مشاهدات « اعتماد » از ساعتهاي بعد از آتشبس در مركز تهران
ظهر بعد از جنگ
بنفشه سامگيس
ظهر چهارشنبه 19 فروردين، تهران از آتشبس باخبر شده ولي هنوز در فضاي جنگ به سر ميبرد . هنوز سرفاصله قطارهاي متروي پايتخت، مثل باقي روزهاي اين دور از جنگ، همان 15 دقيقه است و تعداد مسافران مترو هم، خيلي كم است . اغلب مسافران، حتي در ايستگاههاي تقاطعي پرتردد مثل شهيد بهشتي، تئاتر شهر و توپخانه، مرداني هستند با ظاهر كارمندي يا سالمنداني كه بعد از يك يا دو ايستگاه، از قطار پياده ميشوند . غير از 14 روز ابتداي سال كه علاوه بر تعطيلات دو هفتهاي نوروز، شرايط جنگي هم سبب مضاعفي براي خالي شدن خيابانهاي شهر از مردم و ماشينها بود، سه هفته پاياني سال و اين سومين هفته فروردين كه براي خيليها، اولين روزهاي كاري محسوب ميشود، چهره تهران بابت ترافيك و تردد، با هر زمان ديگري بسيار متفاوت بود . روزهاي 9 و 10 اسفند البته در اين 40 روز يك استثنا بود؛ ظهر 9 اسفند و ساعاتي بعد از آغاز جنگ و حمله موشكي به محله پاستور، خيابانهاي تهران، به خصوص در مركز شهر، ملتهب شد و تلاش آدمها براي فرار از خيابان و پناه گرفتن در نقطهاي امن، شكل ديگري به خيابانها داد . صاحبان مغازهها در خيابان وليعصر و در فاصله خيابان فاطمي تا سه راه جمهوري كه يكي از شلوغترين راستههاي كسب و كار پايتخت است، با شتابي آميخته با هيجان و ترس، در حال بستن كركرهها و تعطيلي مغازهشان بودند . صف طولاني و بيانتهاي ماشينهايي كه در خيابانهاي مركزي و پرتردد شهر و خروجيهاي رو به شمال و غرب تهران يا به سمت جادههاي منتهي به استانهاي شمالي گير افتاده بودند و ترافيكي كه انگار شروع و پايان نداشت و رانندههايي كه با فشردن پدال گاز، فقط به « رفتن » ميانديشيدند، روي ديگري از چهره شهر در اولين ساعتهاي بعد از شروع جنگ بود . آدمها؛ همان معدود نفراتي كه رهگذر و در پيادهروها بودند، ابهام و ترس و نگراني رنگ گرفته از غافلگيري در نگاه و لبخندهاي زوركيشان نشسته بود ولي همگي، چه رانندهها و چه عابران خياباني و چه مسافران شهر زيرزميني، در يك چيز مشترك بودند؛ ميخواستند هرچه زودتر از خيابان بيدفاع به يك چهار ديواري دور از جنگ فرار كنند . تا غروب اولين شب جنگ، خيابانهاي تهران در حدي خلوت شد كه در سكوت غمانگيز شهر خالي شده از هياهوي زندگي، صداي نفسهايت و قدمهايت را ميشنيدي و دلتنگ نشانهاي از پويايي پيرامونت ميشدي كه نبود و هرچه بود، پشت پنجرههاي بسته و پردههاي فروافتاده پنهان شده بود . ما، 40 روز را اينطور سپري كرديم؛ در شهري كه از نشانههاي زندگي، خالي شده بود .
سال براي تكهاي از تهران چطور تمام شد
دو روز پاياني سال، بازار تجريش كه يكي از مراكز سنتي خريد در روزهاي اخر اسفند است، نيمه جاني متناسب با احوال نوروز به تنش رسيد و مردمي كه هنوز در تهران مانده بودند يا ميخواستند در آخرين ساعتهاي سال كهنه به سمت شهرهاي امنتر بروند، آمده بودند كه سمنويي و سبزهاي و گليخ و بيدمشكي بخرند يا با خريد بلوز و شلوار و جورابي، سايه جنگ را، شده حتي براي چند ساعت، عقب برانند . در همين بازار قديمي با آن همه مغازههاي پوشاك و لوازم خانگي و مواد غذايي و حجرههاي فرش فروشي و قهوهخانه و عطاري و سمنوپزي و نانوايي، كم نبودند مردان و زناني كه چندين قوطي كنسرو ماهي، رب گوجهفرنگي، ماكاروني يا حبوبات داخل كيسههاي خريدشان بود و جلوي كلوچهپزي داخل بازارچه، صف ميايستادند تا يك كيلو و دو كيلو كلوچه داغ بخرند و از زمزمههايشان ميشد شنيد كه تا ساعتي ديگر، عازم جادههاي خروجي به سمت شمال كشورند . از بعد از ظهر آخرين روز سال و ساعتي قبل از تحويل، شلوغي بازار تجريش بيشتر شد با اينكه از اوايل ظهر 29 اسفند، باران ميباريد و دستفروشان پيادهروي جلوي بازار، مجبور شدند سقفهاي پلاستيكي بر سر اجناسشان بكشند ولي مردمي كه در پيادهروهاي تجريش راه ميرفتند، با سر و روي بارانچكان، انگار بيخيال جنگ شده بودند تا از تماشاي ويترين مغازهها و ازدحام دمخور با احوال نوروز حظ ببرند . يك ساعت پيش از تحويل سال، جمعيتي كه در محوطه بيسقف اطراف امامزاده صالح و مسجد همت جمع شد، به قدري زياد بود كه در صف تنهاي خيس خورده از باران، نقطهاي از سنگفرش محوطه و صحن امامزاده پيدا نبود . چند دقيقه قبل از به ته رسيدن سال 1404، باران تمام شد، آفتابي گرم در آسماني بيابر، بر سرمان تابيد و تا آمديم از قوس هفت رنگي كه روي صورت آسمان نشسته بود، كيف كنيم، صداي انفجار آمد . ميدان بهارستان تهران، دقيقا در لحظه تحويل سال بمباران شد و جمعيتي كه در محوطه اطراف امامزاده صالح ايستاده بود، همزمان كه صداي انفجار ميشنيد « يا مقلبالقلوب ... » ميخواند ....
صداي انفجار توي گوش فراغت
هفته دوم تعطيلات نوروز است . با سيما و غزل و نيره، قرار كافه ميگذاريم؛ كافهاي در مركز خريد گلستان . دو روز قبلش، خيابان زرافشان كه كمي بالاتر از ميدان شهرك غرب است، بمباران شده و در اين بمباران، چند نفر از كاركنان و مشتريان بانك صادرات و مغازههاي بازارچه نبش خيابان هم كشته شدهاند . ما هم ميخواهيم برويم كافهاي در نزديكي همان خيابان بمب خورده . سه ساعت پاي ميز كافه مينشينيم و حرفهايمان از سر تا ته، با جملههاي مرتبط با جنگ و خندههاي تلخ به كيفيت سرانجام و سرنوشتمان شروع و تمام ميشود . صداي تند پدافند و نقطههاي نوري كه آسمان غروب را روشن ميكند، عيشمان را به هم ميزند و خبر انفجار شديد در خيابان ميرداماد و اتوبان بابايي، وادارمان ميكند كافه را ترك كنيم . هول رسيدن به خانه داريم ولو اينكه خانه هم ديگر امن نيست . اين را هم در اين دور از جنگ فهميدم وقتي مثلا انيستيتو «ايزايران » كه يك كوچه بالاتر از خانه من بود و دفتر تلويزيون العربيه قطر كه 5 كوچه پايينتر از خانه من بود و يك مقر نظامي كه 200 متر دورتر از خانه من بود بمباران شد . همهمان تجربه مشتركي از درك اين ناامني داريم . خانه نيره، كمي پايينتر از انبار نفت شهران است و خانه غزل، كمي دورتر از ميدان ونك . چند روز قبل، وقتي سه راه ضرابخانه بمباران شد، دود بعد از انفجار چنان به غزل نزديك بود كه به سرفه افتاد . آن شبي كه انبار نفت شهران را زدند، نيروهاي امداد و نجات، نيره و همسايههايشان را از خانه بيرون كشيدند و گفتند خانهها ناامن است و نيره، از پياده روي كوچهشان، جويهاي آتش گرفته از نشت نفت را به چشم ديده بود . 40 روز، تمام سينماها و سالنهاي تاتر تعطيل بود و اگر خيلي جرات داشتيم، غير از خريد ضروريترين كالاها كه چيزي جز خوراكي نبود، تا چند متر دورتر براي چشيدن هواي تازه رفتيم مثل همين كافه رفتن من و نيره و غزل و سيما . خيليها كه اينطور هم نبودند؛ خيليها از 9 اسفند از تهران رفتند و جرات برگشتن نداشتند و كلافه از بيهودگي، در شهر و روستايي غريبه با سبك معمول زندگيشان، روزگار جنگزدگي را آغاز و تجربه كردند. خيليها در تهران ماندند ولي خودشان را در خانه حبس كردند و با شيوه جديدي از زندگي آشنا شدند؛ با يك پيك موتوري قرار گذاشتند كه هفتگي برايشان خريد كند و پيك موتوري، به جايشان پشت ويترين قصابي و نانوايي و بقالي و قنادي ايستاد و به سليقه خودش، انتخاب كرد و خريد و تحويل داد. خيليها در اين دور از جنگ، بس كه در خانه مانده بودند، با چهره ديگري از محل زندگيشان مواجه شدند؛ تركهاي تازه روي ديوارها، بلوز و دفترچهاي كه مدتها گم شده بود و پشت كمدي كه حالا حفاظي ضربهگير جلوي پنجرهها بود، پيدا شد، زيبايي چشمهاي گربه سياهي كه هر روز پشت درهاي خانهشان از گرسنگي به التماس ميافتاد ..... خيليها، روي ديگري از وجود خودشان را كشف كردند . مربي باشگاه ما يكي از همينها بود؛ صبر و تحمل اين زن، بينظير است؛ خانهاش ديوار به ديوار انيستيتو ايزايران بود؛ خانهاي كه چند هفته قبل از جنگ اجاره كرده بود و به شوخي ميگفتيم كه براي عيد، نياز به خانه تكاني ندارد . در زمان بمباران انيستيتو، همگي رفته بودند كرج . وقتي همسايهها خبر دادند كه بياييد كه خانهتان منفجر شد، آمد و با كمك آتشنشانها، از راهروي سوخته ساختمانشان بالا رفت و درهاي پرتاب شده به راهرو را سر جا گذاشت و لابلاي آوار، چند تكه لباس خاكي براي خودش و بچههايش پيدا كرد و از خانهاي كه تازه اجاره نامهاش را امضا كرده بود رفت و هنوز هم نميداند قرار است چطور و چه زمان به اين خانه برگردد اما دو روز قبل، ميگفت كه ميخواهد از هفته آينده، چه جنگ باشد و چه جنگ نباشد، كلاس باشگاه را شروع كند و در تمرينهايي كه عرقمان را در ميآورد، به ما ياد بدهد چطور از دست بمب و موشك فرار كنيم . اين يك فانتزي است كه گاهي ميتواند باعث خنده شود در اين روزهايي كه لبمان با خنده غريبه شده بود . غروب سهشنبه، وقتي در تحريريه نشسته بوديم و گوشمان پر شده بود از صداي جنگندهاي كه انگار ميخواست روي بام ساختمان روزنامه بنشيند بس كه فاصلهاش با زمين كم شده بود و همزمان، اخبار بمباران پلها و راهآهن ايران را مينوشتيم، آخرين توصيهها اين بود كه شارژ گوشيهاي تلفنمان را پر كنيم و مدير اجرايي گفت كه دستگاه ژنراتور روزنامه، براي 10 روز ذخيره برق دارد ولي بعد از آن معلوم نيست چه خواهد شد . شب، وقتي به خانه برميگشتم، پسري با دوچرخهاش وارد مترو شد و روبهروي من نشست . در ذهنم اين فانتزي را ساختم كه مثلا در خيابان تند تند ركاب ميزند و بالاي سرش هم موشكي در حال پرواز است و پسر ميخواهد از موشك سبقت بگيرد . همين را به دوچرخهسوار گفتم و خنديد و گفت كه عمر هر آدمي يك جور تمام ميشود و خيلي نبايد مهم باشد كه چه جور چون مهمترين مهم اين است كه آدم چقدر و چه طور « زندگي » كرده باشد و اين «زندگي » را هم با تشديد گفت ....
ظهر چهارشنبه، چند ساعت از آغاز آتشبس گذشته و خيابانها هنوز خلوت است . همان مسيري را ميروم كه در اولين ساعتهاي بعد از شروع جنگ رفته بودم؛ ايستگاه فاطمي از مترو پياده ميشوم و سرازيري خيابان وليعصر را تا سه راه جمهوري ميروم و برميگردم به سمت تئاترشهر و راهم را كج ميكنم به سمت نزديكترين هدفي كه در آخرين بامداد جنگ بمباران شد؛ خانهاي در كوچه ملك در خيابان بزرگمهر و در همسايگي كنيسه رفيعنيا . هنوز كركره اغلب مغازهها فرو افتاده است و هنوز، خيابان خيلي خلوت است و هنوز، شهر بوي زندگي و بهار نميدهد. صاحب نانوايي بربري نبش خيابان بزرگمهر، ميگويد كه اين خيابان، دوبار لرزيده و همان روزهاي اول جنگ هم، يك ساختمان نظامي در خيابان مظفر بمباران شده؛ ساختماني در همسايگي بانك تجارت كه آوارش، ديگر نيازي به حفاظت هم ندارد و فقط دورتادورش را داربست و علائم هشدار ريزش نصب كردهاند . ساختمان موشك خورده، 6 طبقه بوده و موشكي كه به ساختمان خورده، 4 طبقه را تا طبقه دوم بهطور كامل تركانده . اين را از توده درهم فشرده آجرها و تيرآهن از پشت قاب پنجرههاي طبقه دوم ميشود ديد . قاب در و پنجره تمام ساختمانهاي اطراف اين آوار، از جا درآمده و پنجره هيچ ساختماني، شيشه ندارد . نبش خيابان، يك دكه نگهباني است كه پشت قاب پنجرهاش، پلاستيك كشيده شده و نگهبان كه مردي سالمند است و مچ دستش را با چند لايه باند و پارچه، پانسمان كرده، ميگويد كه شيشههاي اين دكه با موج انفجار تركيده و از صداي انفجاري كه ساعت 3 بامداد و زمان موشك باران اين ساختمان شنيده، هنوز بدحال است و شبها كه ميخوابد، در سرش صداي انفجار ميشنود . نگهبان ميگويد كه به دليل اهميت اين ساختمان، تا چند روز بعد از انفجار، كل خيابان را بسته بودند . كنار دكه نگهباني، اتاقك سيم مخابرات است و ماموران مخابرات در حال سيمكشي جديدند چون در همان چند روزي كه اين خيابان مسدود و براي ماشينها غير قابل ورود بوده، دزدها از فرصت استفاده كردهاند و قفل اتاق سيم مخابرات را شكستهاند و تمام سيمها را دزديدهاند ....
كوچه ملك، كمي جلوتر از اين اتاق سيم است . تا چند پلاك قبل از كوچه ملك و در خيابان بزرگمهر، ميشود ديد كه تمام شيشههاي ساختمانهاي دو سمت خيابان در محدوده پشت به كوچه ملك، شكسته و كافه ديوار به ديوار هدف حمله در كوچه ملك كه يك سر هم در خيابان بزرگمهر دارد، تركيده است . نبش كوچه ملك، ماموران امنيتي ايستادهاند و دو پلاك دورتر از آوار ساختمان موشك خورده، نوار زرد كشيدهاند . آوار و تخريب، تازه است و صداي كوچه، حرفهاي همسايههاي هراسان و جابهجا كردن شيشههاي خرد شده داخل ساختمانهاي همسايه آوار است . گروه جهادي كه از دانشجوهاي دانشگاه تهرانند، آمدهاند براي كمك به تميز كردن خانه همسايهها و زني كه ساكن ساختمان كمي دورتر از آوار است، ميگويد كه همين بچههاي دانشجو، در و پنجره خانهاش را جا انداختند و كف خانه را جارو زدند و خانه تميز شده ولي از ترسي كه از بامداد سهشنبه تا همين الان در رگ و پي بدنش دويده، جرات برگشتن به ساختمان را ندارد . پسرش ميگويد ساختمان روبهرويي را با دو موشك زدند و شدت انفجار طوري بود كه فكر كرده خانه خودشان بمباران شده . ساختمان 4 طبقه كنار آوار ديگر قابل سكونت نيست چون ديوار شرقي ساختمان بهطور كامل تخريب شده . يكي از ماموران شهرداري، به همسايهها راهنمايي ميدهد كه بايد مشخصاتشان را به همكارش بدهند تا براي ارزيابي خسارت و پرداخت هزينهها، اقدام شود . كارشناس دادگستري، آمده براي ارزيابي خسارت كنيسه رفيعنيا و در جواب يكي از همسايهها ميگويد كه خسارت بناي تاريخي، خيلي گرانتر از خانههاي نوساز است و بنابراين، آسيب به اين كنيسه چند ده ساله، حدود متري 40 ميليون تومان ولي براي ساختمانهاي نوساز، حدود متري 20 ميليون تومان خواهد بود . كوچه ملك، بنبست است . همسايهها ميگويند دليل شدت انفجار و تخريب و ويراني خانههايشان، همين بوده كه موج انفجار، راهي براي فرار نداشته . حرفها، پيرامون همين ترسهاست و اينكه چه زماني ميتوانند به خانههايشان برگردند . اغلب همسايهها، از صبح سهشنبه، به خانه اقوامشان رفتهاند و حالا هم فقط آمدهاند كه نگاهي دوباره به خانههايشان بيندازند و دوباره به خانه اقوام برگردند . با هر كدامشان حرف ميزنم، ميگويم خوب است كه سالم هستيد و همگي در جوابم با لبخند تاييد ميكنند كه زندگي همين است و اين روزهاي سخت هم ميگذرد و به اميد روزهاي بهتر . پيرمردي از ساكنان كوچه ملك دوست دارد حرف بزند . از آن پيرمردان محترمي است كه نگاه آرامش، وادارات ميكند به حرفهايش گوش بدهي . ساكن ساختمان روبهروي آوار است و ميگويد كه بامداد سهشنبه، وقتي با صداي انفجار از خواب پريد، حتي فرصت براي تعويض لباس نداشت و با همان بلوز و پيژامه خواب، فقط دست همسرش را گرفت و هر دو به بيرون از خانه دويدند و آن موقع بود كه آتش انفجار را ديدند و چند دقيقه بعد هم، امدادگران هلال احمر را . پيرمرد، تاكيد ميكند كه بايد از بچههاي هلال احمر تشكر كند؛ امدادگراني كه او و همسرش و بقيه اهالي كوچه را به چادر امدادي دورتر از كوچه بردهاند و به همگيشان چاي و غذا دادهاند و كلي مهرباني كردهاند و فشار خون و ضربان قلبشان را كنترل كردهاند تا اين آدمها به آرامش برسند . از اهالي ميپرسم كه آيا وسايل ضروري به همراه دارند و همسايههاي آوار، با تعجب نگاهم ميكنند و ميگويند « مگه بمباران فرصت ميده ؟ فقط فرصت داري جونت رو نجات بدي. فقط همين .»