• 1405 يکشنبه 26 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6287 -
  • 1404 سه‌شنبه 26 اسفند

روايت صدوسي‌‌ودوم؛ شما بازداشت هستيد

مرتضي ميرحسيني

احساس خطر مي‌كرد. اما نمي‌دانست بايد منتظر چه خطري باشد. مي‌ديد كه احساسات ضدانگليسي بالا گرفته و تحركاتي در دشمني با آنان شروع شده است. مي‌شنيد كه در گوشه و كنار فارس، درگيري‌ها روي داده است و از بيشتر خبرها خصومت با انگليسي‌ها برداشت مي‌شود. اما پيش‌بيني نمي‌كرد كه ضربه چه زماني و چگونه وارد مي‌شود. اوكانر مي‌نويسد: «ساعت حدود نه و سي دقيقه بامداد روز دهم نوامبر ۱۹۱۵ بود و در دفتر كوچك كارم در قنسولگري مشغول نوشتن بودم كه يكي از سوارهاي هندي سراسيمه وارد اتاق شد و گفت كه دسته‌اي از افراد ژاندارمري مجهز به تفنگ و مسلسل بام خانه‌هاي روبروي در ورودي قنسولگري را به اشغال درآورده و با مسلسل‌هاي‌شان قنسولگري را نشانه گرفته‌اند و گروه ديگري هم كه مسلح به يك قبضه توپ سبك صحرايي هستند در خيابان روبروي در اصلي استقرار يافته و آنجا را هدف گرفته‌اند.» سرانجام اتفاقي كه از آن مي‌ترسيد، افتاده بود. بايد سريع تصميم مي‌گرفت. زمان به ضررش بود. بايد همه گزينه‌هاي ممكن را مي‌سنجيد و براساس واقعيت‌ها تصميمي مي‌گرفت. «بي‌درنگ پيكي به نزد آقاي اسميت، افسر مسوول اداره تلگراف هند و اروپا كه دفتر كارش در باغ مجاور بود، فرستادم تا از او خواهش كنم پيش از آنكه سيم‌هاي تلگراف قطع شود پيامي فوري براي وزير مختار انگليس در تهران مخابره كند، اما پيك من هنوز در راه بود كه قاصدي از طرف ايشان وارد شد و گفت كه چند دقيقه پيش سيم‌هاي تلگراف خط شمال قطع گرديده است.» اين گزينه ناممكن بود. به گزينه ديگر پناه برد. «به تقلا افتادم تا به حكمران كل تلفن كنم، اما متوجه شدم كه سيم‌هاي تلفن را هم دستكاري كرده‌اند.» به دام افتاده بود و نمي‌توانست از كسي كمك بگيرد. همه راه‌ها بسته بودند. «پس از آن يك ژاندارم كه پرچم سفيدي در دست داشت مقابل در قنسولگري ظاهر گشت و پس از آنكه به نزد من راهنمايي شد، نامه‌اي را كه به زبان فرانسه نوشته شده بود به من داد.» پاي نامه «كميته ملي حافظين استقلال ايران» به چشم مي‌خورد. نوشته بودند يا بدون درگيري تسليم مي‌شود يا بعد از به توپ بستن ساختمان قنسول‌گري، تسليم‌تان مي‌كنيم. اوكانر مي‌نويسد: «خبر تكان‌دهنده‌اي بود، اما به هيچ‌وجه شگفت‌زده نشدم؛ چه از هفته‌ها قبل انتظار چنين حادثه‌اي را مي‌كشيدم. در آن اوضاع و احوال كاري جز پذيرش شرايط كميته از دستم ساخته نبود؛ زيرا نيروي مستقر در قنسولگري اندك و مشتمل بر ده نفر سوار هندي بود و محوطه قنسولگري هم كه باغي محصور با ديوارهاي بلند و بدون جان‌پناه بود، براي اجراي عمليات تدافعي محل مناسبي نبود. از طرفي حتي اگر در شرايطي بوديم كه مي‌توانستيم از قنسولگري هم دفاع كنيم جان ساير اتباع انگليسي كه در مناطق مختلف پراكنده بودند، به خطر مي‌افتاد. آقاي فرگوسن و خانواده‌اش در يك مايلي ما زندگي مي‌كردند. بنابراين بعد از مشورت با آقاي اسميت در پاسخ به اولتيماتوم فوق طي نامه اعتراض‌آميزي شرايط را پذيرفتم.» او در ادامه روايتش از جزييات ماجرا، از آنچه در آن نيم‌ساعت انجام داد، مي‌نويسد و سپس اضافه مي‌كند: «تقريبا سي دقيقه بعد از دريافت اولتيماتوم يك ژاندارم ايراني با تعداد اندكي محافظ جلو در ورودي نمايان و سپس وارد قنسولگري شد. او مودبانه به من اطلاع داد كه بازداشت هستم. او كه مسوول حفاظت از قنسولگري و اموال آن شده بود، از من درخواست كرد تا فورا براي سفر آماده شوم.» بازداشتش كردند و همراه با شماري از انگليسي‌هاي مقيم شيراز، به تنگستان فرستادند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون