• 1405 يکشنبه 26 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6287 -
  • 1404 سه‌شنبه 26 اسفند

اندوه متناقض‌نماي آخر سال ما

«مرگِ زيبا»ي يونس تراكمه

بهنام ناصري

در دو دهه گذشته، سال‌هايي كه نسل ما دست به كار نوشتن براي جرايد بود، نام‌هاي مهم و عزيزي از هنر و ادبيات از دنيا رفتند. براي خيلي‌هاي‌شان در روز درگذشت‌شان يادداشت نوشتم و درباره خيلي‌هاي‌شان با ديگراني از دوستان و نزديكان و همكاران‌شان گفت‌وگو كردم. از آنها بعضي‌هاي‌شان در بزنگاه‌هايي از دنيا رفتند كه كشور و به تبع آن فضاي رسانه‌اي متاثر از وضعيتي خاص و بحراني بود و ضايعه درگذشت‌شان تحت‌الشعاع اخبار ديگر قرار می‌گرفت. به ياد دارم درگذشت محمد حقوقي را در ناآرامي‌هاي پس از انتخابات 88؛ و حالا عضو ديگري از «جنگ اصفهان» يونس تراكمه.
صبح يكشنبه‌اي كه گذشت، زماني كه از اضطراب جنگ در آخرين روزهاي اين سال سخت، دل توي دل تهران نبود، نويسنده و منتقد دوست‌داشتني ما از دنيا رفت. قصه شرافت او در اين مجال نمي‌گنجد. نه كه به بيان درنيايد و به قول قدما «يدرك و لا يوصف» باشد. دست بر قضا ساده است نوشتن از نويسنده فرهيخته‌اي با عبارات ژورناليستي از اين دست كه «آزادگي را برگزيد و حاضر نشد به دست كشيدن از اصول و باورهايش و...» اين گزاره‌ها مقرون به صحت‌اند، اما مساله فراتر از اين و «قصه» چيزي ديگر است؛ قصه، فراتر از شروح ژورناليستي و تاريخي است. به تعبير درخشان ناصر تقوايي، قصه لابه‌لاي سطور تاريخ خلق مي‌شود؛ پس چه بهتر كه در اينجا بگذريم از لابه‌لاي سطور تاريخ 78 ساله زندگي يونس تراكمه؛ خاصه آنچه در اين سال‌ها بر او گذشت و ما تنها گوشه‌هاي ناچيزي از دردهاي پنهانش ‌را دانستيم. قصه «عمو يونس» - دست‌كم در اين مجال - ناگفتنش بِه.
سال 89 در جريان تدارك صفحه‌اي براي كتاب «حديث غربت سعدي» رضا فرخ‌فال در روزنامه شرق، بنا شد در كنار گفت‌وگويم با نويسنده كتاب، يادداشتي هم داشته باشيم از كسي كه به جهان داستاني و آثار و ديدگاه‌هاي او آشنا باشد. پيشنهاد فرخ‌فال، دوست قديمي‌اش يونس تراكمه بود. چنين بود كه اولين همكاري ما شكل گرفت. با يادداشتي كه او ذيل عنوان «ما سه نفر بوديم» نوشت و به شيوه خود از رهگذر خاطراتش با فرخ‌فال و مجيد نفيسي، روايتي از خاستگاه ادبي‌شان يعني «جنگ اصفهان» به دست داد و از اهميت فرخ‌فال به عنوان نويسنده‌اي برآمده از آن مكتب گفت.
