• 1405 يکشنبه 26 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6287 -
  • 1404 سه‌شنبه 26 اسفند

اين نيمه‌جان، ايران من است

غزل حضرتي

روز هفدهم جنگ
از عصر يكشنبه اينترنت قطع شد. ‌رفتم بيرون و بر‌گشتم به خانه. نت خانه كه وصل مي‌شد منتظر بودم از ايران پيام داشته باشم. تا شب هيچ پيامي نداشتم. گفتم حتما هر كس به كاري مشغول است و نديده‌اند پيام‌هايم را. صبح بيدار شدم و ديدم همچنان خبري نيست و پيام‌هايي كه شب قبلش داده‌ام‌، نرسيده‌اند. ديگر داشتم نگران مي‌شدم. شروع كردم يكي‌يكي به دوستانم در تهران پيام دادن. يك تيك بيشتر نمي‌خورد. پيامم به كسي نمي‌رسيد. تك و توك وي‌پي‌ان‌ها كار مي‌كرد. در گروه ديگر يكي از بچه‌ها جواب داد: «به سختي وصل شدم، همش قطع ميشه.» كانال‌هاي تلگرامي را بالا و پايين كردم. بعضي‌هايشان از عصر يكشنبه آپديت نشده بودند. بعضي ديگر دير به دير خبر مي‌گذاشتند. بعد از كمي بالا و پايين كردن فهميدم از عصر يكشنبه قطعي اينترنت به بالاترين حد خود رسيده و بر اساس توييت نت‌بلاكس، قطع دسترسي در يكي از شبكه‌هاي استراتژيك اينترنت ايران تاييد شده است. مي‌دانستم كه به خاطر آخرين سه‌شنبه سال اين قطعي اتفاق افتاده و ممكن است تا روز چهارشنبه قطع بماند. دلشوره‌ام زيادتر شد. برنامه‌ريزي كرده بودم براي دو، سه روز آينده برگردم و حالا با اين قطعي اينترنت، ممكن بود برگشتم تحت‌ تاثير قرار گيرد. از ديشب كه برنامه برگشت را جدي‌ كرده‌ بودم، حس بهتري پيدا كرده بودم، اما دوباره نااميدي وجودم را گرفت. اگر تا چند روز آينده اينترنت وصل نشود، بايد روزهاي آخر سال را هم اينجا بمانم. درست است كه چهار روز مانده به آخر سال و درست است كه نوروز امسال با همه سال‌ها فرق دارد و شايد در ميانه جنگ و آوار، اهميت كمتري داشته باشد، اما وقتي تقويم گوشي‌ام يادآوري مي‌كند كه چهار روز تا اعتدال بهاري مانده و لحظه تحويل سال را صبح جمعه نوشته، چشمانم‌ تر مي‌شود. وقتي روزهاي سخت زمستان را از سر مي‌گذراندم، هر چند وقت يك‌بار به تقويم نگاه مي‌كردم و مي‌گفتم كاش تا روزهاي آخر سال بتوانم انرژي رفته‌ام را برگردانم، كاش توانم جمع شود و بتوانم براي بچه‌ها نوروز را برگزار كنم. كاش بروم بازار و عيدي‌هاي كوچك بخرم. كاش بتوانم خودم را سرپا كنم. اما الان كه به تقويم نگاه مي‌كنم، به خودم و بچه‌هايم نگاه مي‌كنم، به شهر و خانه‌هايمان نگاه مي‌كنم، احساس مي‌كنم چه روزهاي دوري بود كه اين آرزوها را مي‌كردم. چقدر از آن روزها گذشته. انگار صد سال پير شده‌ام. اينستاگرامم را كه بالا و پايين مي‌كنم، جز ويديوهاي آوار و آتش چيزي نيست. فكر اينكه لحظه تحويل سال بايد اينجا باشم، دور از همه، در دلتنگي، در نااميدي، قلبم فشرده مي‌شود.
اين آخرين يادداشت من در اين ستون در سال ۱۴۰۴ است؛ سالي كه براي من و همه سال خوبي نبود. هر چه فشار روحي و اضطراب و بحران بود نصيبم، نصيبمان شد. من فشارهاي ديگر هم داشتم كه در جاي خود به اندازه من را فشرد و مچاله كرد. اما تداخل اين اتفاقات در زندگي شخصي‌ام با دو جنگ در فاصله ۸ ماه با هم، آنقدري طاقت‌فرسا هست كه ديگر قرص‌هاي روانپزشكم رويم اثر نداشته باشد. خب، بدن و روان تا يك جايي مي‌كشد، بعد انگار مي‌گويد رها كن، همين است كه هست، بايد دوام بياوري، هر طور كه مي‌تواني.
نمي‌دانم ستون بعدي‌ام در سال ۱۴۰۵، كي باشد. اولين سه‌شنبه بعد از تعطيلات است يا نه. اصلا هستيم و آن روزها را مي‌بينيم يا نه. كجا هستيم، چند نفرمان هستند و ما داريم چگونه ادامه مي‌دهيم. آرزويم در لحظه تحويل سال تنها يك چيز است؛ خدايا سايه جنگ و جنگ‌طلب و جنگ‌آفرين را از سر ايرانمان دور كن. خدايا اين وطن، را، اين خاك را، به سلامت دارش و از شر غاصب و تجاوزگر حفظ كن. خدايا اگر ما باشيم و نباشيم، ايرانمان را حفظ كن، برسان به دست فرزندانمان تا عمرش دراز باشد و بماند هميشه. آهنگي را پلي مي‌كنم و سهميه اشك روزانه‌ام را مي‌ريزم...
«بگو اين وطن، اگر خسته‌تن، از آن من است/ بخوان بي‌امان، كه اين نيمه‌جان، ايران من است...»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون