يادداشتي بر كتاب «نگاهم كن! خيالم كن!» اثر يوريك كريممسيحي
جنگ و تاريخ و هنر در قاب
نسيم خليلي
يوريك در كتاب «نگاهم كن! خيالم كن!» در قالب 47 جستار محققانه و جزیينگر تلاش كرده است عكسها را نه فقط در قاب هنر كه در جايگاه تاريخنگارانهشان واكاوي كند. او دست روي عكسهايي گذاشته كه اين ويژگي را پررنگتر از عكسهاي ديگر در خودشان نهفته دارند. مثلا آن عكس مشهور سلام نازيها «هايل هيتلر!» با تك معترض صفوف به هم پيوسته را هم -كه عكاسي ناشناس در مراسم به آب انداختن كشتي هورست وِسِل در هامبورگ گرفته- در ميان صفحات اين كتاب ميتوان بازيافت؛ مردي ايستاده در ميان مرداني كه همه در حال كرنشاند و او با بالا نبردن دستانش به نشانه سلام به ديكتاتور، رسواي شريف اين جماعت همرنگ شده است. از همين روست كه در اين مجموعه بايد به دنبال عكسهايي از اندوه و تنهايي و آن ورِ محنتزاي زندگي باشيم كه تاريخنگاران حيات واقعي آدميانند در چنبر حوادث سياسي در عكسهايي كه عكاسانشان آنها را با دغدغه هنري و بيش از آن، با دغدغههاي اجتماعي گرفتهاند كه نويسنده خود در اين باره نوشته است كه «عكاسي از آغاز ميخواست روايتگر زندگي واقعي باشد، واقعيتر از هنرها و رسانههاي پيش و همعصر خود، اما زندگي آن زيبايي را نداشت كه عكاسي به جستوجويش بود. عكاسي واقعيت را بهتر از داستانهاي ديكنس و نقاشيهاي دوميه و حتي روزنامههاي تكرنگ حروفسربي نشان داد و بايگاني كرد، بايگاني براي آيندگان تا بدانند پيشينيان چه زندگي پردرد و رنجي داشتند، اما هر نسل نكبت و محنت عصر خود را بيشتر از هر نسلي و هر عصري ميداند، غافل از آنكه آنچه هرگز دست از تكامل برنميدارد خشونت، رنج و محنت در زندگي است.» و بازتاب يكي از اين محنتها را مثلا در سيماي اُدي كارِد، كارگر نخريس نوجواني ميتوان ديد كه لوييس هاين عكسش را به زيبايي و شكوه برداشته و در تاريخ ثبت كرده است؛ «لوييس هاين به عنوان عكاس كارگران شناخته ميشود. عكاس كارگران كودك و زندگي آنان. هاين در عكاسي از كودكان كارگر غمخوار آنان بوده و نام يكيك آنان را ميپرسيده و عكس هر كودك با نام آن كودك شناخته ميشود يا نام او در شرح عكس آمده است. اين غمخواري را كودكان به خوبي دريافتهاند و به عكاس مهربان اعتماد كردهاند. نتيجه اين اعتماد صميميت و صداقتي است كه در عكسهاي هاين ميبينيم و رخنه هاين در لايههاي نفوذناپذير آنان. نفوذناپذير از آن رو كه آنان خود را آسيبپذير و شكننده ميديدند و به بيگانگان اعتماد نميكردند. هاين چندان باهوش بوده كه سعي نكند در كارش رد دست خود را به عنوان يك عكاس هنري برجاي گذارد و دنبال شيوهاي يكه براي خود باشد اما همين پرهيزش از آفرينش عكس هنري او را به مناسبترين شيوه رساند: سادگي!» چنانچه پيداست نويسنده در جستارهاي خوشخوانش توضيحات مبسوط و خوبي درباره هر عكس و هر عكاسي ميآورد و مثلا نقل ميكند كه لوييس هاين «با عكاسي از بچههايي كه در كارخانههاي ريسندگي، مزارع و معادن زغالسنگ كار ميكردند باعث شد تا قانونگذاران كار كودكان را غيرقانوني اعلام كنند.» روايتي كه آن را از سوزان سانتاگ در آن كتاب «درباره عكاسي»اش نقل ميكند. يكي ديگر از عكسهاي تاثيرگذار و تكاندهندهاي كه كريممسيحي انتخاب كرده تا دربارهاش بنويسد و به وجه هنري -تاريخنگارانهاش بپردازد، عكسي است تحت عنوان «مادر مهاجر» از دوروتيا لانگ كه به تصريح نويسنده، بيشمار نوشتههاي پژوهشي، تحليلي، انتقادي و سياسي دربارهاش نوشته شده است، عكسي با سويهاي اسطورهاي كه به چهره مادر مهاجر كه غمگين اما قوي است، شمايلي مقدس شده بخشيده است. جستار هشتم كتاب اما سياسيتر است و زني را گريان، «هايلهيتلر» گويان نشان ميدهد، يك روايت زنده و اندوهگين از جنگ جهاني دوم، ديكتاتوري هيتلر: «زني رنجكشيده از حكومت هيتلر وادار شده است به شيوه نازيها به سربازان گذرنده آلماني در سرزمينش چك سلام كند: هايل هيتلر!» و چه باشكوه است اين عكس كه رنج انسان معاصر را چنين برهنه و عريان در برابر ستم و ديكتاتوري مينماياند، وجه ديگري از آن عكس مشهور مرد رسواي جماعت؛ آيا زنِ نهفته در قاب اين عكس نيز با گريستن خويش رسواي شريف صفوفي از استقبالكنندگان خندان و شايق از ارتش نازيها نشده است؟ و وجه تاريخمند افزونتري كه اين عكس در مطبوعات وقت پيدا كرده آن را ممتازتر هم كرده است: «عكس مورد بحث من وقتي بار اول در نشرياتِ در آستانه جنگ بينالملل دوم در اروپاي غربي منتشر شد شرحي همراه داشت كه پيشتر گفتم. اما اين عكس، پيش از نشريات ضدآلمان نازي، با كادر اصلي در نشريه حكومتي آلمان چاپ شده بود با شرحي تماما متفاوت، بلكه متضاد: «اغلب مردم شهر خِب در غرب چكسلواكي، آلماني، آلمانيزبان يا آلمانيتبارند و اينك از تسخير شهرشان توسط نيروهاي آلماني چنين خوشحالاند و از خوشحالي گريان!» و اين وجه ديگري از تاريخي را مينماياند كه در كار وارونهسازي تاريخ واقعي بوده است و اين همه در دل يك عكس مجال ظهور و بازنمايي پيدا كرده است و چه ارزشمند. اما عكسهايي از اين جنس، هنري و تاريخمند و مشخصا ناظر بر جنگ در اين كتاب باز هم هست و غمانگيزترين آنها عكسي است تحت عنوان «در جاده عزيمت به جنگ» از ديميتري بالترمانتس كه جسدي را رها روي گِل و شُل جاده نشان ميدهد كه تو گويي بازنمايي تنهايي و اضمحلال انسان است در مواجهه با صعوبت جنگ و از همين روست كه كريممسيحي اين جستار را با ادبيات شروع ميكند تا بازتاب رنج نهفته در عكس را در يك اثر مكتوب به مخاطبش نشان بدهد با روايتي از همينگوي: «در قصه مدالهاي فروشي جنگي كه كسي نميخردشان، روزنامهنگاري براي تهيه گزارشي درباره مدالهاي افتخار جنگ -كه بازار كهنهفروشان و دستدوم فروشان پر از آنها شده- ميرود و با حيرت ميبيند كه مغازهدارها هر جنس حتي به درد نخور را حاضرند بخرند اما مدالهاي افتخار جنگ را نه. چرا؟ آخه خريدار نداره، همه ميخوان بفروشن! قصهاي يأسآور كه همه افتخارات جنگ در آن پوچ و بيارزش است. قصه همينگوي نميگويد حالا كه افتخارات جنگ بيارزش است پس كدام باارزش است؟ اگر اصلا باارزشي وجود داشته باشد، اما عكس بالترمانتس باارزش، بلكه باارزشتريني را كه خوار و بيمقدار شده، چنان مينماياند كه افتخارات جنگ به چشمم نه بيارزش كه به تمامي رقتانگيز مينمايد... سرباز جنگ كبير ميهني آيا بايد چنين بيمقدار رها شود و از آيين خاكسپاري، گِلسپاري و صليب و چوبه برق را نصيب ببرد؟» و اينجا، همانجاست كه هنرهاي تجسمي در آينه آثار مكتوب با شكوه هنري يأسآور خود تاريخ را هم رساتر از هر كلامي ثبت ميكنند.