اگر دل دليل است، آوردهايم
نازنین متین نیا
عباس كيارستمي ميگفت: «نميدانم از كسي كه به من لم دادن را ياد نداد، مچكر باشم يا شاكي.» اين را يك عصر پاييزي زيبا در همان خانهاي كه از تركشهاي جنگ در امان نماند، در شروع مصاحبهاش به من گفت. به من كه روزنامهنگار جواني بودم در سوداي پيشرفت در شغلم و آن مصاحبه، نقطه عطف كارم بود. آن روزگار، روزگار كوچ روزنامهنگاران بود. كمي بعد از سال ۸۸ و اوايل دهه نود. مد بود كه بگويند اينجا ديگر جاي ماندن نيست و بهتر است آدم برود جاي ديگري و حرفش را بزند. براي من ولي اين چيزها مهم نبود، ليست آنهايي كه بايد حرف ميزدم هنوز كامل نبود؛ ناصر تقوايي، داريوش مهرجويي، رخشان بنياعتماد و…هنوز دبير سرويس يك روزنامه نبودم و خبرنگاري ساده بودم و اهل ماندن و ساختن. بعدتر فهميدم آن جمله كيارستمي، به جانم نشسته. از تمام مصاحبه، آن جمله هميشه توي گوشم ماند. وقتي يكسال بيكار شدم، وقتي آمدم «اعتماد»، وقتي سرطان گرفتم، وقتي اوضاع سخت شد و حقوق روزنامهنگاري باشرافت روزنامه كفاف زندگي نميداد و رفتم سراغ شغلي مثل مربيگري شنا و استخر راه انداختم و…من هم مثل كيارستمي آدم لم دادن نبودم، يك جايي توي وجودم، ساختن هميشه فراي تمام ارزشها، من را به ادامه اميدوار ميكرد. از يك جايي به بعد، وقتي آدمها از نااميدي حرف ميزدند يا حتي خودم ميديدم كه دريچهها بسته ميشوند و سايه يأس روي سرم ميافتاد، غرق در خود به دنبال نشانه بودم و نشانه، همان «لم ندادن» بود. همان كه ميدانستم اين من، هماني كه از سرطان در سال كرونا جان سالم به در برد و پنج سال، درمانهاي سنگين را تحمل كرد، در انتهاي هر سختي و ويرانياي، خودش را دارد و در نهايت اشكهايش را پاك ميكند و قدم ديگري برميدارد براي روز تازه و زندگياي كه «لم دادن» ندارد.
حالا چرا اينها را ميگويم؟ چون توي اين مسير و هياهوها، وقتي چشمان باز ميشود، ميبينم كه شبيه من بسيار است. روزگار سختي را داريم ميگذرانيم، خبرهاي دردناكي ميشنويم و طبيعيترين واكنش، ترسيدن و نااميدي است. اما اگر زاويه دوربين را تغيير دهيم، جايي آن گوشهها، چيزهاي ديگري مشخص و واضح، دارد خودش را به ما نشان ميدهد. مثلا آن پلي كه قرار بوده بلندترين پل خاورميانه باشد، مهندسان و سازندگاني داشته كه اهل «لم دادن» نبودن و بهانه آوردن براي گذاشتن و رفتن، عسلويهاي كه سالهاي سال همه ما شنيديم كه كار كردن در آن سخت است و طاقتفرسا، مهندسان و نخبگاني داشته و دارد كه همان «طاقتفرسا» را معنا كردهاند و ساختن و ادامه دادند. پتروشيميها، نيروگاهها، دانشگاهها، بيمارستانها، مغازهها و هر آنچه حقيقت زندگي واقعي و شهروندي ماست، فارغ از نام و جبههگيريهاي سياسي كه سالها محل بحث و ماجرا بود، بالاخره آدمهايي، انسانهايي، دستان توانمند و ذهنهاي هوشياري براي ساختن داشته. اينها نه به اعتبار حرف من كه به نشانه بودنشان، حقيقت محض زندگي ميليونها ايراني ساكن اين خاك است. هر جا كه دست ميگذاري، نشانه اميد آدم سازندهاي است كه خسته شده، ولي ادامه داده. حالا ميدانم پروپاگانداي آن كس كه بند نافش را از وطن بريده، ايران را در غباري از پريشاني و خرابي روايت ميكند. اما حقيقت زندگي وقتي در همين سرزمين زيست ميكني، بسيار متفاوتتر از اين تصويرسازي نادرست و عبث است. اگر سازندهاي نبود، كسي مثل شرمين نادري را نداشتيم كه برود در سيستان و بلوچستان و كتابخانه و مدرسه