غرفهاي در دل توفان
گروه نسل زد
بيش از دو ماه از آغاز جنگ ميگذرد و در تمام اين دو ماه، ميدان وليعصر (عج) تهران و بسياري از ميادين و خيابانهاي كشور، ميزبان خيل عظيمي از مردم باصلابت و پرافتخار كشورمان بوده و هست. ميدان وليعصر به بوم نقاشي بدل شد از جنس غم، شادي، خشم و استقامت. هر شب، ازدحام جمعيت از ميدان تا ابتداي بلوار، تصويري ملموس از ايرانيها را به نمايش ميگذارد؛ تصويري كه در قاب دوربينهاي خبري، اغلب به شعار و پرچمگرداني خلاصه ميشد. اما اگر از ميان آن تجمع مياني و موكبها، مسيرتان را كج ميكرديد و به گوشه ميدان ميرسيديد، با صحنهاي متفاوت روبهرو ميشديد. آنجا، در پناه چند داربست، موكبي برپا بود كه كمي از فضا متفاوت و جدا بود.
ما آن را موكب بينالملل صدا زديم. نه روحانياي بالاي منبر بود و نه مداحي پشت ميكروفون. موكب كاملا دست بچههايي بود كه همگي متولدين دهه هشتاد و حتي نود بودند؛ نسلي كه پيش از اين، تحليلهاي كليشهاي، آنها را بيخيال و غرق در اينستاگرام معرفي ميكرد اينجا، همين نسل، پا را فراتر از شعارهاي متداول گذاشته بود و چرايي و آينده بحران را به پرسش ميكشيد.
فضاي موكب، بيش از آنكه شبيه غرفههاي پذيرايي باشد، به گعدهاي دانشجويي در دل يك حادثه شباهت داشت. چند صندلي چيده شده بود و روي يكسري كاغذ با ماژيك قرمز و آبي، كلمات نقش بسته بود و خطهاي قرمز و فلشهاي زرد كه مسير حملات و ضدحملات را نشان ميداد. لپتاپهايي روي ميز بود كه تحليلهاي خبرگزاريهاي خارجي، از سيانان تا الجزيره، روي صفحهشان باز بود. پسري كه به نظر ميرسيد هماهنگكننده اصلي است، پسري بيست و چندساله با كاپشني سرمهاي بود كه هدفوني روي گوشش داشت و همزمان، با تُني آرام اما قاطع، براي جمعيتي چهل، پنجاه نفره كه دورش حلقه زده بودند، صحبت ميكرد.
بحث آن شب، درباره جنگ روايتها بود. او ميگفت: «همه منتظرند ببينند آتشبس كي امضا ميشود، ولي كسي نميپرسد بعد از آتشبس، روايت برنده را چه كسي مينويسد؟ ما اينجاييم كه بفهميم شكاف افكار عمومي در اروپا كجاست و چطور ميشود از آن به نفع صلح استفاده كرد.» اين جنس حرفها، اگر از تريبون رسمي پخش ميشد، شايد شعاري و پروپاگاندا به نظر ميرسيد، اما در آن فضاي نيمهروشن موكب، نشان از نوعي كنشگري متفاوت داشت. اينجا مرگ بر امريكا به مثابه تحليل معنا مييافت، نه صرفا يك شعار؛ چرا مرگ بر امريكا؟
مديريت اين فضا، ظرافتي ويژه داشت. برخلاف تجمعات ديگر كه ساختاري گروهي و سلسلهمراتبي دارد، اينجا همهچيز افقي و شبكهاي پيش ميرفت. دختري كه روسري آبيرنگي به سر داشت و عينك گردي به صورت زده بود، انگار كه مسوول پايش و رصد بود. او اينطور توضيح ميداد: «ما فقط اخبار را ترجمه نميكنيم. كامنتهاي توييتر و اينستاگرام را هم رصد ميكنيم تا بفهميم كاربر در تلآويو و نيويورك و لندن و پاريس چه ميگويد. بعد بحث ميكنيم كه آيا اين صداها ميتواند پيامي براي جنبش در اين كشورها داشته باشد؟» از او پرسيدم مگر اينجا قرار نيست فقط يك موكب سخنراني باشد؟ پاسخ داد: «سخنراني كه تحليل نداشته باشد، فقط يك وقتگذراني و گردهمايي بيحاصل ميشود. ما جداي از خواندن و شنيدن، ميخواهيم اثرگذاري داشته باشيم.»
بخش عمدهاي از جذابيت اين موكب، به حاضرانش بود؛ افرادي كه شايد در دستهبنديهاي سياسي، يافتنشان در چنين تجمعي عجيب ميبود. دانشجوي علوم سياسي كنجكاو اما مخالف از دانشگاه تهران بود، دانشآموخته فلسفه با فضايي كاملا متفاوت و مذهبي از دانشگاه شهيد بهشتي، برنامهنويسي كه با لپتاپش آمده بود تا اينترنت برايش هاتاسپات كنند اما به حرفها گوش ميداد و همزمان كه بحث گوش ميداد، كد ميزد، طلبه جواني كه با يكسري يادداشت كوتاه آمده بود و با حرارت از مفهوم امت در برابر نظم جهاني دفاع ميكرد و حتي نوجواني كه هنوز ريش كامل درنياورده بود و انگليسي را با لهجهاي دستكاريشده اما روان صحبت ميكرد و خلاصهاي از مقالهها را براي ديگران از روي تلفن همراهش ميخواند. اين تركيب نامتجانس، فضايي پر از تعارض و در عين حال سرشار از تعامل و پويايي ساخته بود. هر كسي ميتوانست حرفش را بزند، به شرطي كه براي حرفش دليل و منطق داشته باشد.
فعاليتهاي موكب، به بحثهاي شبانه محدود نبود. طبق يك همكاري چندنفري نانوشته، بعضي بچهها باهم متنهايي كوتاه، يك يا دو صفحهاي، به فارسي، انگليسي و عربي، كه در آنها درباره رويدادهاي روز تحليل ميشد آماده ميكردند . مثلا متني كه همان روز آماده شده بود، تحليل انتقادي از موضع ترديدآميز اتحاديه اروپا و صدراعظم آلمان در قبال تجاوز متخاصمانه داشت، با استناد به بندهايي از منشور ملل متحد و چند معاهده جهاني بود. بچهها با افتخار ميگفتند كه اين متنها را از طريق شبكههاي اجتماعي به دست فعالان ضد جنگ در برلين و لندن و ايالاتمتحده ميرسانند و حتي توانستهاند يك جلسه ويديوكنفرانسي كوتاه با گروهي از دانشجويان يك دانشگاه اسپانيايي برگزار كنند. در آن جلسه، آنها تجربه زندگي زير بمباران را به اشتراك گذاشته بودند و از مواضع ايران دفاع كرده بودند.
شب از نيمه گذشته بود كه موكب را ترك كردم. صداي مداحي از بلندگوهاي مركزي ميدان، در هواي خنك و بهاري تهران ميپيچيد و آدمها، پشت به نورافكنها، سايههايي متحرك بودند، اما پشت سرم، در موكب بينالملل، بحث و تلاش براي يافتن مقالات و تحليلهاي خارجي جديد هنوز ادامه داشت.