• 1405 سه‌شنبه 24 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6310 -
  • 1405 پنج‌شنبه 10 ارديبهشت

با مهر كنار هم

حسن لطفي

امروز كه دارم اين مطلب را مي‌نويسم روزهاي زيادي از آغاز جنگ مي‌گذرد اما مثل روز اول نيستم كه مشتاق شنيدن خبر بودم . حالا ترجيح مي‌دهم هيچ خبري را نشنوم . آنقدر در اين ايام از طرفين، از مردم از... دروغ شنيده‌ام كه دلم مي‌خواهد بروم جايي كه صداي هيچ خبرپخش‌كني شنيده نشود . دروغ‌هاي زيادي كه مي‌گويند فقط حالم را بد مي‌كند . روزگار عجيبي شده؛ دروغگويان وحمالان دروغ روز به روزبيشتر مي‌شوند. ديگر كنجكاو نيستم تا بدانم كجا را زده‌اند و... انسانيتم ترك برنداشته . حساسيتم كم نشده . فقط از دروغ شنيدن خسته شده‌ام. گمانم از يازدهمين روز جنگ بود كه تصميم گرفتم به سينما و كتاب پناه ببرم . با پل توماس اندرسن هم شروع كردم . با فيلم ماگنوليا كه گويا خودش هم به آن علاقه دارد . بعد هم رفتم سراغ رابرت آلتمن و... اما مگر چقدر مي‌شود  فيلم ديد؟ چند روز از خبرها دور ماند و... برناردو برتولوچي جايي در فيلم آخرين تانگو در پاريس توي دهان شخصيتش جمله‌اي گذاشته است كه اين روزها كاملا دركش مي‌كنم (شما نمي‌توانيد در اتاق مخفي شويد، واقعيت از پنجره مي‌آيد) و جنگ واقعيت تلخي است كه ديوارها هم نمي‌توانند ما را از آن پنهان كنند. نمي‌دانم چند روز در خانه مي‌مانم اما خيلي زود چارديواري خانه كلافه‌ام مي‌كند . مي‌گويم بروم دوري بزنم تا بادي به كله‌ام بخورد . به خودم مي‌گويم و مي‌روم . شهر هيچ شباهتي به شهري نداردكه هواپيماهاي دشمن بالاش چرخ مي‌زنند . مردم آرام و مثل هميشه در حال حركت هستند . توي سرشان چه مي‌گذرد معلوم نيست و مشخص نمي‌شود نگراني و اضطراب كجاي زندگي‌شان جا خوش كرده است . مشخص‌ترين و دلچسب‌ترين صحنه زمانه جنگ را كمي جلوتر وقتي مي‌بينم كه از كوچه‌اي وارد خيابان فردوسي مي‌شوم. صحنه‌اي كه حالم را خوب مي‌كند . خوب خوب كه نه! شادي و اندوه تنگ دلم را پر مي‌كند . مرد زباله‌گردي گاري دستي‌اش را با كيسه‌اي بزرگ و پري، سر كوچه پارك كرده (پارك كرده؟) و دارد زباله‌هايي كه جمع كرده (غنيمت‌هاي آشغالي، آشغال‌هاي دوست داشتني، بازيافتي‌هايي كه نان مي‌شوند و...؟) را بالا و پايين مي‌كند دو پسر خردسال همراهش هستند و يكي با اشتياق دارد دور و بر پدرش مي‌گردد وبا شادي چيزهايي مي‌گويد . پدر كالسكه يا روروكي را دست گرفته و بالا و پايين مي‌كند. شادي پسر به خاطر همان است . روروك نسبتا نو است و حتي سفيديش هنوز چرك نشده. مرد روروك را بالاي گوني زباله مي‌گذارد و پسرش را مي‌گذارد داخلش . پسرك با كليدهاي جلوي روروك ور مي‌رود وصداي‌سازي را از آن بيرون مي‌كشد. كيف مي‌كند و كيفش انگار مسري باشد به جانم مي‌افتد. بعد از آن خيابان‌گردي و آن لحظه كه بد و خوب را با هم داشت ديگر از جنگ وحشتي ندارم . نه اينكه جنگ بد نباشد كه هست! نه اينكه از جنگ افروزان و جنگ طلبان بدم نيايد كه مي‌آيد . نه اينكه ... اما گمان مي‌كنم براي گذر از اين اتفاق شوم، از اين روزهاي خيلي بد بايد بيشتر از گذشته حواسمان به زيبايي‌هاي زندگي باشد . زيبايي‌هايي كه اگر در چهره ديگران باشد جالب‌تر است (يا حداقل من اينطور فكر مي‌كنم) به خاطر همين است كه گمان مي‌كنم آنها كه دست‌شان به دهان‌شان مي‌رسد، مستاجر دارند، مشتري وارد مغازه‌شان مي‌شود، تعميركارند، كارگر دارند و... فرصت خوبي نصيب‌شان شد تا با بخشش، صبوري، مهرورزي و... درد جنگ و كمبودها را جبران كنند و نگذارند اندوه نشسته بر چهره‌ها بيشتر شود . خلاصه كنم در اين روزهاي جنگ و نامرادي و نداري با مهر كنار هم باشيم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون