ادامه از صفحه اول
بزن بو؛ بزن
ديويد ميلر، جامعهشناس بريتانيايي با شگفتي درباره اين حادثه گفته است: ويديوهاي روستاييان ايراني كه تفنگ به دست گرفتهاند تا به سمت هليكوپترهاي امريكايي شليك كنند، يادآوري ميكند كه مقاومت سازماني نيست كه بتوان آن را نابود كرد، بلكه يك گرايش بنيادي انساني در مواجهه با تهاجم و اشغال است كه فراتر از زمان و مكان است. اين رخداد، اگرچه در ظاهر يك مواجهه محدود بود، اما در لايههاي عميقتر خود، حامل پيامي روشن است: سرمايه اصلي اين كشور مردماني هستند كه در لحظات خطير، بيهيچ چشمداشتي در كنار وطن ميايستند. در ديدار با رييسجمهور در استان آنچه گفتم اكنون معنايي عينيتر يافته است؛ گويي آن كلمات، پيشاپيش چنين صحنهاي را در خود داشت. آن روز كه از رنج مردمي سخن گفتم كه بر گنج نشستهاند، در ذهنم تصوير همين ايستادگيها بود؛ مردمي كه در اوج محروميت، در بزنگاه خطر، پيشگام دفاع از وطن ميشوند. يك روز تهران را فتح كردند، روز ديگري شيخ خزعل را در خوزستان منكوب، يك روز با دليران تنگستان در برابر قشون انگليس جنگيدند، روز ديگر در تنگ تامرادي و تنگ گجستان حماسه آفريدند كه تاريخ هرگز فراموش نخواهد كرد. اكنون هم با تفنگي كه يادگار قرن ماضي است و ايمان به ايران كه آيين هميشگيشان است، روبهروي اهريمني ايستادند كه بزرگترين تكنولوژي روز جهان در كشتار انسانها را دارد و جان عزيز خود را فدا كردند. من آن روز از مردمي گفتم كه صداي مطالباتشان كمتر شنيده شده، اما در عمل، بيشترين همراهي را با نظام و كشور داشتهاند. اين منطقه بيبديل، اين كوهستان بزرگ و با شكوه، ظرفيتي كمنظير در اقتصاد ملي دارد، اما در شاخصهاي توسعه، فاصلهاي محسوس با جايگاه شايسته خود دارد. اگر بخشي از اين ظرفيتها به درستي به خود منطقه بازگردد، ميتوان آيندهاي متفاوت براي آن متصور بود. اين بيان، نه صرفا طرح يك مطالبه، بلكه دعوتي به بازنگري در نسبت ميان «ايثار» و «بهرهمندي» است. بيترديد، اداره كشور مستلزم ملاحظات گسترده و تصميمگيريهاي پيچيده است؛ اما آنچه ميتواند به اين مسير معنا و پايداري ببخشد، توجه متوازن به تمامي ظرفيتهاي انساني و جغرافيايي كشور است. كهگيلويه و بويراحمد نمونهاي روشن از اين ظرفيتهاست؛ سرزميني سرشار از امكان كه شايسته بهرهمندي بيشتر از ثمرات توسعه است. آنچه امروز بيش از هر زمان ديگري ضرورت دارد، تقويت پيوند ميان مردم و ساختار حكمراني بر پايه اعتماد، عدالت و توجه است. مردمي كه در ميدانهاي سخت، بيدرنگ حاضر ميشوند، انتظار دارند در عرصههاي زندگي روزمره نيز ديده شوند؛ نه از سر مطالبهگري صرف، بلكه از سر حق طبيعي. اين يادداشت تلاشي است براي يادآوري همين حقيقت ساده، اما بنيادين كه «ايران، با مردمش معنا مييابد» و پاسداشت اين معنا، در گرو آن است كه قدر اين مردم دانسته شود؛ مردمي كه اگرچه ممكن است در آمارها كمتر ديده شوند، اما در لحظات سرنوشتساز، ستونهاي اصلي اين سرزمينند. راه آينده، بيترديد از مسير همبستگي و توجه متقابل ميگذرد؛ از فهم عميقتر اين واقعيت كه توسعه، زماني پايدار خواهد بود كه بر شانههاي همه مردم و همه ايران بنا شود.
