روزگاری برای نشنیدن
نازنين متيننيا
صبح دوشنبه با مسيج دوستي بيدار ميشوم كه ترسيده درخواست كرده بروم توي «بله» چيزي را ببينم كه توي مسيج نميتواند بگويد. ميگويم هرچه تو «بله» فرستادي، اينجا هم ميتواني بفرستي. متوجه منظورم نميشود. حوصله ندارم دقيقتر توضيح دهم كه امنيت مجازي در «بله» هم مثل امنيت مسيج است؛ ميدانم چيز زيادي از اينچيزها كه من روزنامهنگار سردرميآورم، سردرنميآورد. بلاگر است و در دنياي سياست نبوده. همين چندوقت پيش صادقانه از من پرسيد: «چپ چيه؟» مجبور شدم نيمساعتي «چپ» و «راست» و «فاشيست» و «اصلاحطلب» و «اصولگرا» را برايش توضيح دهم و تعريف كنيم چي به چي است و كي به كي است. نسل «زدي» است و راستش برايم عجيب نيست اينهمه ندانستن اوضاع برايش. برخلاف نسل ما، از نيمه دهه هشتاد به بعد، با نسلي طرف شديم كه از فضاي مجازي و زندگي، چيزهاي ديگري ميخواهد و مسيرش، مسير ديگري است كه بيشتر بوي زندگي ميدهد تا درگيريهاي رسانهاي. حالا هم كه اينجور. توي روزگار تركيدن فضاي مجازي پا گرفتند و فضاي مجازي هم اينستاگرامي بوده كه برخلاف جهان بيرون، به آنها فرصت نوعي ديگر ديده شدن داد و درآمدي كه حالا از ديماه ۱۴۰۴، تقريبا صفر است. روزگار بدي دارند؛ سرشان به زندگيشان گرم بوده و فقط مراقب بودند پليس فتا به جرم محتواي مجرمانه نيايد سراغشان و پيج را ببندد. حالا افتادهاند توي بازيهاي ديگر و بخشي از اين بازي هم ندانستن چيزهايي است كه تا ديروز هيچ نيازي به آنها نداشتند و حالا به مدد هياهو و جنگ، نيازشان شده. همين «بله» را هم تا ديروز پريروز نداشته. دربهدر كانفينگ ويپيان، پيدا كرده و حالا از من ميخواهد بروم پيامي كه فرستاده و بهنظرش حساس هست را چك كنم. «بله» كه روي وب دارم از ديروز قطع است، اين را برايش مينويسم و تلاش ميكنم بروم ببينم چه شده. بالاخره موفق ميشوم، ميبينم از يك شماره معمولي، يكنفر با اسم و مشخصاتش، آن پيام كلي كه به همه هشدار ميدهد كه شما در فضاي مجازي رويت شدهايد و مراقب باشيد را يكنفر برايش فرستاده. با ويپيان گرانقيمتم، كه اينروزها لاكچريترين داراييام است، ميروم توي واتساپ و تلگرام كه ببينم اين شماره اكانتي دارد يا نه. چيزي نيست. مطمئن ميشوم يكنفر دارد اذيتش ميكند و براي محكم شدن نظرم از دوستان آگاه و مطلع ميپرسم. ميگويند يكنفر دارد آزارش ميدهد و بگو جواب دهد كه ميروم شكايت ميكنم. مسيج ميزنم كه شماره را بلاك كن و روزي كه اوضاع خوب شد، اگر اين يكنفر آمد و «هار، هار» خنديد كه خوشت آمد توي جنگ چطور سربهسرت گذاشتم، هرجوري كه دوست داري از خجالتش دربيا و تا هفتپشتش را بلاك كن كه كار بسيار كثيفي انجام داده. حيرتزده ميماند كه چطور ممكن است كسي با او همچين شوخي كند، ميگويم مريض زياد است.
حالا اين نمونه ای كه تعريف كردم، يك مورد معمولي و ساده است.در این فضا دو، سه گروه جدا از مردم دارند حرف ميزنند. گروهي كه ضدجنگند و دلسوز ولي در عمل صدايشان كم است، گروهي كه ميشوند همان ارتش سايبري سلطنتطلبها و اينترنشناليها كه كلا معتقدند جنگ و كشتار مردم لازمه رسيدن به اهداف مبارزه است و از كانادا و امريكا، براي مردمي كه حتي صدا ندارند نسخه آزادي ميپيچند و گروهي هم كه همان سايبريهاي هميشگي . مثلا همين هشدار هميشگي ما روزنامهنگارهاي داخلي به بستگي اطلاعاتي و آگاهي مردم كه اگر رسانهها باز نباشند، پروپاگاندا از راه ميرسد و پروپاگاندا هيچوقت هيچ مردمي را نجات نداده. هشداري كه چه ميدانم حداقل پانزده سال است داريم ميدهيم. در روزگار صلح ،گوش شنوا نداشت، حالا چه برسد به امروز كه هياهو و صدا بسيار است و كافي است تا حرف بزني و يكنفر از يك گروه چوب دلسوزي و فهم بيشتر از شرايطش را بكوبد توي سرت كه ساكت شو، تو چه ميداني شرايط چيست و ما بهتر ميفهميم و بيشتر دلسوزيم. انگار بازي دلسوزي وجود دارد كه ما در جريانش نبوديم و هركي اداي دلسوزياش بيشتر باشد، محقتر است .