بسازد براي روستاهاي محروم. اگر وطندوستي نبود، علي قمصري را نميديديم كه سازش را بردارد و برود نيروگاه برق و بگويد من اينجا مينشينم و سازم را ميزنم. اگر اين مملكت اسير توهمهاي افراطي اين و آني بود، حتي روزنامهاي نداشتيم كه من بگويم ۱۴ سال است خانه من است؛ چون آبي نبود، برقي نبود، زندگي در جريان نبود كه روزنامهنگاري بخواهد و امثال اهالي اين روزنامه هم نبود كاغذ و چيزهاي ديگر را بهانه ميكردند تا درش را ببندند و بروند. واقعيت زندگي ما، واقعيت سرزميني كه سفر به گوشه گوشهاش حتي حالا و در اين شرايط جنگي امن است، واقعيت توسعههاي شهري، واقعيت حضور آدمها در شهر، بودن و نفس كشيدن و زيستي درخور و اميدوارانه براي رسيدن به توسعه و پيشرفت مرحمت دستهايي سازنده و قلبهايي گرم به وطن است. همانهايي كه امروز ممكن است در غم خرابي پل بلند اشك بريزند، در خاموشي فولاد مباركه، در خرابي تاسيسات بوشهر و عسلويه قلبشان زخم بخورد و يادشان بيفتد چه آدمهايي، چه زندگيهايي، چه زيباييهايي در مسير سخت ساختن، از خود گذشتهاند. حالا ممكن است اين سوي داستان ما غمانگيز باشد و پر از دود و خاكستر و نگراني. اما راستش را بخواهيد اين داستان، روي ديگري هم دارد؛ روي ساختن، چون آن كه يكبار ساخته، دوباره ساختن را بلد است.
آن كه يكبار بدون واسطه و وابستگي به هر صدايي، فقط به نداي درونياش پاسخ داده و مانده تا بسازد، باز هم ميماند و ميسازد. در روزگار هيچ وقت بر يك پاشنه نچرخيده، حالا هم نميچرخد. ولي چيزي كه ثابت ميماند، همان آدمهايي هستند كه در آن سوي بهانهها براي ويراني و متلاشي كردن، در سمت ساختن و آبادي ايستادهاند. سخت است و واقعا آدميزاد نميداند چند بار در اين زندگي مجبور به تغيير است و از نو ساختن، اما اگر بنا باشد از آنچه تا امروز در دامن پرمهر مادري اين سرزمين ياد گرفته باشيم، همين تغيير و ساختن در سختي است. شايد حالا اين حرفها در اين شلوغي و هياهو خريداري نداشته باشد، ولي به هر حال، آنچه ثابت شده، ازدياد جمعيت «لم نداده»هاست و بالاخره چرخ روزگار هم ميچرخد. ما كه عادت به نشستن نداريم، به رها كردن و رفتن هم. مقاومت كرديم، در هر شرايطي و با هر اتفاقي. حالا هم همين است و يك روزي، شبيه همان مردي كه آنقدر «لم» نداد تا در روزگاري كه سينماي ايران در خلوت خودش بود، تصويري روي پرده ببرد كه گوش جهان سينما را به نام ايران آشنا كند و سينماها و جشنوارهها را عادت دهد كه فيلمساز ايراني و فيلم ايراني، راوي بخشي از جريان متفاوت زندگي است و بايد اين روايتها را ببينند و از دست ندهند، ما هم دوباره «لم» نميدهيم. از هر آنچه باقي مانده، دوباره ميسازيم و ققنوسي ميشويم كه در افسانههاي ما، از زبان مردماني روايت شده كه نسل پشت نسل، خاك را عزيز شمارند و چراغ «وطن» را پر از مفهومي بيواسطه به همه چيز و همه اتفاقها، در قلبشان روشن نگه داشتند. همانهايي كه آنقدر ادامه دادند تا اين خاك، پناه ما باشد براي تمام «لم» ندادنها، از نو ساختنها، بيواسطه ساختنها، بيبهانه «لم» ندادنها. ما كم نيستيم، گم هم نيستيم و اگر ميخواهيد ما را در اين هياهو پيدا كنيد، شاهدي بهتر از اين شعر قيصر امينپور ندارم كه ميگفت: «اگر دل دليل است، آوردهايم
اگر داغ شرط است، ما بردهايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گردهايم!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمردهايم».