از نسل زديهاي ايران به نسل زديهاي امريكا
جنگ یعنی صندلی خالی مدرسه
سلام به همه همنسلان ما در آن سوي اقيانوسها؛
نميدانيم وقتي صبحها از خواب بيدار ميشويد، چقدر به جهان بيرون از خانهها يا رسانههايتان فكر ميكنيد. اما اينجا در جنوب غربي آسيا، بسياري از همسنوسالهاي شما روزشان را با صداي جنگندهها و انفجار بمبها آغاز ميكنند؛ با صداي جنگندهها و بمبهاي دولت شما.
شايد نام ايران را شنيده باشيد، شايد هم نه؛ شايد حتي روي نقشه دقيق ندانيد اين سرزمين كجاست، اما ما هم مانند شما نسل زِد هستيم. تا همين چند هفته پيش، زندگيمان چندان متفاوت از زندگي شما نبود: به مدرسه و دانشگاه ميرفتيم، موسيقي رپ و پاپ و كلاسيك گوش ميداديم، با دوستانمان به كافه يا گيمنت ميرفتيم، پادكست گوش ميداديم و ولاگ و فيلم ميديديم.
امروز اما دو هفته از آغاز حمله دولت شما به كشور ما گذشته است و بسياري از همان كارهاي ساده و معمول ديگر برايمان ممكن نيست، چون هر لحظه ممكن است يك بمب امريكايي بر سرمان فرود بيايد. شايد براي شما جنگ مفهومي باشد كه بيشتر در فيلمها، بازيهاي ويديويي يا كتابهاي تاريخ ديدهايد؛ چيزي دور، قديمي و مربوط به نسلهاي گذشته. اما براي ما، جنگ ناگهان از دل همان قرني بيرون آمد كه قرار بود قرن اينترنت، گفتوگو و ارتباط ميان انسانها باشد. قرني كه به ما گفته بودند ديگر قرار نيست كودكانش زير آوار بمانند.
از دختربچههاي همسن شما در جنوب ايران، حالا تنها دفترها و كتابهاي سوخته باقي مانده است. مدرسه «شجره طيبه» ديگر وجود ندارد؛ تنها سكوتي مانده كه جاي خندهها و صداي دختركان بيگناه را گرفته است؛ صدايي كه در ميان ديوارهاي فروريخته خاموش شد. ۱۶۵ دختربچه، با چشمهايي پر از رويا، در ميان كلاس درس و در پي حمله مستقيم موشك ارتش شما جان باختند؛ زير پرچم جنگي كه نه ما براي آغازش تصميم گرفتيم و نه شما.
فقط اين يك مدرسه نبود؛ در اين روزها صدها خانه از خانههايمان هدف قرار گرفته و نابود شدهاند، دهها مدرسه، بيمارستان و مركز درماني آسيب ديدهاند، چندين مجموعه و مركز باستاني و تاريخي ما آسيبديده است و هزاران زندگي در يك لحظه از مسير عادي خود خارج شدهاند. بيش از هزار و چهارصد انسان جان خود را از دست دادهاند؛ كودكاني كه بايد فرداي جهان را ميساختند، نوجواناني كه هنوز روياهايشان را حتي براي نخستينبار هم با صداي بلند نگفته بودند.
شايد براي شما، جنگ تنها متنها و عددهايي در ميان خبرها باشد؛ اما براي ما، هر يك نامي است، چهرهاي است، صندلي خالياي در كلاس، تخت خالياي در خانه؛ هر كدام هزاران زندگي و خاطرهاي است كه ديگر هرگز ادامه نخواهد يافت. ما ميدانيم كه بسياري از شما شايد هرگز درباره شهرهاي ما چيزي نشنيده باشيد؛ شايد نام بندرها، خيابانها يا مدرسههايي كه حالا ويران شدهاند، برايتان آشنا نباشد. اما در هر كدام از آن خيابانها زندگي جريان داشت: بچههايي كه براي ديدن دوستانشان در مدرسه ذوق داشتند، نوجواناني كه درباره علاقههايشان حرف ميزدند و پدر و مادرهايي كه براي ساختن زندگي بهتر براي آنها تلاش ميكردند.
جنگ اما همه چيز را ناگهان ناتمام ميگذارد. روياها را نيمهكاره رها ميكند، جملهها را ناتمام ميگذارد و صداهايي را كه بايد سالها در اين جهان شنيده ميشدند، براي هميشه خاموش ميكند. چيزي كه باقي ميماند تنها آوار نيست، بلكه خاطره زندگيهايي است كه ميتوانستند ادامه پيدا كنند.
سرزمين ما تنها يك جغرافيا روي نقشه نيست؛ ايران بخشي از يكي از كهنترين تمدنهاي شناخته شده جهان است، سرزميني كه هزاران سال تاريخ در لايههاي خاك و شهرهايش جريان دارد. در طول اين قرنهاي طولاني، بارها با حملهها، ويرانيها و دشمنيهاي سخت روبهرو شدهايم؛ امپراتوريها آمدهاند و رفتهاند، جنگها شهرها را ويران كردهاند، اما اين تمدن هر بار دوباره برخاسته و ادامه داده است. آنچه ايران را در طول اين هزاران سال زنده نگه داشته، تنها قدرت بقا نبوده، بلكه توانايي كنار گذاشتن چرخه نفرت و نگاه كردن دوباره به سوي اميد، ساختن، دانش، فرهنگ و دوستي ميان انسانها بوده است؛ همان چيزي كه ما، فرزندان امروز اين سرزمين، هنوز به آن باور داريم.
ارتش شما به شما تصويري براق و فريبنده از قدرت مطلق، از برتري بيچونوچراي يك كشور كه ميتواند هر كاري بخواهد انجام دهد را نشان داد؛ آن تصاوير شما را باورمند كرد كه اين جنگها به نام امنيت و عدالت و دموكراسي آغاز ميشوند. اما حقيقت چيز ديگري است: به جاي رويارويي با نيروهاي نظامي، هواپيماها و موشكهايشان بر خانهها و مدارس فرود آمدند، بر جان كودكان، نوجوانان و خانوادههايي كه هيچ سلاحي در دست نداشتند. ارتش شما نمايش قدرت نداد، بلكه ضعف را با خون بيگناهان پوشاند. با اين همه، در ميدان واقعي نبرد، شهرهاي ما مقاومت كردند و نيروهاي ما در برابر حملات نظامي، توانستند پاسخي قاطع بدهند و عجيبتر از همه، سياستمداراني كه بايد از شما و كشور شما دفاع ميكردند و وعده رفاه و آرامش و آزادي براي شما سر ميدادند، با تصميمهاي شتابزده و بيپايهشان، سربازان جوان امريكايي را به درگيرياي وارد كردند كه جانشان را گرفت؛ جنگي بيهدف، دور از مرزهايشان و بيهيچ سودي براي ملت خودشان كه بتوان از آن سخن گفت.
ما هم مثل شما با گوشيهايمان بزرگ شديم، با شبكههاي اجتماعي، با موسيقيهايي كه از هزاران كيلومتر آنطرفتر منتشر ميشد و در چند ثانيه به گوش ما ميرسيد. جهان براي ما كوچك شده بود؛ آنقدر كوچك كه تصور ميكرديم درد و رنج انسانها هم ديگر نميتواند از چشم جهان پنهان بماند. اما امروز ميبينيم كه حتي در زمانهاي كه هر تصوير در چند ثانيه به سراسر دنيا ميرسد، باز هم حقيقت ميتواند پشت ديوارهاي سكوت و روايتهاي رسمي گم شود. ما اين نامه را نمينويسيم تا دلسوزي بگيريم؛ ما نيازي به ترحم نداريم. ما اين نامه را مينويسيم، چون باور داريم نسل ما در سراسر جهان، بيش از هر نسل ديگري، ميتواند حقيقت را از پشت ديوارهاي روايتهاي رسمي و دولتي ببيند.
حتما شما تصميمگيرندگان اين جنگ نبودهايد؛ همانطور كه ما هم نبوديم. اما ما و شما نسلي هستيم كه فرداي اين جهان را خواهد ساخت؛ نسلي كه بايد تصميم بگيرد آيا جهان آينده، جهاني خواهد بود كه در آن مدرسهها هدف قرار ميگيرند و كودكان بيگناه در ميان آوار دفن ميشوند يا جهاني كه در آن انسانها در كنار يكديگر به توسعه و ساختن زندگي و دنيايي بهتر فكر ميكنند و براي آن ميكوشند.
ما، آنگونه كه رييسجمهور و وزيران شما ما را خطاب ميكنند، شرور و جنايتكار نيستيم. ما جواناني هستيم در سرزميني ديگر، با روياهايي شبيه روياهاي شما. ما موسيقي گوش ميدهيم، ميخنديم، عاشق ميشويم، كار ميكنيم و اميد داريم. تنها تفاوت ما امروز اين است كه اين روزها ما با صداي بمباران شهر و محله و خانهمان زندگي ميكنيم و شما با دروغهاي وقاحتبار مقامات دولتي كه ما، دوستان و خانوادههايمان را هدفي مشروع و نظامي معرفي ميكنند.
نسل ما، در هر جاي جهان كه باشد، نسلي نيست كه در سكوت زندگي كند. ما با صداهاي بلند شبكههاي اجتماعي، با آگاهي جمعي و با مسووليتي كه نسبت به آينده خود احساس ميكنيم، بزرگ شدهايم. ويژگي نسل ما بيتفاوت نبودن است؛ ايستادن در برابر تصميمهاي غلط و سياستهايي كه جان انسانها را به بازي ميگيرند. جهان آينده متعلق به همه ماست، نه به سياستمداراني كه پشت ميزهاي پر زرق و برق خود درباره سرنوشت ملتها تصميم ميگيرند. سرنوشت هر كشور را مردم همان كشور و نسلهاي آينده آن تعيين ميكنند، نه دخالتها و جنگهايي كه از كشورهايي دور و از هزاران كيلومتر دورتر آغاز ميشوند. از شما ميخواهيم صداي ما باشيد؛ صدايي در برابر سياستمداران بيكفايتي كه جنگ را آسانتر از گفتوگو و تعامل انتخاب ميكنند و زندگي انسانها را هزينه تصميمهاي خونبار خود ميسازند.
اگر اين نامه به دست شما رسيد، به خاطر بسپاريد: در اين سوي جهان، گروهي از شما زندگي ميكند كه در ناامني و خطر بزرگ ميشود، اما هنوز استوار اميدش را از دست نداده است؛ نسلي كه ميخواهد ديده شود، شنيده شود و فراموش نشود، به همين دليل است كه اين كلمات را مينويسيم؛ نه از سر خشم، بلكه از سر اميد. اميد به اينكه صداي انسانها، حتي اگر از ميان آوار و تاريكي بلند شود، هنوز ميتواند در گوش جهان طنين بيندازد. اميد به اينكه نسل ما روزي ثابت كند كه ميتوان از دل چرخه جنگ و نفرت، راه ديگري براي آينده اين جهان پيدا كرد. شايد دولتها جنگها را آغاز كنند، اما اين نسلها و انسانها هستند كه تصميم ميگيرند آيا آن جنگها در حافظه جهان به عنوان نفرت باقي بمانند، يا به نقطهاي تبديل شوند كه انسانها از آن به بعد راه ديگري را انتخاب كردند. ما اين نامه را با اميد مينويسيم؛ با اميد به روزي كه شما همچون ما بايستيد و با هم براي دنيايي بهتر و امنتر بكوشيم تا در هيچ نقطهاي از جهان، هيچ كودك يا نوجواني روزش را با صداي بمب و تصوير ويراني آغاز نكند.