نگاهي به كتاب «در باب مراقبت» اثر تاد مي
من واقعا به چه چيزهايي اهميت ميدهم؟
مسعود تقيآبادي
كتاب «در باب مراقبت» (Care: Reflections on Who We Are) نوشته تاد مي، فيلسوف و نويسنده معاصر، اثري است كوتاه، روشن و فشرده كه يكي از بنياديترين وجوه وجود انسان را در مركز توجه قرار ميدهد: «مراقبت». اين كتاب كه در مجموعه «فلسفه: مباني نو» و با ترجمه فارسي ۱۶۲ صفحهاي از سوي نشر «شوند» منتشر شده است، ميكوشد نشان دهد آنچه به آن دل ميبنديم و برايش وقت، انرژي و توجه صرف ميكنيم، صرفا ترجيحهاي گذراي ما نيستند؛ بلكه لنگرهايياند كه هويت ما را در جهان نگه ميدارند. تاد مي كه تجربه سالها تدريس فلسفه و همكاري با سريال تلويزيوني «جاي خوب» (The Good Place) را در كارنامه دارد، در اين متن تلاش ميكند مفهوم مراقبت را از سطح توصيهاي اخلاقي و احساساتي روزمره فراتر ببرد و به آن جايگاه «كليد فهم كيستي انسان» بدهد. نقطه عزيمت او ساده به نظر ميرسد: ما با «آنچه مراقبش هستيم» تعريف ميشويم. دلبستگيهاي ما خواه به اشخاص، خواه به پروژههاي طولانيمدت، به ارزشها، به جهان يا حتي به خودمان چيزهايي هستند كه خطوط كلي «من» را ترسيم ميكنند. بدون اين دلبستگيها، زندگي انسان شبيه حركتي خنثي از فعاليتي به فعاليت ديگر ميشود؛ رفتوآمدي بيريشه ميان كارها، بدون اينكه چيزي در آن واقعا براي ما «اهميت» داشته باشد. «مي» با بهرهگيري از سنتي كه فيلسوفاني چون كارول گيليگان، هري فرانكفورت، ويرجينيا هلد و ميشل فوكو در آن نقش محوري داشتهاند، مراقبت را نه احساس لطيف و حاشيهاي، بلكه نحوه بودن ما در جهان ميخواند. به بيان او، اگر مراقبت را از زندگي كنار بگذاريم، فقط پوستهاي از خود باقي ميماند: موجودي كه شايد بتواند اصول را حفظ كند و قواعدي را اجرا كند، اما نسبتي زنده و متعهد با ديگران و با خودش ندارد.
كتاب در گفتوگويي ضمني با اخلاق مبتني بر اصول و قواعد كلي، بر اين نكته دست ميگذارد كه روابط انساني در بافتهاي واقعي، هميشه سر و كارشان با موقعيتهاي جزیي، افراد خاص و وابستگيهاي نامتقارن است؛ جاهايي كه صرفِ تكرار يك قاعده عام كافي نيست و چيزي از جنس حضور، توجه، گوش سپردن و مسووليتپذيري لازم است؛ چيزي كه مي آن را «مراقبت» مينامد. اخلاق، در اين نگاه، فقط انتخاب بين درست و نادرست طبق يك فرمول ثابت نيست، بلكه نحوه خاضعي است كه در آن با ديگري روبهرو ميشويم و حاضر ميمانيم. از همين رو است كه در كتاب، مراقبت هم به معناي توجه به «ديگران» فهميده ميشود و هم به همان اندازه، به معناي مراقبت از «خود».
در اينجا مفهوم «مراقبت از خويشتن» كه فوكو با رجوع به سنت يونان باستان آن را بازخواني كرده است، وارد بحث ميشود. مينشان ميدهد كه مراقبت از خود، اگر جدي فهميده شود، هيچ نسبتي با خودشيفتگي مصرفي و نسخههاي عاميانه «خودمراقبتي» ندارد. منظور، پرورش مداوم خويشتن است: شناختن حدود و تواناييهاي خود، ديدن نقاط كور، بازپرسيدن از اينكه ميخواهيم چه نوع انساني باشيم و ساختن نوعي ثبات دروني كه آدم را براي حضور اخلاقي در جهان آمادهتر ميكند. از اين منظر، مراقبت از خود، پيششرط هر نوع مراقبت پايدار از ديگران است، نه رقيب يا جانشين آن. انساني كه پيوسته از خود تهي ميشود و فرسودگياش را ناديده ميگيرد، در بلندمدت حتي در مراقبت از نزديكترين آدمها هم ناتوان ميماند.
يكي از خطوط مهم كتاب، پيوند زدن مراقبت با «آسيبپذيري» است. ميبهصراحت ميگويد: هر جا عميقا مراقبت ميكنيم، خود را در معرض رنج، فقدان و ضربه قرار ميدهيم. كسي كه به هيچچيز و هيچكس دل نميبندد، شايد كمتر زخم بخورد، اما در عوض چيزي بنيادي را از دست ميدهد: امكان معنا. همينجاست كه او به سنتهايي چون بوديسم و رواقيگري سر ميزند؛ سنتهايي كه در برخي خوانشها، راه كاهش رنج را در فاصلهگرفتن از دلبستگيها ميبينند. مياين پرسش را طرح ميكند كه اگر قرار باشد براي رهايي از رنج، از آنچه دوست ميداريم و برايش مراقبت ميورزيم فاصله بگيريم، تكليف هويت و معناي زندگي چه ميشود؟ آيا چنين رهايي، در نهايت، از نوعي تهي شدن از خود نميگذرد؟
پاسخ او نه نفي كلي اين سنتهاست و نه تن دادن بيچونوچرا به دلبستگيهاي سوزان. كتاب در پي نوعي تعادل دشوار است: پذيرش اين واقعيت كه مراقبت ما را آسيبپذير ميكند و همزمان تلاش براي يافتن راههايي كه در دل همين شكنندگي، نوعي ثبات، انعطاف و آشتي با زيستِ انسانوار امكانپذير شود. اين نگاه ادامه منطقي كارهاي پيشين تاد مي درباره «شكنندگي زندگي» و نسبت ما با مرگ است؛ اينبار با تمركز بر اين پرسش كه ما چگونه با آنچه برايمان مهم است گره ميخوريم و اين گرهخوردن چه بهايي دارد. براي خواننده فارسيزبان، نسخه ۱۶۲ صفحهاي «در باب مراقبت» فرصت اين را فراهم ميكند كه بدون فرورفتن در يك متن نظري طولاني، در چند نشست با چارچوبي فكري آشنا شود كه ميتواند به زبان زندگياش ترجمه شود: از انتخابهاي شغلي و عاطفي تا نسبت با شبكههاي اجتماعي، كنشگري اجتماعي يا بيتفاوتي سياسي. در نهايت، كتاب ما را به پرسشي برميگرداند كه هم شخصي است و هم فلسفي: «من واقعا به چه چيزهايي اهميت ميدهم؟» پاسخ به اين پرسش نه فقط نوعي خودشناسي است، بلكه نوعي تصميمگيري اخلاقي درباره ادامه زندگي. «در باب مراقبت» پاسخي آماده عرضه نميكند، نسخهاي هم تجويز نميكند؛ كاري كه ميكند باز كردن فضاي گفتوگو است، گفتوگويي كه اگر جدي گرفته شود، ممكن است آرام و بيسروصدا شيوه بودن ما در جهان را دگرگون كند.