يكي بود، يكي نبود؛ ايران بود و ديگر هيچ نبود
آساره كياني
آنها ما را نشناختهاند؛ چنان از دل تاريخ بيرون ميزنيم و با زور همه جهانپهلوانان و شيرزنان، گلوي اجنبي را ميفشاريم و خرخرههايشان را ميجويم كه نفس جهان به شماره بيفتد...
او چيزي نداشت، تازه ساخت بود، بنابراين كراواتش را محكم كرد و با موهاي زرد، كشورهاي دورتر و كوچكتر را با زرق و برق ساختگي و مكر ذاتي كه خودش هم نميدانست به چه طريق از بدو تولد با وجودش آميخته، مستعمره خود كرده و آنها نفهميدند چه شد كه مسحور شده، به استعمار درآمدند و بعد هم اجازه پيدا كردند با پول خودشان، فعاليت اقتصادي به ميزاني كه اجازه داشتند و نه بيشتر از حد مجاز، اما پرزرق و برق و چشمگير، انجام داده و روز به روز به فربه شدن آن اجنبي كمك كنند در حالي كه شيپور به دست بوق خداوندگاري اين قدرت مطلقِ برساخته ذهني خود را به صدا درآورده و سر تعظيم نه بر اماكن متبركهشان كه بر آن شياد، فرود ميآوردند؛ شايد چون پولشان بادآورده بود مثل خاكشان. در اين ميان اما و در ميانه همه آن فريبخوردگان، سرزميني بود با مردماني كه شبيه هيچ جاي ديگر دنيا نبودند. كشوري چهارفصل، غني از معادن و پر از بركات الهي، سختكوش كه برخلاف آن ديگر خودفروختگان، خود آستين بالا زده با بازوان ستبر، از عمق زمينِ اصيل خويش، سوخت رونق اقتصادشان را بيرون كشيده و هيچ گاه فريب ظاهر كسي را نخورده بودند.آنها بر زمينهاي خود ايستاده، با چشمان سياه، ابروان پرپشت و صورتهاي استخواني، جامههايي پاكيزه و پيراهنهاي زيبا بر اندام پهلواني و تراشيده مردانه و زنانه خويش، دانسته كه تفاوت به مفهوم برتري نيست و اصالت را نه در ظاهر كه در عمق جان و روح آدميان بايد جست.كسي چه ميداند، شايد خاك قديمي و سرزمينِ كهن، فكر را نيز غنيتر كند و ريشههاي وحدت، اين نخستين مردمان يكتاپرست را طوري به هم پيوند داده باشد كه قدر گنج درون خود را دانسته و تنها در آغوش مادر ِميهن، جان و آرام بگيرند. و مگر ميشود تمامي اين شكوه، آن نازيباي ميانتهي را عصباني نكند كه چهها كند تا اين سرزمين كهن را از حق جهاني ارتباطاتش به واسطه حق وتوي بادآوردهاش در دكاني به نام سازمان ملل با نابازيگراني از همه ملل كه براي ثبت حقوق همان يك كشور صف كشيدهاند، محروم كرده، هر چه در آستين داشته رو كند و عاجز و مستأصل از تسليمناپذيري آن مردان و زنان، سرانجام و از پس سالها و دههها، بهانهها جور كرده عجولانه با اسباببازيهاي بزرگترش، پاهاي چركمردهاش را در آبهاي زلال كشورمان بگذارد و با كثافت درون و كراهت و دريدگي بيرون، خاك سبز وطن را با خوني به سرخي لالههاي دشتهاي نازنينمان درهم آميزد.كه چه كار كند؟ كه ايران را بخواهد داشته باشد؟ كه عقده ساليان بگشايد؟ و اصولا مگر چنين چيزي امكانپذير است؟ و مگر ايراني جماعت از طفل در گهواره تا كهنسال باشكوهش با جوانان دلربايش از شرق تا غرب، از جنوب تا شمال و مركز و دور تا دور مرزهاي جاودانهاش، دور ز جان عزيزش، مُرده باشد كه بگذارد حتي مُشتي از خاكش را از او بستانند حتي اگر تمامي سالهاي عمر را در آرزوي خريد همان يك مشت، طي كرده باشد. با همان مشت آري همان مشت گره كرده از بدو تولد تا لحظه مرگ، جان ميدهد، اما ذرهاي از اين خاك مقدس را به هيچ اجنبي بيصاحبي نخواهد داد.
آنها نشناختهاند ما را كه بحث مادرمان ايران كه به ميان آيد چنان از دل تاريخ بيرون ميزنيم و با زور همه جهان پهلوانان و سرداران و شيرزنان، گلوي اجنبي را ميفشاريم و خرخرههايشان را ميجويم كه نفسِ جهان به شماره بيفتد.
ما كولهبار فرهنگ و هنر و تمدن و مذهب پاكترين پيامبران جهان را خيلي وقت است بستهايم، اما نه براي فرار؛ براي ماندن و مقاومت، براي قويتر شدن، سبزتر و زيباتر شدن. پاورقي: هر آنچه گفته شد را همه ميدانيم و روي سخن شايد با عده معدودي بوده باشد تا بدانند، تاريخ ثبت خواهد كرد كه روزگاري مردماني از همين خاك منتظر كمك اجنبي نشسته، چشمانتظار جنگ بودند و اين ننگ را به جان خريدند كه خموده از پنجره خانههايشان يا افسار پاره كرده در آن سوي مرزها، نام دشمن را صدا بزنند و تاريخ بر دهانشان خاك خواهد پاشيد؛ همان زمان كه به جانفدايان ميهن، ناسزا گفتند، زماني كه مادران و پدران مينابي در جستوجوي تكههاي بدن فرزندانشان بودند. تاريخ، فراموش نخواهد كرد كه اينان از شكست دشمني كه خون عزيزترين، دلاورترين و معصومترين فرزندانمان از چنگالشان ميچكيد، تا چه ميزان ناراحت شدند.
روزنامهنگار