‌كس كوتاه بود و اين اضطرابم را صدبرابر مي‌كرد. سريع به دايره نزديك دوستان و خانواده‌ام زنگ زدم. همه بيدار بودند و داشتند همان حال من را تجربه مي‌كردند با اين تفاوت كه زير بمباران بودند و هر آن ممكن بود تلفنشان قطع شود و من ديگر صدايي از آنها نشنوم. تمام زورم را زدم بر خودم مسلط باشم و منفي‌بافي نكنم. اما واقعيت همه‌اش منفي بود. جهنم بود. چه بلايي قرار بود سرمان بيايد. من صبح جمعه ۲۳ خرداد راهي خيابان شدم و از نزديك با چشمان و دستانم همه ‌چيز را ديدم و لمس كردم. اما الان دور از همه، نشسته بودم با چشماني اشكبار خبر مي‌خواندم. 
خبر مدرسه آمد. عكس دختربچه‌هاي مدرسه‌اي را ديدم. عكس‌ها شطرنجي بود. هشدار صحنه‌هاي دلخراش داده بودند. من باز كردم عكس‌ها را. كودكي همسن و سال پسرم روي زمين افتاده بود. مقنعه‌اش كج شده بود. خون از دهانش جاري بود. دستان و لباسش خاكي بود. چشم‌هايش باز مانده بود. ديگر از روي عكس‌ها رد نمي‌شدم. زوم كردم روي عكس. خيره شدم به چشم‌هاي دختر. به خون خشك شده كنار دهانش. به دستانش كه هنوز رد كودكي رويشان بود و روي انگشتانش چال داشت. به لحظه‌اي كه بمب خورده بود روي سرشان. به لحظه‌اي كه با چشمان باز مرده بود. پسرم را مي‌ديدم، مدرسه‌شان را مي‌ديدم، حالم بد شده بود، داشتم بالا مي‌آوردم، اما از روي عكس رد نمي‌شدم. خيره شده بودم به او. انگار من مقصر بودم در مرگش. انگار خجالت مي‌كشيدم كه زنده‌ام و او عمرش آنقدر كوتاه بود. عكس‌هاي مدرسه ميناب را ديدم. ورق زدم، آنقدر كه به عكس پدري رسيدم كه بچه‌اش را در آغوش گرفته بود و زار مي‌زد. دخترش در بغلش كوچك‌تر از بچه ۹، ۱۰ ساله مي‌نمود. پدرش داشت مي‌مرد. همه پدرها مي‌ميرند وقتي صبح بچه‌شان را بفرستند مدرسه و يك ساعت بعد بگويند: «بفرماييد اين هم دخترتان.»
مي‌گويند جنگ است ديگر، تلفات دارد. همه جاي دنيا همين است. ولي من نمي‌فهمم آنهايي كه همين‌ قدر خونسرد، با تن صداي آرام و خالي از انسانيت، درباره جان‌هاي كوچك مدرسه ميناب حرف مي‌زنند، اگر بچه خودشان هم در هر جنگي خاكي و خوني بميرد، همين‌طور خالي از انسانيت مي‌شوند؟ چقدر آدم‌ها ترسناكند. چقدر آنها كه به اسم ايران، مردم را به جان هم مي‌اندازند، دنائت دارند. چقدر وقاحت مي‌خواهد كه بگويي اين جنگ با ايران نيست براي ايران است. چرا در جنگ ۱۲ روزه هم يكسري از آن سوي آب‌ها مي‌گفتند: «اسراييل نقطه‌زني مي‌كند، نترسيد خون از دماغ غيرنظاميان نمي‌ريزد.» كجا بودند همان‌ها كه مي‌آمدند، مي‌ديدند زهراي ۳ ساله را كه هنوز كه هنوز است شعر خواندنش از توي گوشم بيرون نمي‌رود، همان كه با مادرش كشته شد. پرنيا و پرهام را چرا نديدند. چرا به بچه‌ها كه مي‌رسد اشك از جانشان بيرون نمي‌زند؟ چرا همه ‌كس را دسته‌بندي مي‌كنند؟ چرا مي‌گويند بعضي حقشان است بميرند و بعضي نه؟ مگر نه اينكه آدم‌ها حق زندگي دارند. چرا مي‌گويند: «مي‌خواستيد بچه‌هايتان را نفرستيد مدرسه!» چرا فكر مي‌كنند هر كسي در اين وطن زندگي مي‌كند حقش است بميرد و اگر زندگي بهتري مي‌خواست بايد عقل مي‌كرد و مي‌زد بيرون؟ چرا براي انسان‌هاي اين جغرافيا حق حيات قائل نيستند؟ چه كسي اين حق دادن و حق ندادن را به آنها داده؟ ما تا كجا بايد تاوان بدهيم؟ اينكه بخواهيم به يكسري آدم بگوييم و يادآوري كنيم كه بالاي صد جان در مدرسه از بين رفته، بايد براي اين خون گريه كنيد، اما صاف در چشمانتان نگاه مي‌كنند و مي‌گويند: «به هر حال هر جنگي خسارات خودش را دارد!» چه كسي اين بلا را سر ما آورده؟ ما از كي به جان هم افتاديم؟ ما چطور اينقدر از هم متنفر شديم كه دوست داريم هر كسي ايران را مي‌خواهد و از جنگ بيزار است، سر به تنش نباشد؟ 