از ديگر همكاري‌هايي كه داشتيم، تابستان 92 بود. بعد از روي كار آمدن دولتي كه وعده آزادي بيان داده بود، به دنبال يكي از خوشبيني‌هاي جوانسرانه آن سال‌ها، سراغش رفتم. بنا شد درباره موضوع مناقشه‌برانگيز نحوه بررسي و صدور مجوز كتاب گفت‌وگو كنيم؛ براي انتشار در رسانه‌اي به اصطلاح برخط و حامي اين‌گونه بحث‌ها. از درونمايه بي‌پرواي آن گفت‌وگو همين بس كه عنوانش را گذاشتم «حذف سانسور، رويا نيست». او در آن گفت‌وگو به بياني به قاعده صريح از نگاه ناظر بر فرهنگ و به‌طور مشخص ادبيات و كتاب انتقاد كرد و اميدوار بود كه روزي، نه لزوما آن روز، همه انتقادهاي مطرح شده در طول ساليان، يك بار براي هميشه به ثمر بنشيند و نويسنده ايراني شكل ديگري از فرآيند صدور مجوز كتابش را تجربه كند.با مرگ تراكمه ياد مرگ يكي از نزديك‌ترين آدم‌هاي زندگي‌ام افتادم كه سال‌ها منتظر وقوع اتفاقي ماند به اين اميد كه بعد از آن بتواند خدانگه‌دار بگويد و به خواب ابدي برود. در عين شگفتي، غروب روزي كه آن اتفاقِ به باورش مبارك رخ داد، او هم به كما رفت و چند روز بعد نفسش بند آمد. دوستانم كه روايت اين مرگ‌آگاهي را شنيدند، هر كدام تعبيري از آن داشتند. دوست نويسنده‌‌ام كيهان خانجاني - كه از او مي‌آموزم - به منظور تسلي برايم نوشته بود: «بعضي از مرگ‌ها زيبا هستند و بي‌شك، اين يكي از آنهاست.» حالا درگذشت نويسنده آزاده و شريف‌مان را به همان اندازه زيبا يافته‌ام. به راستي كدام مرگ مي‌تواند زيباتر از آني باشد كه از پس سال‌ها باور به راهي و مومنانه پيمودن آن راه سر مي‌رسد؟ گيرم صعوبت راه چنان فرساينده باشد كه گريبان پيماينده و همراهان و متعلقاتش را هم بگيرد! باورمندان به درستي راه را چه باك؟ هم‌‌آنها كه بر این باورند که «ساختن راه همزمان با راه رفتن روي آن» ميسر مي‌شود. مرگ آدم‌ها/ نويسندگاني چون تراكمه به شخصه براي من درس‌آموز است. آنها هر آينه به ما، نسل‌هاي بعد از خود، يادآور مي‌شوند كه «تا انسان هست، آرمان هست»؛ كه خاستگاه‌هاي تبليغ و ترويج بي‌آرماني، اگرچه در جاي‌جاي جهان پراكنده‌اند اما يكپارچه دست به كار واقعي جلوه دادن دروغي‌ سوداگرانه‌ا‌ند كه مي‌گويد كوتاهي عمر، به ايستادگي پاي هيچ ارزش ديگرخواهانه‌اي نمي‌ارزد! تراكمه و ديگراني مانند او نه‌تنها با زيست و آثارشان، كه حتي با مرگ‌ خود به ما يادآوري مي‌كنند كه آدمي تهي از «ارزش‌هاي انساني» جز ماشين مصرف و وسيله‌اي براي ارضاي انگيزه بي‌پايان «سود» سوداگران نيست. 
شايد محتواي سطرهاي بالا را بتوان با گزاره‌هایی ديگر هم بيان كرد. اينكه اگرچه - به قول سيمون دوبوار- «همه مي‌ميريم» اما فرق است بين آنكه زيستي در پيوند با اصولي انساني داشته با آنكه تنها به منفعت‌هاي روزمره دل سپرده و در پناهِ امور اعتباري - و نه ذاتي انسان- روزگار گذرانده. در شرح احوالات نويسنده فقيد، چرا بايد اكراه داشته باشم از كار بردن صفتي آشنا و در عين حال كهنگي‌ناپذير؟ مرگ يونس تراكمه، مرگ نويسنده‌اي «آرمان‌گرا» و نستوه است كه هيچ كدام از سختي‌هاي روزگار تا آخرين لحظه او را از باورهايش دور نكرد. «مقاومت» يعني اين. 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون