«جهان آزاري» امريكا
حتي سوداي چالش مرجعيت دلار را جديت بخشيده است.
به دليل واقعيتهاي جنگ 40 روزه، باب ديپلماسي، آتشبس و تداوم آن بسته نيست، اما هوشيار باشيم در جنگ پيچيدهاي كه با سرنوشت ابرقدرتي امريكا پيوند خورده است و مطابق طراحي پيش نرفته، اتخاذ سياست عقلاني از سوي امريكا آسان نيست و هرآينه ممكن است در وسوسه تشديد تنش قرار گرفته، آتشبس را بشكند، شبيخون يا جبهه تازهاي ولو زميني گشوده شده يا اقدامي خطرناك و نابودگرانه صورت دهد. امريكا، در چرخه سياست جنگ، آتشبس، ديكته و تسليم گرفتار شده و چه بسا تكرار كند، مگر آنكه ميدان نظامي و ديپلماسي و انباشت هزينهها، آن را به رويكرد جديدي رسانده باشد، همچنين رخدادي غير منتظره در داخل امريكا يا سوي ديگر جهان شرايطي جديد تحميل كند. از اين روي، ضروري است، كف و سقف افق پيش روي كه بين تداوم و شكست آتشبس و توافق تا جنگ تمام عيار است، صادقانه با مردم در ميان گذاشته شود و در مشورت حداكثري با نخبگان طيفهاي مختلف هر عرصه، همه ابتكارات براي يك آرايش ملي و مواجهه با مصائب امروز و آينده جنگ به كار بسته شود. ايران ميتواند آغازگر جنگ نباشد، ميز مذاكرات را ترك نكند، آماده دفاع و افزايش هزينه درگيري براي مهاجم به شكل مستقيم و غير مستقيم باشد. فقط بايد غافلگير نشود، ذخاير استراتژيك خود را تدارك كند، بنيانهاي خود را مستحكم سازد و ائتلافهاي جديدتري برقرار كند و رويكردهاي ابتكاري هم در دفاع و هم ديپلماسي پيشه كند تا روزي كه براي امريكا مشخص شود در برابر انسجام و ابتكار ملي و دليري رزمآوران ايران، تنها راه گفتوگو است و موفقيت ديپلماسي در توافقي دوطرفه (با كمپريمايز) است نه تسليم. و براي جهان و منطقه نيزمشخص شود، تسليم ناپذيري ايران، به نفع بشريت است و جهان و منطقه وظيفهاي بيش از نظارهگري بر عهده دارند، چرا كه امنيت و تجارت جهان و آينده منطقه با امنيت و تجارت ايران و آينده گره خورده است. تا زمان به سر عقل آمدن امريكا، متاسفانه هزينههاي بسياري به ملتها تحميل خواهد شد. ايران به دليل مختصات ژئوپليتيك در مسير اين تحولات قرار گرفته است و در جنگ جاري خسارات عظيمي به كشور وارد شده تا به خيال خود، ملت را به زانو درآورند. انتخاب ديپلماسي و نشست اسلامآباد يك نقطه عطف استراتژيك بود. امريكا كه آغازگر جنگ بود، با ترك ميز مذاكرات و محاصره هرمز، جهان را بيدارتر ساخت و ايران كه در حال دفاعي درخشان از حاكميت تاريخي خود در طول 40 روز بوده است با ورود جدي و در بالاترين سطوح به گفتوگو و عدم ترك آن، آغازگر نقطه عطفي در ديپلماسي دهه اخير خود شد. مذاكرات اسلامآباد و رفتار طرفين را نبايد كم اهميت تلقي كرد. اين نشست كه برخي احتمال برگزاري دور دوم آن را نيز دادهاند، با هر نتيجهاي به عنوان نقطه آغازي جديد و در ملاعام جهاني، در آرايش جهان و افكار عمومي داخلي ايران و امريكا و در آينده اين رويارويي نقطهاي تعيينكننده و راهبردي باقي خواهد ماند. تاكنون خصلتهاي متعددي براي (امپرياليسم) هژموني امريكا برشمرده شده است؛ از اين جمله است مداخلهگرايي نظامي، اشغالگري، دوگانهگرايي در استانداردها، بيثباتسازي مناطق، سلطه بر اقتصاد جهاني، كنترل مسيرهاي راهبردي، حمايت از رژيمهاي همسو و تلاش براي سرنگوني دولتهاي ناهمسو، جنگهاي نيابتي، استفاده ابزاري از اقتصاد و تحريمها، هژموني رسانهاي و فرهنگي و امنيتيسازي سياست خارجي براي اعمال قدرت و تقسيم جهان. متاسفانه امريكا همه اين ويژگيها را در پوشش مفاهيمي چون «توسعه»، «آزادي و دموكراسي»، «حقوق بشر»، «امنيت» و «مبارزه با تروريسم» و امثال آن عرضه كرده است. با اين حال، در يادداشت ديگري عرض شد كه دوران ترامپ را ميتوان دوره «استعمار عريان» خطاب كرد. اين دورهاي است كه بخشي از اين الگوها بهصورت بيپردهتر آشكار شدهاند و صراحتا از تحقير ملتها، تصاحب منابع و اشغال و تضعيف استقلال كشورها سخن به ميان ميآيد. در دوره دوم رياستجمهوري او، تقريبا هر روز شاهد مواضع و اقداماتي هستيم كه يك سرزمين، دولت، ملت، نهاد، رسانه يا ساخت سياسي و اقتصادي و علمي را هدف مداخله، فشار، تنش و نابودي قرار ميدهد. اين اقدامات از خروج از چندين قرارداد بينالمللي و فهرست بلندي از تهديد كشورها از كانادا و دانمارك و ونزوئلا و كوبا تا ايران و چين و ...، اعمال پيدرپي تعرفهها و تا دخالت در انتخاباتها، تشديد تنشهاي ژئوپليتيكي و آغاز جنگها ادامه يافته است. ربايش و ترور رهبران كشورها يا حمله به زيرساختها و تهديدهاي تمدني عصر حجري نيز در معرض ديد همگان است. همچنين گسترش دامنه اختلافات به حوزه ائتلافهاي سنتي، بياعتبارسازي نظم و سازمانهاي بينالمللي و قداستزدايي از هر آنچه در جهان معتبر شناخته شده است. حمله به دانشگاهها و احزاب و رسانهها از بديهيات است. نيز هتاكي، فحاشي، زشتگويي، بدعهدي و دروغ سكه رايج شده است، از وهن حضرت مسيح(ع) و هتاكي به تمدن ايران تا تحقير و تهديد بيسابقه پاپ لئو. رييسجمهور امريكا رسما يك محكوم به فساد است. با نوعي لمپنيسم بيسابقه در راس هرم استعمار عريان كه وجه قالب آن بيشرمي، خشونت و قلدرمآبي در سخيفترين شكل آن است، مواجهيم. اين الگوي رفتاري يكي از برجستهترين و در عين حال نگرانكنندهترين ويژگيهاي اين دوران در سطح رسمي يك قدرت جهاني است. مردم و نهادهاي مدني و علمي و حقوقي امريكا كه خود را شهره عالم ميدانند در برابر اين انتخاب و تحمل و تحميل اين فاجعه، به بشريت مسوولند. امريكاي امروز، تبديل به مركز پمپاژ مصائب و بلاياي پي در پي عليه جهان شده است. رويكردي كه نگارنده از آن تعبير به «جهانآزاري» ميكند. «جهانآزار» تبييني از الگوي كنش مستمر هژمون امريكا در سطح جهاني است. اينكه چرا امريكا به چنين رفتاري روي آورده و چنين جرياني را بر خود مسلط كرده يا چرا به چنين بلايي مبتلا شده، دلايل داخلي فراواني دارد. اما در عرصه بينالملل، يكي از معتبرترين تفاسير، احساس خطر از نظم فعلي جهان است. يك مقام شرقي مضمون قابلتاملي گفته بود كه «غرب مسلط، ديگر آنقدر قدرت ندارد كه منصف باشد يا به قانون پايبند بماند». يعني در جهاني كه به مرحله بازچيني قدرت رسيده، امريكاي فعلي حفظ قدرت خود را در بيعدالتي، بيانصافي، نابودگري، قلدري و عبور از مرزهاي نظم و حقوق جهاني ميداند. پيشتر همچنين بوده، اما اكنون نياز به حفظ ظاهر هم نميبيند. اين عبور از خطوط قرمز بينالمللي، انساني و اخلاقي به شكلي نفرتانگيز در حال وقوع است. به واقع ميتوان گفت لمپنيسم يك هژمون در دوران معاصر، آن هم در چنين ابعادي، بيسابقه است. ابرقدرتها نيز دوران فراز و افول و بعضا فروپاشي دارند. زوال اخلاقي و حقوقي يك هژمون در چنين سطحي ميتواند نشاني از ورود به دوران افول باشد و اگر پيشگيري نشود، تشديد آن حتي ميتواند به مدلهايي از فروپاشي منجر شود. قطعا در قرن سياسي جديد و در مسير جهان چند قطبي، اين روند ميتواند زمينهساز واكنشهاي جدي در برابر اين هژمون شود. اين واكنشها از تضعيف يا فروشكستن برخي ائتلافها آغاز ميشود و تا شكلگيري ملتها و جريانهاي قدرتمند متقابل در نظام بينالملل ادامه مييابد. چنانكه نشانههايي از آن را در تابآوري و ايستادگي تهران، رفتارهاي مردد اروپا و انگلستان و كانادا و نيز در تحركات چين و برخي ديگر كشورها و همچنين در شكلگيري بريكس و تزلزل ناتو مشاهده ميكنيم. همچنين انتخابات اخير مجارستان كه بيترديد نوعي واكنش به ترامپيسم تلقي ميشود. تداوم «جهانآزاري» امريكاي ترامپي، بيترديد پيامدهايي جدي براي جايگاه و آينده امريكا در قرن جديد جهاني به همراه خواهد داشت. جهان ميداند اگر خاموش بماند، هزينه گزافي خواهد پرداخت. ايران و منطقه و جهان ميدانند كه دو انتخاب دارند يا خود براي خود تصميم بگيرند يا از اين پس امريكاي «جهان آزار» براي آنان تصميم خواهد گرفت. امريكا با نسلكشي شروع شده، با بردگي ساخته شده و با استعمار و استثمار عريان ادامه پيدا كرده است. سرتاپاي ملتها، مجروح از زخمهاي اين «جهان آزار» است. اميد است كه ايستادگي الهامبخش ايران در جنگ و ديپلماسي و به ستوه آمدن جهان از شورشهاي پي در پي امريكا عليه همه حقوق بينالملل، بتواند هژمون امريكا را به سر عقل آورده يا آن را سر جايش بنشاند.