چارچوبي براي تحليل گرايش بخشي از راست امريكا به اسلام
«سهگانه نماد، معنا و هويت»
بهمن اكبري
بازنمايي دين در فضاي رسانهاي كنوني، پديدهاي تكبعدي نيست. آنچه در گزارشهاي اخير درباره «شيفتگي» برخي اينفلوئنسرهاي راست امريكا به اسلام بازتاب يافته است، تنها يك تغيير موضع سياسي به شمار نميرود. تركيب سه بعد «نمادين»، «معنايي» و «هويتي» امكان ميدهد اين گرايش را فراتر از «گريز از ليبراليسم» فهم كنيم و آن را به مثابه فرآيندي پيچيده از «بازسازي جهانبيني» تحليل كنيم.
اين يادداشت مقاله با تكيه بر گزارش متيو شميتز در واشنگتنپست، چارچوبي تحليلي براي درك اين پديده ارايه ميدهد.
۱. بعد نمادين: اسلام به مثابه نشانه ضدليبراليسم: در فضاي رسانههاي جايگزين و پادكستهاي امريكا، اسلام به تدريج به «نشانه»اي تبديل شده است كه معنا را از طريق «تقابل» ميسازد. چهرههايي مانند تاكر كارلسون، كاندس اونز، نيك فوئنتس و اندرو تيت، در ستايش برخي احكام شريعت و نقد دشمني با مسلمانان، اسلام را در برابر «انحلال ارزشهاي غربي» قرار ميدهند.
از منظر نشانهشناسي رسانهاي، اسلام در اين گفتمان به دالي تهي بدل ميشود كه بار معنايي آن را «ضديت با ليبراليسم» پر ميكند. الكساندر دوگين از «ائتلاف جهاني عليه نخبگان ليبرال» سخن ميگويد و برخي ديگر؛ «شريعت» را جايگزيني براي سرمايهداري ميبينند. اين بازنمايي نمادين، اسلام را از بستر تاريخي و فقهي خود جدا كرده و به عنصري در جدال فرهنگي با غرب تبديل ميكند.
۲. بعد معنايي: بازتعريف نظم اجتماعي: بعد دوم، معنايي است. گزارش واشنگتنپست نشان ميدهد كه اين جريان، جوامع مسلمان را نماد «همبستگي ارزشي، دينداري و شفافيت نقشهاي اجتماعي» ميبيند. برخي جوانان، «الگوي مردانه قوي» را كه در گفتمان تاثيرگذاران مسلمان وجود دارد به «اقتدار مسيحي ضعيف و مردد» ترجيح ميدهند.
در اين سطح، اسلام به مثابه نظام معنايي براي بازسازي خانواده، جنسيت و اخلاق عمومي فهم ميشود. ليبراليسم از نظر اين مخاطبان نتوانسته «معنا» توليد كند؛ از اينرو اسلام به عنوان نظامي با احكام روشن در حوزه خانواده و جنسيت، پاسخگوي خلأ معنايي تلقي ميشود. اين بدان معنا نيست كه مخاطبان الزاما به قرائت فقهي عميق دست يافتهاند، بلكه بدان معناست كه اسلام در مقام «نظام معنايي بديل» وارد ميدان شده است.
۳. بعد هويتي: بازسازي «خود» در برابر «ديگري ليبرال»: بعد سوم، هويتي است. گرايش به اسلام در اين محافل، بخشي است از فرآيند بازسازي هويت فردي و جمعي. جواناني كه از فروپاشي نهاد خانواده، ابهام جنسيتي و بيمرجعيتي اخلاقي در ليبراليسم سر خوردهاند؛ اسلام را به مثابه منبع معنابخشي براي بازسازي هويت مردانه، خانوادگي و اجتماعي برميگزينند.
اين گرايش لزوما به معناي پذيرش كامل الهيات اسلامي نيست. همانطور كه شميتز اشاره ميكند، اين شيفتگي ممكن است «از سر دركي عميق از اسلام» نباشد. اما از منظر جامعهشناسي هويت، حتي انتخابهاي «گزينشي و آرمانشهري» نيز ميتواند نيروي محركه بازسازي «خود» باشد. همانگونه كه پروتستانهاي قرن ۱۶ نيز با بازگشت به «كليساي اوليه» آرمانشهري ساختند كه وجود خارجي نداشت، اما همان آرمان، نيرويي شد براي تحولات و تغييرات.
۴. نقد و محدوديتهاي تحليل تقليلي: تحليل شميتز اين تحول را عمدتا به «گريز از ليبراليسم» تقليل ميدهد و آن را «تلاشي براي ساختن بديلي نمادين» مينامد. او به واقعيتهاي ژئوپليتيك مانند پيمانهاي ابراهيم و اختلاف كشورهاي اسلامي و نيز به ليبرالتر بودن مسلمانان امريكا در برخي مسائل اجتماعي استناد ميكند.
اما اين استدلال، خلطي است ميان «سياست جوامع مسلمان» و «اعتبار اسلام به مثابه نظام معنايي». كما اينكه جنگهاي مسيحيان در قرون وسطي ايمان آنها را باطل نميكرد. همچنين ارجاع به ليبراليسم مسلمانان امريكا نميتواند گرايش فردي به اسلام را باطل كند؛ مخاطب راست نو، اسلامِ مسجد محله و خانواده سنتي را الگو ميكند، نه اسلامِ هاروارد يا CAIR (*شوراي روابط اسلامي-امريكايي*) را.
۵. كلام پاياني: از تقليل تا درك يكپارچه: بازنمايي دين در فضاي رسانهاي، فرآيندي است چندلايه؛ اگر تنها بعد نمادين را ببينيم، اين پديده را «گريز» ميخوانيم. اگر فقط بعد معنايي را ببينيم، آن را «جستوجوي نظم» ميناميم و اگر تنها بعد هويتي را ببينيم، آن را «بازسازي خود» ميفهميم.
تركيب اين سه بعد نشان ميدهد كه گرايش بخشي از راست امريكا به اسلام، پديدهاي است پيچيده كه هم «ضديت با ليبراليسم»، هم «جستوجوي معنا» و هم «بازسازي هويت» را ميتواند در خود داشته باشد. تقليل آن به يكي از اين ابعاد، فهم دقيق و درست پديده را ناقص ميكند. سرانجام اينكه تاريخ نشان ميدهد كه گاهي بزرگترين تحولات فكري از سرخوردگي آغاز شده است. سرخوردگي از ليبراليسم ممكن است گروهي را به اسلام بكشاند؛ گرچه اين حقيقت براي ناظران ليبرال نگرانكننده است، اما براي فهم علمي، اين رويكرد نو به اسلام بيش از يك «نمايش» است؛ شايد بتوان گفت آغازي است بر يك «گرايش» عميق ماندگار.