زماني شعر ميگفتم
مرتضي ميرحسيني
گويا حادثه هنگام آزمايش ايمني يكي از رآكتورها در زمان قطعي برق روي داد. مكانيسم ايمني اين رآكتور را از دور خارج كرده بودند تا مانع خاموشي خودكار آن شوند، اما محاسبات اوليه نادرست بود و تصميمهاي بعد نيز همگي اشتباه از آب درآمدند. رآكتور ناپايدار شد، جريان برق به سرعت بالا رفت و سقف رآكتور را از جا كند. هر چه درونش بود به بيرون، به محيط و جو جاري شد و چنانكه نوشتهاند محوطهاي به گستردگي 160 هزار كيلومتر را - كه بخشي در بلاروس، بخشي در اوكراين و بخشي در روسيه بود - آلوده كرد. مقامات شوروي طبق عادت، از يك طرف واقعيت را انكار كردند و از اعتراف به بزرگي فاجعهاي كه در چرنوبيل روي داده بود، طفره رفتند و از طرف ديگر هر چه داشتند به كار بستند تا پيامدهاي بعدي حادثه را مهار كنند. آتش گرافيت را با شن و ماسه و بور خاموش كردند و كارگران معدن زغالسنگ نيز زير آن كفهاي ساختند تا مواد راديواكتيو وارد سفرههاي آب زيرزميني نشود. ابتدا 135 هزار نفر از ساكنان آن نواحي را از حوزه خطر بيرون كشيدند و بعد - طي دو سال آينده - 250 هزار نفر ديگر را هم وادار به تخليه منطقه كردند. آمار دقيقي از قربانيان اين فاجعه وجود ندارد و هر چه هست گمانهزني و حدس و احتمال است. انفجار و آتشسوزي، جان دستكم 31 نفر (اپراتور نيروگاه چرنوبيل، آتشنشان و امدادگر) را گرفت و چند هزار نفري را هم بستري كرد. شمار زيادي از اين چند هزار نفر، در روزها و هفتههاي بعدي مردند و عمر هزاران هزار نفر از آنهايي كه در معرض تشعشات بودند نيز بسيار كوتاه شد. آمار سرطان كودكان - خون، غدد لنفاوي، تيروئيد - در اوكراين و بلاروس حداقل دوبرابر شد و مجموعهاي از بيماريهاي تنفسي و گوارشي در ميان آنهايي كه ولو غيرمستقيم درگير ماجرا بودند - يا در سالهاي بعد در گسترهاي كه آلودگي پخش شده بود به دنيا آمدند - رواج يافت. سوتلانا آلكسيويچ در كتاب «صداهايي از چرنوبيل» روايتهاي جمعي از قربانيان اين فاجعه را ثبت كرده است. «شب دنبال پدرم آمدند. خواب بودم و متوجه رفتنش نشدم. صبح ديدم مادرم گريه ميكند. گفت پدرت رفت چرنوبيل. منتظرش مانديم، انگار كه به جنگ رفته است. برگشت و دوباره در كارخانه مشغول به كار شد. چيزي به ما نگفت. در مدرسه با افتخار به همه ميگفتم كه پدرم تازه از چرنوبيل برگشته، او مامور پاكسازي بوده... قهرمان بود. همه پسرها حسودي ميكردند. يكسال بعد، پدرم مريض شد. بعد از عمل دومش، توي حياط بيمارستان قدم ميزديم و آنجا بود كه براي اولينبار با من درباره چرنوبيل صحبت كرد. آن اواخر كه از بيمارستان برگشته بود، ميگفت اگر زنده ماندم، ديگر نه فيزيك و نه شيمي، ميروم چوپان ميشوم... حالا من و مادرم تنها هستيم. نميخواهم به مدرسه فني بروم، پدرم هم به اين مدرسه رفته بود.» يا در روايتي ديگر ميخوانيم: «زماني شعر ميگفتم. وقتي كلاس پنجم بود عاشق دختري شدم. كلاس هفتم بود كه فهميدم مرگ چيست. دوستي داشتم كه اسمش آندره بود. دو عمل روي او انجام شد، بعدش او را به خانه فرستادند. شش ماه بعد معلوم شد بايد عمل سومي هم انجام شود. وقتي همه براي ورزش از كلاس بيرون رفته بودند او خود را توي كلاس خالي با كمربندش دار زد. دكترها گفته بودند نبايد بدود يا بپرد. دوستان زيادي را از دست دادهام: يوليا، كاتيا، واديم، آكسانا، آلك و حالا آندره. آندره هميشه ميگفت ما ميميريم و بعد به علم تبديل ميشويم. كاتيا ميگفت ما ميميريم و همه فراموشمان ميكنند. آكسانا ميگفت وقتي مردم در گورستان دفنم نكنيد، از گورستان ميترسم، آنجا فقط مردهها و كلاغها هستند، مرا در مزرعه خاك كنيد. يوليا فقط گريه ميكرد. الان وقتي به آسمان نگاه ميكنم به نظرم جان دارد، چون همه دوستهايم آنجا هستند.»