نماينده مردم شريف بويراحمد، دنا و مارگون
آزموني براي جذب و طرد ورزشي
در همين بستر، برخي رسانههاي ماهوارهاي نيز تلاش ميكنند حواشي ورزش ايران را به ابزاري براي ايجاد دوگانهسازي، تشديد شكافها و پيشبرد روايتهاي سياسي تبديل كنند. ورزش به دليل دامنه مخاطبان و ظرفيت هيجانياش، عرصهاي جذاب براي چنين بهرهبرداريهايي است. در سالهاي اخير، برخي مجريان و كارشناسان ايراني در اين رسانهها نيز ناخودآگاه وارد فضايي شدهاند كه موضوعات ورزشي را در مسير روايتهاي سياسي قرار ميدهد. نمونهاي ديگر مربوط به حاشيههاي تيم ملي فوتبال زنان ايران بود؛ جايي كه برخي رسانههاي خارجي كوشيدند موضوع را نشانهاي از نارضايتي داخلي جلوه دهند. اما تاكيد برخي مسوولان بر فراهمكردن امكان بازگشت و پرهيز از برخوردهاي تند، مانع شكلگيري يك بحران شد. اين تجربه نشان داد كه سياست «جذب» ميتواند موجسازترين بحرانها را نيز آرام كند و اجازه ندهد روايتهاي بيروني بر فضاي داخلي غلبه كند. در سوي ديگر ماجرا، تصميم شتابزده شوراي شهر تهران درباره تغيير نام خياباني كه به نام علي دايي ثبت شده بود، نمونهاي است از اقداماتي كه ميتواند ناخواسته به تشديد شكافهاي اجتماعي و تضعيف سرمايه نمادين ورزش منجر شود؛ در حالي كه جامعه امروز بيش از هر چيزي نياز به انسجام و همدلي دارد. مجموعه اين تجربهها آشكار ميكند كه در شرايط بحرانهاي منطقهاي و جنگ روايتها، سياستگذاري در حوزه ورزش نيز نيازمند عقلانيتي راهبردي است. در اين زمينه ميتوان چند اصل را راهنماي عمل قرار داد:
اصل تفكيك خطا از هويت: خطاي يك ورزشكار نبايد به معناي نفي هويت ملي يا ورزشي او تعبير شود.
اصل تناسب واكنش: برخوردها بايد متناسب با خطا باشد و از تصميمات هيجاني و شتابزده پرهيز شود.
اصل حفظ سرمايه اجتماعي: ورزشكاران محبوب بخشي از سرمايه نمادين جامعهاند؛ حذف آنان از اين جايگاه ميتواند آثار منفي گستردهاي داشته باشد.
اصل باز بودن مسير بازگشت: حتي در صورت خطا، بايد امكان بازگشت محترمانه و ترميم رفتار فراهم شود تا افراد و جامعه هر دو از چرخه تنش خارج شوند.
اصل هوشياري رسانهاي: مديران بايد آگاه باشند كه بسياري از حواشي ورزشي در چارچوب جنگ روايتها قابل بهرهبرداري است و رفتارهاي افراطي ميتواند بازي را به سود روايتهاي بيروني تغيير دهد.
بر اساس اين اصول، در شرايط حساس كنوني، «جذب» سنجيده و مبتني بر مسووليتپذيري، راهي كارآمدتر از طرد كامل است. طرد ممكن است در كوتاهمدت رضايت بخشي از جامعه را ايجاد كند، اما در بلندمدت به از دست رفتن سرمايه اجتماعي و افزايش شكافها منجر خواهد شد. در مقابل، جذب هوشمندانه و مديريت شده ميتواند به تقويت همبستگي اجتماعي و آرامسازي فضاي عمومي كمك كند؛ امري كه در روزگار بحران، بيش از هميشه ضرورت دارد.