كلماتي كه به جاي سكوت مينشينند
تابآوري در سايه زبان فارسي
هما شهرامبخت
جامعه فارسيزبان در مواجهه با ناكاميهاي تاريخي و فشارهاي انباشته اجتماعي، همواره راهي ويژه براي بقا يافته است. در اين روند، جامعه به جاي خاموشي يا فروپاشي، معناي واژگان را جابهجا ميكند و آنها را در بزنگاههاي بحران به كنايه و طنز ميآرايد. اين چرخش معنايي از فقر زبان برنميخيزد، بلكه حاصل فزوني تجربه است؛ گويي جامعه براي تابآوري ناچار است بار عاطفي كلمات را از نو تنظيم كند. در چنين وضعيتي، خوشبيني ادبي با لبخندي تلخ بازخواني ميشود. جامعه ميداند چگونه در دل شكست، شيوه گفتن خود را دگرگون كند و نگذارد بحران و سرخوردگي به سكوتي بيتمايز فروكاسته شود. از اين منظر، كنايه نه نشانه زوال، بلكه نشاني از هوشياري جمعي است.
شعر «هر دم از اين باغ بري ميرسد، نغزتر از نغزتري ميرسد» در بطن خود آبستن زايش، تنوع و تازگي است. از ديد نظامي گنجوي جهان موزون، عقلاني و رو به كمال و در همه حال در خلقي مدام است. در نگاه او، اين «بر» يا ميوه، نشانهاي از باروري پيوسته هستي و حركت نظاممند آن از مرتبه خامي به سوي پختگي است. با اين حال در خوانش جمعي اين بيت «نظم نظاميوار» حاكم بر اشعار نظامي جاي خود را به آشفتگي ميدهد و انسانِ امروز با بر زبان راندن اين بيت، بر فقدان آن نظم آرماني مويه ميكند
اين شعر در تجربه امروز، اغلب هنگام مرور پيوسته خبرهاي ناخوشايندي بر زبان رانده ميشود كه فاصله ميانشان چنان كوتاه شده كه ذهن فرصت نامگذاري درد قبلي را پيدا نكرده است. اين كار تلاشي است براي مهار شوكي كه از تداوم اخبار ناخوشايند ميآيد و ذهن را بيوقفه در حالت آمادهباش نگه ميدارد. زبان با پناه بردن به وعدهاي كهن، سعي ميكند اين فشار انباشته را قابلتحملتر كند، حتي اگر خود گوينده بداند آن باغِ نغز، مدتي است از مدار تجربه روزمره خارج شده است. در واقع او در برابر هجوم وقايعي كه مجال هضم شدن ندارند، مكانيسمي دفاعي و هوشمندانه به كار ميگيرد.
انسان دردمند كنوني معنايي كنايي به شعر نسبت ميدهد تا نشان بدهد واقعيتي كه با آن روبروست، با آن «باغ نغز» فاصله بسياري دارد.
اين فرآيند استحاله، تنها به متون كلاسيك محدود نميماند و در لايههاي عاميانهتر زبان نيز با شدتي مشابه جريان دارد. «گل بود، به سبزه نيز آراسته شد»، شعر سده هشتم است كه امروزه جامه مثل بر تن كرده و گرفتار همين سرنوشت مشابه وارونگي معناست. اين وارونگي معنا فراتر از يك تفنن زباني و نشانهاي از رابطه پردرد يك فرهنگ با واقعيت است. اين مثل غالبا در لحظههايي به كار ميرود كه مسالهاي حل نشده با مسالهاي تازه پوشانده ميشود يا زماني كه زخمي بسته نشده با تزييني تازه آراسته ميشود. گوينده با بر زبان راندن اين مثل هم خستگياش را پنهان ميكند و هم فاصلهاي امن ميان خود و واقعيتي ميسازد كه گفتنش به زبان عريان، پرهزينه يا فرساينده است.
چنين جملاتي در جوامعي به وجود ميآيند كه در سايه عدم تداوم امن قراردارند. اين جوامع وارونگي را به سلاحي براي نقد وضعيت موجود تبديل ميكنند تا سنگيني خبرهاي فراتر از تحمل را تاب بياورند. زبان در اين جوامع سنگري است كه اجازه نميدهد تلخي واقعيت، ذهن را به كلي فلج كند.
درك اين تغيير لحن مستلزم آگاهي از تاريخ ايران بهمثابه يك تجربه جمعي و وراي فهرستي صُلب از سلسلهها و جنگهاست. در اين گستره، گسستهاي پياپي و وعدههاي نافرجام، حافظه جمعي را محتاط كرده است. زبان پوياست و قادر است بار مثبت كلماتش را به معنايي منفي تقليل بدهد.
در سالهاي اخير، اين لحن پرسشگر و خسته، بازتاب دهنده فشارهاي متعددي است كه بر روان جمعي وارد شده. هر «خبر تازه» بيش از آنكه حامل شگفتي باشد، تهديدي بالقوه تلقي ميشود. با اين حال، رجوع مدام به ادبيات براي بيان اين نااميدي، خود پارادوكسي تماشايي است. ما در مقام كاربرهاي زبان فارسي، ميدانيم كه سكوت و بيحسي، نقطه پايان يك فرهنگ است. پس با استفاده طعنهآميز از بيت فوق به خوشبيني واژگاني دلخوش نميكنيم. ما هنوز با كلمات قدما حرف ميزنيم و واقعيتها را توصيف ميكنيم؛ واژههايي كه ديگر وعده نميدهند و فاصلهسازند. اين امر نشاندهنده نوعي اميد سختجاني است كه در لايههاي زيرين تلخانديشي ما جريان دارد. از اين رو، وارونگي معنا در زبان فارسي را بايد نه لغزش، بلكه شكلي از خرد بقا دانست؛ راهي براي حفظ امكان گفتن، آنگاه كه واقعيت، گفتار مستقيم را تاب نميآورد.
با اين كار كلمه به جاي سكوت مينشيند و نقش يك مفصل را ايفا ميكند و قادر است تمام تكههاي شكسته تاريخ را كنار هم نگه دارد. حتي اگر مجبور باشد براي توصيف ويراني از واژگان آباداني وام بگيرد.