ايران و نظم جديد جهاني
بابك كاظمي
نظم بينالملل در سالهاي اخير وارد مرحلهاي از گذار شده است كه در آن ساختارهاي تثبيت شده پس از جنگ سرد به تدريج كاركرد پيشين خود را از دست داده و در عوض، الگوهاي جديدي از رقابت و همكاري در حال شكلگيري است. اين وضعيت را ميتوان نوعي «گذار از نظم تكقطبي به نظم چندمركزي» دانست؛ نظمي كه در آن قدرت ميان چند بازيگر اصلي و مجموعهاي از قدرتهاي منطقهاي توزيع شده و قواعد بازي هنوز بهطور كامل تثبيت نشدهاند. در چنين فضايي، بحرانها و جنگها صرفا رخدادهاي مقطعي نيستند، بلكه به عناصر شكلدهنده نظم جديد تبديل ميشوند. براي ايران، اين وضعيت در سالهاي اخير به ويژه پس از مجموعهاي از تنشهاي امنيتي و روياروييهاي مستقيم و غيرمستقيم با ايالات متحده و رژيم اسراييل، معنايي عينيتر و راهبرديتر يافته است. آنچه در برخي تحليلها از آن با عنوان «جنگ دوازده روزه» و «جنگ رمضان» ياد ميشود، در واقع نماد تشديد مرحلهاي از تقابل امنيتي ميان ايران و محور امريكا-اسراييل است؛ تقابلي كه اگرچه در قالب يك جنگ تمامعيار و كلاسيك قابل تعريف نيست، اما از نظر شدت اثرگذاري بر معادلات بازدارندگي، امنيت منطقهاي و ادراك قدرت، واجد اهميت بنيادين است. اين تحولات نشان دادند كه منطقه غرب آسيا وارد مرحلهاي شده كه در آن سطح درگيريها از رقابتهاي نيابتي صرف فراتر رفته و به آستانه درگيريهاي مستقيمتر و پرهزينهتر نزديك شده است، هر چند همچنان تلاش بازيگران براي كنترل سطح تنش و جلوگيري از جنگ فراگير ادامه دارد. در پي اين رخدادها، معادله بازدارندگي در منطقه دچار بازتعريف شده است. از يك سو، ايران توانسته موقعيت خود را به عنوان يك بازيگر اثرگذار در معادلات امنيتي تثبيت كند و نشان دهد كه در برابر فشارهاي تركيبي نظامي، اطلاعاتي و اقتصادي، صرفا يك بازيگر منفعل نيست. از سوي ديگر، هزينههاي تقابل مستقيم براي همه طرفها افزايش يافته و همين امر موجب شكلگيري نوعي بازدارندگي متقابل پيچيده شده است؛ وضعيتي كه در آن هيچ يك از بازيگران به دنبال جنگ تمامعيار نيستند، اما همزمان رقابت و فشار در سطوح مختلف ادامه دارد.
در سطح منطقهاي اين تحولات موجب افزايش اهميت ژئوپليتيك ايران شده است. موقعيت جغرافيايي كشور در اتصال آسياي مركزي، قفقاز، خليجفارس و غرب آسيا، همراه با عمق راهبردي آن در تحولات امنيتي منطقه باعث شده ايران در مركز بسياري از محاسبات امنيتي و اقتصادي قرار گيرد. در عين حال، اين موقعيت نهتنها فرصت، بلكه مسووليت و فشار نيز ايجاد كرده است، زيرا هرگونه تنش در پيرامون ايران ميتواند به سرعت در سطح منطقهاي و حتي جهاني بازتاب پيدا كند. در سطح نظام بينالملل، همزماني اين تحولات با رقابت فزاينده ميان ايالات متحده و چين و نيز بازتعريف نقش روسيه به پيچيدهتر شدن محيط راهبردي ايران منجر شده است. در چنين شرايطي، قدرتهاي بزرگ بيش از گذشته به نقش بازيگران منطقهاي وابسته شدهاند، اما اين وابستگي متقابل به معناي كاهش رقابت نيست؛ بلكه شكل آن را پيچيدهتر و چندلايهتر كرده است. در نتيجه ايران در موقعيتي قرار گرفته كه همزمان موضوع رقابت قدرتهاي بزرگ و كنشگر فعال در سطح منطقهاي است. از منظر نظري، نظم جديد جهاني بيش از آنكه يك ساختار از پيش تعيينشده باشد، يك فرآيند در حال شكلگيري است. در اين فرآيند، جنگها، بحرانها و توافقها همگي بخشي از سازوكار بازتوزيع قدرت محسوب ميشوند. بنابراين تحولات مرتبط با ايران و روياروييهاي آن با محور امريكا و اسراييل را بايد نه صرفا به عنوان رويدادهاي امنيتي، بلكه به عنوان اجزاي شكلدهنده نظم آينده تحليل كرد. در چنين شرايطي سياست خارجي ايران با يك مساله راهبردي مواجه است: چگونه ميتوان در يك محيط سيال و در حال گذار، همزمان از منافع امنيتي و ژئوپليتيكي حفاظت كرد و در عين حال از ظرفيتهاي موجود براي ارتقاي جايگاه بينالمللي بهره برد. پاسخ به اين مساله نيازمند تركيبي از واقعگرايي در تحليل تهديدها، انعطافپذيري در ابزارهاي سياست خارجي و توانايي در كاهش تنشهاي غيرضرور است. در نهايت ايران و نظم جديد جهاني در يك رابطه متقابل و در حال تحول قرار دارند. ايران نه صرفا تابع اين نظم، بلكه يكي از عوامل تاثيرگذار بر شكلگيري آن است. در عين حال، اين نظم نيز محدوديتها و فرصتهايي را براي ايران تعريف ميكند. آينده اين رابطه به ميزان توانايي كشور در درك تغييرات ساختاري، مديريت بحرانهاي جاري و بهرهگيري هوشمندانه از فضاي گذار بستگي دارد. آنچه امروز در حال شكلگيري است، هنوز نظم تثبيت شده نيست، بلكه مرحلهاي از بازنويسي قواعد بازي در سطح جهاني است؛ مرحلهاي كه نتيجه نهايي آن همچنان باز و در حال شكلگيري باقي مانده است.
دكتراي سياستگذاري عمومي