نمي‌دانم من مادر تا كجا مي‌توانم جلوي بچه‌هايم نقش بازي كنم. تا كجا بايد همه‌ چيز را عادي جلوه دهم؟ تا كي بايد از آنها مخفي كنم گريه‌هايم را. من نياز دارم يك نفر بيايد به من بگويد همه‌ چيز درست مي‌شود، نگران نباش. همه ‌چيز درست مي‌شود. من نياز دارم يك نفر به من بگويد اين كشور سر جايش مي‌ماند، شما مي‌توانيد تا ابد همين‌ جا زندگي كنيد. شما مي‌توانيد روزهاي خوش اين شهر را ببينيد. يك‌ نفر به من بگويد ديگر نمي‌خواهد روزي چند بار به دوستانت زنگ بزني، به پدر و مادرت زنگ بزني و مطمئن شوي سالم و زنده‌اند. ديگر نياز نيست اصرار كني كه من مي‌خواهم برگردم و همه بگويند با دو تا بچه كجا مي‌خواهي بيايي؟ اينجا اوضاع خيلي بد است، همانجا بمان. من نمي‌خواهم جايي غير از شهر و خانه‌‌ام بمانم. من نمي‌خواهم به رفتن فكر كنم. من نمي‌خواهم بچه‌هايم جايي غير از اينجا زندگي كنند. من دلم براي گوشه و كنار ايران، اين وطن زخم‌خورده مي‌تپد. من دلم مي‌ميرد وقتي عكس قبرهاي خالي و آماده بچه‌هاي ميناب را مي‌بينم كه خاك منتظر است آنها را در آغوش بگيرد. آن صحنه، آن عكس سياه و خاكستري كه هيچ رد سفيدي درش نبود، من را ميخكوب كرد. انگار فرشته مرگ اين عكس را از آسمان گرفته بود. من نمي‌توانم عكس‌هايي كه از بمباران گوشه و كنار تهران منتشر شده را ببينم و نبينم. من ميدان آزادي غرق دود و آتش را ديدم و زار زدم. من آسمان دود گرفته شهرم را ديدم و ناخن‌‌هايم در كف دستم فرو رفت. 
ويديو آمده بود پرستاران بيمارستان گاندي نوزادان بخش را به جايي امن انتقال دادند. در ويديو همه دستپاچه بودند. با وجود اينكه سعي مي‌كردند مسلط باشند بر خودشان، اما دستپاچه شده بودند. آنها مسوول جان آن بچه‌ها بودند. حق داشتند. دلم براي آن نوزادان كه در انكوباتور، بي‌خبر از جنگ و مصايب اين دنيا، داشتند احتمالا گريه مي‌كردند، مي‌سوزد. دلم براي پدر و مادرهايشان مي‌سوزد. اگر بچه من در بخش نوزادان بود و بيمارستان تخليه مي‌شد جانم به لبم مي‌رسيد. 
به دوستم پيام مي‌دهم: «كاش با بچه تهران نمي‌موندين.» دخترش ۳ ساله است. در اينستاگرامش نوشته با هر بمبي از جا مي‌پريم و صداي شبكه كودك را زيادتر مي‌كنيم. دخترم ديگر نمي‌خواهد كارتون ببيند. مضطرب شده. مي‌گويم: «بچه‌ها گناه دارن، كاش برين از شهر.» مي‌گويد: «نمي‌توانيم، پدرخانمم سن‌بالاس، به خاطر اون نمي‌تونيم از شهر خارج شيم.» قلبم تير مي‌كشد. دوست ديگرم هم پدر و مادرش سن‌بالا هستند و حاضر نيستند خانه‌شان را ترك كنند. من هم اگر بچه كوچك نداشتم، خانه‌ام را ترك نمي‌كردم. ما مسوول جان‌هايي هستيم كه به دنيا آورده‌ايم. من مسوول دو كودكم هستم. اما خودم چه؟ به روزي فكر مي‌كنم كه به تهران برگشته‌ام و دهانم از حجم خرابي‌ها باز مانده، لرزش دستانم را نمي‌توانم كنترل كنم، همين‌طور اشك ديدگانم را. 
من نفرين مي‌فرستم بر هر آن كس كه جنگ خواسته، جنگ مي‌خواهد، جنگ را راه انداخته و تمامش نمي‌كند. 
«باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد كه مادران سياهپوش، داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد، هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند...»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها