نگرشي به تحولات اجتماعي و سياسي در نقاشي معاصر
ايران عصر ما روي بوم
هنرمندان معاصر ايران چگونه در فرآيند شكلدهي به گفتمان عمومي و تقويت آگاهي اجتماعي مشاركت ميكنند
كيانوش معتقدي
تحولات هنر نوين در ايران از اواخر دوره قاجار و به ويژه عهد ناصري آغاز شد، زماني كه نقاشان درباري همچون مزينالدوله، محمودخان صبا و مصورالممالك فراتر از بازنمايي صرف دربار، به تصويرسازي زندگي شهري و روابط اجتماعي پرداختند. اين دوره، زمينههاي نخستين نوگرايي در هنر ايران را فراهم كرد و هنرمندان را با ضرورت بازانديشي درباره هويت ملي و زبان بصري مستقل مواجه ساخت. ورود انديشههاي مدرنيسم در قرن نوزدهم، همراه با مواجهه با سنت، روشنفكران و هنرمندان ايراني را به بازخواني مفاهيم فرهنگي، اجتماعي و هنري خود واداشت.
بعد از ترور ناصرالدين شاه ساختار سياسي و دربار قاجار وارد دوران جديدي شد و نقاشباشي وي، كمالالملك به عنوان يكي از پيشگامان نقاشي نوين ايران، پس از سفر فرنگ و بازگشت به كشور، نياز به ايجاد نهادي آموزشي براي پرورش نسل جديد نقاشان را احساس كرد و در اين مسير تلاش كرد تا پايههاي دانشكده هنرهاي زيبا را پيريزي كند. اين دوره همزمان با شكلگيري جنبش مشروطه (۱۲۸۵) بود كه مفاهيمي همچون مليگرايي، حكومت قانون و حقوق فردي را برجسته كرد و محور قدرت را از شاه به قانون منتقل ساخت. جنبش مشروطه، در كنار پيامدهاي سياسي خود، بستر مناسبي براي رشد هنرهاي بصري فراهم كرد؛ نقاشي آزاد از وابستگي صرف به دربار شد و نظام سنتي آموزش هنر دستخوش تغيير گرديد. ايده نوگرايي با مشروطه وارد مرحله تازهاي شد و سرعت بيشتري گرفت.
در ادامه و با مرگ مظفرالدينشاه، حمايت سنتي دربار از نقاشي و هنرمندان از بين رفت و هنرمندان پيشرو همچون كمالالملك و شاگردانش مجبور به يافتن مسيرهاي جديدي براي فعاليتهاي خود شدند. پس از مشروطه، دربار، نقاشباشي يا مورخ رسمي براي حمايت مستقيم از هنر و هنرمندان وجود نداشت و نقاشان به سمت مدرنيزاسيون با هويتي ايراني و انديشههاي ميهنپرستانه گرايش يافتند. تمايلات رئاليستي، ورود انديشههاي انتقادي و توجه به زندگي شهري و اجتماعي، زمينه شكلگيري رويكرد نوين در فرهنگ بصري ايران را فراهم كرد.
در عرصه نقاشي، شاگردان مكتب كمالالملك، چون ابوالحسن صديقي - كه براي ادامه تحصيل و آموختن بنيانهاي هنر جديد به اروپا سفر كردند – نخستين بارقههاي مدرنيسم را در اوايل قرن حاضر آزمودند. تجربيات آنان در پاريس و رم، آموختههاي استادشان كمالالملك را با درك آثار معاصر اروپا تركيب كرد و زمينهاي براي رشد جريان مدرن در ايران ايجاد كرد؛ اما به طور همزمان و با تاسيس اداره هنرهاي ملي و مدرسه صنايع قديمه به مديريت حسين طاهرزاده بهزاد در سال ۱۳۰۹، به جاي نوگرايي، ايده احيا و حفظ هنرهاي سنتي و صناعي تأكيد ميشد. اين دوره، همزمان با حمايت محدود سياستگذاران فرهنگي از نوگرايي غربي، به بازخواني سنتها و ايجاد باستانگرايي نوين اختصاص يافت و مدرنيزاسيون صرف در دستور كار نبود.
در ادامه و با تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران، فضاي لازم براي رشد جريانهاي مدرنيستي فراهم شد. همزمان، تحولات اجتماعي - سياسي همچون جنبش ملي شدن نفت، سركوب اعتراضات كارگري و بحرانهاي اقتصادي، حساسيت هنرمندان نسبت به مسائل اجتماعي و هويت ملي را افزايش داد و بسياري را به فعاليتهاي فرهنگي و هنري سوق داد. پس از شكست جنبش ملي شدن نفت و سركوب نيروهاي سياسي، يأس و نااميدي در جامعه روشنفكري ايران فراگير شد و توجه به حوزه فرهنگ و هنرهاي تجسمي، به ويژه در دهه ۱۳۳۰، شدت گرفت. در اين دوره براي اولين بار مساله زيباييشناسي در هنر با آگاهي هنرمند نسبت به جايگاه اجتماعي خود پيوند خورد.
دهه ۱۳۲۰ با مجموعهاي از رخدادهاي فرهنگي - سياسي مهم همراه بود كه جريان هنرهاي تجسمي در ايران را به شدت متحول كرد. گذار از كمالالملك، تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا و پايان جنگ جهاني دوم، زمينه ورود نسلي تازه از هنرجويان هنركده هنرهاي زيبا را فراهم كرد. نسل جديد هنرمندان، شامل محمود جواديپور، جليل ضياپور، منوچهر يكتايي، شكوه رياضي، فخري عنقا، ليلي تقيپور، عبدالله عامري، مهدي ويشكايي، جواد حميدي و حسين كاظمي، آغازگر مسير تازهاي در نقاشي نوگراي ايران بودند.
مدرنيسم در اين دوره، گرچه مبتني بر فرماليسم غربي نبود، اما با مشاهده و الهام از آثار نقاشان مدرنيست اروپا، شيوهاي نو در هنر ايران ايجاد كرد. گشايش اولين گالري مستقل «گالري آپادانا» در سال ۱۳۲۸، نقطه عطفي بود كه امكان نمايش آثار نوگرايان و شكلگيري جريان مدرن با هويت مشخص را فراهم ساخت. اين فضا به هنرمندان امكان تجربه و عرضه آثار مستقل را داد و گفتمان هنر ملي به دغدغه اصلي محافل هنري تبديل شد.
نسل اول هنرمندان نوگرا، با آزمون و خطا و تجربهگري، در پي ايجاد زبان تازهاي براي بيان ايراني بودند؛ تركيب تكنيكهاي امپرسيونيستي و طبيعتگرايانه با مولفههاي بومي، تلاش براي تدوين پيكرهاي بومي و قابل شناسايي در هنر نوگرا را موجب شد. در همين دوره، برگزاري نخستين بيينالهاي تهران از سال ۱۳۳۷ به همت ماركو گريگوريان، امكان نمايش عمومي هنر نوگراي ايران و معرفي آن در سطح ملي را فراهم آورد.
همزمان، هنركده هنرهاي تزئيني با رويكرد بازنگري در ريشههاي هنرهاي تزئيني ايراني، نظام آموزشي جديدي براي شكلگيري نسل دوم هنرمندان مدرنيست ايجاد كرد. در دهه ۱۳۴۰، نسل دوم با بازگشت به عناصر سنتي و مذهبي و تلفيق آن با زبان مدرن، جنبش سقاخانه را پديد آوردند. اين جنبش با بهرهگيري از المانهاي شيعي و ملي، نشاندهنده تلاش براي ايجاد مكتب هنري ملي همزمان با مدرنيزاسيون بود.
در اين دوره، گروههايي نيز با رويكرد انتقادي و اجتماعي، مسير توسعه هنر مفهومي و مدرن را هموار كردند. هنرمندان نو سنتگرا با ورود عناصر بومي در آثار خود، عبور هوشمندانهاي از سنت آميخته با فرهنگ ايراني انجام دادند. آثار اوليه سقاخانه، تلفيقي از هنر مدرن و سنتي بود كه با نمايش در سومين بيينال تهران در ۱۳۴۱ به رسميت شناخته شد.
با ادامه فعاليت هنرمندان در اواسط دهه ۱۳۴۰، نگاه انتقادي به مسائل اجتماعي، ايجاد نهادهايي همچون تالار ايران (۱۳۴۵) و نمايشگاههاي گروهي، رشد و ارتقاي آگاهي هنرمندان و مخاطبان را تضمين كرد. در دهه ۱۳۵۰، هنر مدرن ايران متاثر از جريانهاي مدرنيستي غرب و تلاش براي يافتن زباني مختص به تجربه ايراني، همزمان با فعاليت جريانهاي هنر اجتماعي و انتقادي شكل گرفت. تغيير سبك برخي هنرمندان سقاخانه از هندسي و انتزاعي به نقاشيخط و ظهور گروه آزاد نقاشان و مجسمهسازان، نشانه بلوغ اين روند بود.
همزمان با تحولات هنري، فضاي سياسي كشور با رشد اعتراضات اجتماعي و اعتصابات كارگري، انقلاب ۵۷ و سرنگوني رژيم پهلوي، تأثير عميقي بر هنر ايران گذاشت. در دهه ۵۰، نقاشان با محوريت بيان اجتماعي و ملي، نوعي اكسپرسيونيسم روايي را با مضامين اسطورهاي، مذهبي و ملي تلفيق كردند. اين دوره، زمينه شكلگيري هنر انقلابي و اجتماعي را فراهم ساخت؛ هنرمندان چپ و روشنفكر با نمايش آثار خود در فضاهاي عمومي و انجمنها، پيوند ميان هنر و جامعه را تقويت كردند.
در سالهاي آغازين، گروهي از هنرمندان همسو با حاكميت جديد، اقدام به سازماندهي و عرضه آثار انقلابي كردند. نمايشگاههايي همچون آثار ارائه شده در حسينيه ارشاد (فروردين ۱۳۵۸) و فعاليتهاي «حوزه هنري» به سرعت چارچوبي رسمي براي هنر انقلاب ايجاد كرد. اين هنرمندان غالبا با استفاده از موتيف «مردم» و مضامين انقلابي، تلاش كردند در قالب نقاشي فيگوراتيو و گاهي نقاشي ديواري، همبستگي اجتماعي و پيام سياسي را منتقل كنند. در همين حال، گروهي از هنرمندان چپگرا نيز با گرايش اجتماعي و انتقادي، تلاش ميكردند واقعيتهاي طبقه كارگر و نابرابريهاي اجتماعي را در آثار خود بازنمايي كنند، اما فعاليتهاي آنها محدود و گاه تحت فشار قرار ميگرفت.
دهه شصت، مقطعي سرنوشتساز در تاريخ هنر معاصر ايران بود؛ دورهاي كه با پيروزي انقلاب و سپس آغاز جنگ تحميلي همزمان شد و شرايط سياسي، اجتماعي و اقتصادي، مسير توليد و عرضه آثار هنري را به شكل جدي تغییر داد . در اين دوران، هنرمندان با تغيير بنيادين در نظام فرهنگي و حاكميتي، ناگزير از بازتعريف نقش خود و هنر شدهاند. تمركز اصلي هنر در اين سالها بر بازنمايي گفتمان رسمي، ترويج ارزشهاي انقلابي و تقويت هويت ديني مبتني بر انديشه اسلامي قرار گرفت. هنر - به ويژه نقاشي و هنرهاي تجسمي - در خدمت تبيين گفتمان رسمي بود و در ساختار هنر نيز عناصر موجود در هنرهاي شيعي قديم و نقاشي قهوهخانهاي دوباره در مركز توجه نقاشان مكتبي قرار گرفت.
جنگ ايران و عراق (۱۳67 – ۱۳59) تأثير عميقي بر هنر ايران گذاشت؛ از يك سو سوژههاي جنگي و قهرماني، ايثار و شهادت در صدر توليد هنري قرار گرفت و آثار متعددي در قالب نقاشي، پوستر، و مجسمه توليد شد و از سوي ديگر، محدوديتهاي اقتصادي و فقدان بازار آزاد هنر، خلاقيت و نوآوري هنرمندان را به سمت زبانهاي رسمي و استاندارد شده سوق داد. با اين حال حتي در شرايط سخت جنگ، هنرمنداني بودند كه با خلاقيت خود، شيوههاي نوين بيان را آزمايش كردند و از سنتهاي ايراني، اسطورهها و نمادهاي مذهبي در تركيب با فرمهاي مدرن استفاده كردند.
در اواخر دهه شصت، با پايان جنگ و كاهش فشارهاي مستقيم، فضاي محدود فرهنگي باز هم گشايش اندكي يافت. دوره بازسازي، فرصتي براي بازانديشي هنرمندان فراهم كرد. علاوه بر نسل هنرمندان فعال و تثبيت شده پيش از انقلاب، نسل جديد هنرمندان معاصر، توجه خود را به موضوعات انساني، زيست محيطي، زندگي شهري و مسائل اجتماعي معطوف كردند و تلاش كردند رويكردهاي پيشين را كنار بگذارند و با زباني معاصر جريان تازهاي در عرصه تجسمي خلق كنند. همزمان با گشايش دانشكدههاي هنر و رشتههاي تازه در مقاطع آكادميك گروه بزرگي از جوانان علاقهمند به هنر وارد عرصه فرگيري و توليد آثار هنري شدند. اين دوره زمينهساز شكلگيري گونههاي هنري متفاوت، ازجمله هنر مفهومي و تجارب ميانرسانهاي بود.
با آغاز دهه هفتاد و ورود به دوره اصلاحات، فضاي اجتماعي و فرهنگي ايران به تدريج باز شد و با افتتاح گالريها و چند فضاي نمايشي جديد براي آثار هنري، هنرمندان معاصر توانستند آزادي عمل بيشتري براي تجربههاي هنري و انتقادي پيدا كنند. دوره اصلاحات، با سياستهاي نسبي گشايش و مدارا، امكان تعامل با جريانهاي جهاني هنر و حضور در عرصههاي بينالمللي را براي هنرمندان ايراني فراهم ساخت. در اين دوره، هنرمندان نسل جديد به خصوص زنان، ازجمله نقاشان، عكاسان، ويدئوآرتيستها و هنرمندان مفهومي، تمركز خود را بر نمايشگاههاي مستقل، پروژههاي ميانرسانهاي و نقد اجتماعي و فرهنگي گذاشتند. موزه هنرهاي معاصر تهران نيز بعد از سالها ركود به نهادي تاثيرگذار در نمايش و حمايت از هنرهاي جديد تبديل شد.
مهمترين ويژگي اين دوره، بازتعريف هويت هنري و استقلال نسبي زبان بصري پستمدرن بود. هنرمندان نه تنها از سنتها و مفاهيم اسطورهاي ايراني بهره بردند، بلكه با درك مدرنيسم جهاني، فرمها و روشهاي جديدي براي بيان تجربههاي معاصر پيدا كردند. زبان هنري تركيبي و چندلايه در آثار اين دوره، همزمان ريشه در هويت ملي داشت و هم با مفاهيم جهاني هنر مدرن و پستمدرن در ارتباط بود.
در كنار اين روند، فعاليتهاي بينالمللي، شركت در بينالها و نمايشگاههاي خارجي و ترجمه و انتشار متون هنري، هنرمندان ايران را با جريانهاي نوين هنري غربي و منطقهاي آشنا كرد و سبب شد تجربههاي بومي با رويكردهاي بينالمللي تلفيق شود.
در مجموع، روند تحولات هنر معاصر ايران از دهه شصت تا دوره اصلاحات، نموداري از تعامل مستمر ميان شرايط اجتماعي -سياسي و خلاقيت هنري است. از محدوديتها و فشارهاي جنگ و انقلاب تا فرصتهاي نسبي دوره بازسازي و اصلاحات، هنرمندان توانستند زبان بصري مستقل و متنوعي بسازند كه هم با هويت فرهنگي ايراني ارتباط داشت و هم با جريانهاي جهاني هنر مدرن و پستمدرن در هم آميخت.
در اين دوران، حضور زنان هنرمند پررنگتر شد و آنها با ورود به عرصه نقاشي، عكاسي، و هنرهاي مفهومي، نهتنها توانستند ديدگاههاي تازهاي درباره هويت، تجربه زيست اجتماعي و مسائل جنسيتي ارائه بدهند، بلكه با بهرهگيري از زبان بصري نوين، نقش فعال و موثري در شكلگيري جريانهاي هنري مستقل و گروهي ايفا كردند. گروههاي هنري تازه، شامل پروژههاي ميانرسانهاي، نمايشگاههاي مستقل و انجمنهاي خصوصي، تلاش كردند با تلفيق سنتهاي بومي و تجربههاي مدرن، فضايي براي تجربه و نوآوري در هنر فراهم كنند و مرزهاي مرسوم نقاشي و هنرهاي تجسمي را گسترش دهند.
در آستانه دهه هشتاد، تحولات اجتماعي و سياسي ايران، ازجمله تغيير نگرشها نسبت به مساله هويت، تقويت جريانهاي مدني و فشارهاي اقتصادي و فرهنگي، بر محتواي آثار هنري تأثير گذاشت. هنرمندان نسل جديد، با حساسيت به مسائل روز و بازنمايي شرايط جامعه، به خلق آثاري پرداختند كه با جريانهاي جهاني معاصر در ارتباط بود و در عين حال پيامهاي اجتماعي و انتقادي خود را منتقل ميكرد. اين روند سبب شد شكلگيري گالريهاي مستقل، شبكههاي نمايشگاهي خصوصي و فعاليت گروههاي هنري ميانرسانهاي، نقش مهمي در توسعه هنر معاصر ايران ايفا كند و زمينه را براي ظهور نسلهاي بعدي هنرمنداني فراهم آورد كه در دهه هشتاد و پس از آن، با تلفيق تجربههاي بومي و جهاني، زبان بصري مستقل و خلاقانهاي براي هنر ايران شكل بدهند.
از دهه هشتاد به بعد، نسل جديد هنرمندان معاصر ايران با نگرشي نو به مقوله هنر، تلاش كردند زبان بصري مستقل و خلاقانهاي خلق كنند كه فراتر از سنتها و مرزهاي مرسوم حركت كند و تفاوتی معنادار ميان هنرمندان فعال در عرصه رويدادهاي ملي با هنرمندان مستقل و فعال در فضاي گالريهاي خصوصي و مجموعهداران به وجود آمد. اين نسل، با تأكيد بر ايدههاي ميانرسانهاي، پروژههاي مفهومي و پرداختن به مسائل اجتماعي و هويتي، ساختار هنر معاصر ايران را متحول کرد و توانست جريانهاي متنوعي از نقاشي، تصويرسازي، عكاسي و هنر مفهومي را به هم پيوند دهد. آثار اين دوره، تلفيقي از تجربههاي بومي و جهاني بودند و هنرمندان با بهرهگيري از نمادهاي فرهنگي، مذهبي و اجتماعي، راهي براي بازنمايي تحولات جامعه، زنان و نقد شرايط موجوديت يافتند.
پس از شكلگيري بازار هنر خاورميانه در دوبي از سال ۲۰۰۹ ميلادي، اقتصاد هنر به ركن جديدي در تحولات هنر معاصر ايران تبديل شد و توجه به ارزش تجاري آثار هنري و عرضه آنها در بازارهاي بينالمللي اهميت يافت. برگزاري نمايشگاههاي خارجي در موزهها، شركت در بيينالها و انتشار كتابها و كاتالوگهايي كه هنر ايران را به عنوان يكي از مهمترين نمايندگان هنر خاورميانه معرفي ميكرد، زمينه را براي ديده شدن و شناسايي هنرمندان ايراني در سطح جهاني فراهم ساخت. اين روند نهتنها موقعيت بينالمللي هنر معاصر ايران را تقويت كرد، بلكه مسير جديدي براي تعامل ميان خلاقيت هنري، نقد اجتماعي و اقتصاد هنر ايجاد و به تثبيت جايگاه هنر ايران در بازار جهاني كمك كرد.
در دهه نود و اوايل دهه ۱۴۰۰، شكلگيري بازار هنر در ايران بهطور جدي با ظهور گالريهاي مستقل و حراجهاي هنري نوين همراه شد. اين گالريها با تمركز بر آثار هنرمندان نسل جوان و آوانگارد، فضايي ايجاد كردند كه نه تنها عرضه آثار هنري را تسهيل ميكرد، بلكه امكان تجربههاي نو و ميانرسانهاي و معرفي هنرمندان نوظهور را به مخاطبان داخلي و بينالمللي فراهم کرد. حراجها نيز به عنوان مكاني براي سنجش ارزش اقتصادي هنر و ايجاد شبكهاي از خريداران، مجموعهداران و كارشناسان هنري عمل كردند و نقش بازار در تحولات هنر معاصر ايران پررنگتر شد. اين روند، تعامل ميان توليد هنري و اقتصاد هنر را به سطحي جديد رساند و به تدريج سبكها و جريانهاي مدرن و تجربي را به جريان اصلي هنر معاصر ايران نزديك كرد.
در همين دوران، دغدغههاي اجتماعي و كنشهاي هنرمندان جوان بر محتواي آثار تأثير بسزايي گذاشت. آنان با بهرهگيري از زبان بصري مدرن و ميانرسانهاي، به بازنمايي مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي روز پرداختند؛ از اعتراضات كارگري و بحرانهاي زيستمحيطي گرفته تا نابرابري اجتماعي و تحولات هويتي. اين آثار، علاوه بر جنبه زيباييشناسانه، پيامهاي انتقادي و كنشگرانه داشتند و نقش هنر را به عنوان ابزاري براي تحليل و واكنش به شرايط اجتماعي و سياسي تثبيت كردند. گالريها و نمايشگاههاي خصوصي، اين آثار را در معرض ديد مخاطبان قرار دادند و امكان گفتوگو ميان هنرمند و جامعه را فراهم آوردند، امري كه تجربهاي جديد در تاريخ هنر معاصر ايران محسوب ميشود.
تحولات اخير نشان ميدهد كه تركيب بازار هنر، كنش اجتماعي هنرمندان و حضور فعال نسل جديد، ساختار هنر معاصر ايران را متحول كرده و فضايي پويا و چندصدايي ايجاد نموده است. هنر امروز ايران نه تنها با توجه به زبان بصري پست مدرن و ميانرسانهاي شكل ميگيرد، بلكه بهواسطه تعامل با مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي، ظرفيت نقد و بازنمايي تجربه جمعي جامعه را داراست. در چهار سال اخير، به ويژه در پي جنبشها و اعتراضات اجتماعي در ايران، نقش هنرمندان معاصر بيش از پيش پررنگ و قابل توجه شده است. هنرمندان نسل جديد با استفاده از بياني نو و تاثيرگذار توانستهاند تجربههاي جمعي و مطالبات اجتماعي مردم را بازنمايي كنند و صداي جامعه را در عرصهاي فراتر از فضاي محدود رسانهاي رسمي به نمايش بگذارند. اين آثار اغلب با پرداختن به مسائلي مانند حقوق زنان، عدالت اجتماعي، آزادي بيان و هويت فرهنگي، نقش انتقادي و كنشگرانه هنر را تقويت كرده و هنر را به ابزاري براي نقد بدل كردهاند.
در اين دوره، گالريهاي مستقل و پلتفرمهاي آنلاين نقش واسطه و تسهيلكنندهاي براي ديده شدن اين آثار ايفا كردهاند. هنرمندان با استفاده از شبكههاي اجتماعي و نمايشگاههاي خصوصي، توانستهاند محدوديتهاي سنتي انتشار آثار را كنار زده و با مخاطب مستقيم ارتباط برقرار كنند. اين دسترسي، نهتنها به انتشار سريع پيامهاي هنري و اجتماعي كمك كرده، بلكه امكان شكلگيري گفتماني جمعي و چندصدايي درباره مسائل سياسي و اجتماعي را فراهم آورده است.
به طور كلي، تجربه اخير نشان ميدهد كه هنرمندان معاصر در ايران، به ويژه در جريان جنبشهاي اجتماعي، نهتنها نقش خالق و ارائه دهنده اثر را ايفا ميكنند، بلكه فعالانه در فرآيند شكلدهي به گفتمان عمومي و تقويت آگاهي اجتماعي مشاركت دارند. هنر معاصر در اين شرايط تبديل به عرصهاي شده است كه هم خلاقيت فردي و هم كنش اجتماعي در هم تنيده شده و امكان بروز مطالبات مدني و فرهنگي جامعه را در قالب هنري فراهم ميآورد، امري كه نشاندهنده بلوغ و تكامل نقش هنر در جامعه معاصر ايران است.