عمق تاريخي زيست معمول در جنگ
عليرضا بابامراد
آنچه گاه برخي اكانتهاي جمهوري اسلامي در سفارتهاي خارجي از شلوغي كافهها منتشر كردند يا حضور گروههاي متنوع در ميادين و سرودهخواني و استقامت يا استاد كمانچهاي كه با وجود ويراني كلاسش ميخواست آخرين تصوير يا آخرين صدا، نه صداي آوار يا مويه، بلكه صداي سازش باشد و حتي در دوره تعليق اين جنگ پس از آتشبس، به نظر ميرسد با شواهد تاريخي اجتماع انسانهاي ملل ديگر در شرايط مشابه متفاوت است. بنابراين شما خمودگي مطلق كسالتبار دوره پساجنگ جهاني يا خفقان رواني دوران جنگ سرد را مشاهده نميكنيد! از زاويه نگاه تاريخمآبانه بلندمدت، اين امر حاصل تدريج حافظه تاريخي ايرانيان در وقايع مختلف است. از پايان به آغاز اگر حركت كنيم، زيست در جنگ تحميلي هشت ساله، جنگهاي جهاني، نبردهاي زندي و افشاري و صفوي، نبردهاي پيشااسلامي با روميان و غيره، در كنار زيست در فشار ناشي از جغرافياي ايران مانند خشكسالي و قحطي بهواسطه وضعيت آب و هوايي، بازسازي زيستي در زلزلهها و بلاياي طبيعي نابودكننده شهري در بخشهاي مختلف و زمانهاي متعدد و عناصري از اين دست، روان تاريخي، اجتماعي و حافظه تاريخي را به سمت تفكر مهارت بنيادين «بقا» يا به زبان ديگري «مقاومت» سوق داده است. چندين و چند مثال در راستاي اين گزاره ميتوان به كار برد؛ شهر مزينان در خراسان را تصور كنيد! شهري كه در صد سال اخير، دو زلزله وحشتناك آن را نسبتا نابود كرده و آنها باز هم شهر را بنا كردهاند. اين، لطف يكي از دوستانم بود كه هفته گذشته بهطور تصادفي او را شناختم و اهل مزينان بود. بهزعم من، وقتي تاريخ برخي شهرهاي جهان كه خوانده ميشود، عمدتا با نابودي شهر، يك تمدن يا حداقل همان شهر هم به تاريخ ميپيوندد. در عين حال، در ايران، دههها و موجهاي سهمگين بلايا، نه تنها آن را در تاريخ حبس نكرده، بلكه خود را مشتاق (و شايد برخيها بگويند ناگزير) در ادامه تاريخ اين تمدن-ملت ديده است. تجربه بم يا خوزستان دوره جنگ تحميلي هشت ساله [با اينكه وظيفهداران، كم كردهاند و كم گذاشتهاند]، نزديكترين تجربه پيش چشم ماست يا حتي سيلهاي دهه اخير يا در داستانهاي ادبيات ايران هم ميتوان اين خط را ديد؛ مرگ مادر، آينههاي دردار، سمفوني مردگان و بسيار بسيار روايتهاي داستاني دهه ۳۰ و ۴۰ شمسي، پيدا يا در بين سطور، تفكر بنيادين بقا و ادامه زيست را ميتوان يافت. مضاف بر حافظه تاريخي سرزميني، در قالب يك «ملت»، ناگزير بايد پذيرفت كه رويكرد ريشهدار «مذهب» در ايران، مخصوصا شيعهگري، امري موثر در اين روان تاريخي است. بنابراين مهم نيست شما قائل به اين باشيد كه جامعه امروزي كمتر مذهبي است يا مذهبي مانده يا سكولار شده يا ضد دين شده، درنهايت رد كردن اين گزاره كه ريشهها و شيرازههاي «مذهبيت» در روان و ادبيات مانده است؛ حداقل در موضوع اين متن. بنابراين تنش چندين سدهاي ميان شيعيان با آلاميه يا آلعباس و همچنين [و شايد مخصوصا] حكومتهاي ريز و درشت غيرشيعي از هر مذهبي در پهنه سرزميني ايران، اين تفكر بنيادين را مورد استفاده قرار داده و حتي به عنوان نقطه قوت توانسته در انتخاب روش اين بقا، سياليت و انعطاف نشان دهد. كوتاهي به مدل مواجهه سادات شيعه و جامعه شيعي در طول تاريخ با حكمرانان مختلف بنگريد؛ گاه اين بقا را در مبارزه سياسي يا مدني با طرف مقابل خود مانند آلاميه، گاه در قالب همكاري و همراهي با آن مانند آلبويه يا آلعباس و گاه در ايجاد يك هويت سرزميني مجزا از پيرامون خود مانند صفويه مييابد يا نگاه خطي به سير تغيير و تكميل مناسك شيعي، چنانكه متخصصان ميگويند، به خوبي نشان ميدهد كه استفاده از سياق مختلف در زيست روزمره، نوعي روتينسازي و ممارست در زندگي بر پايه تفكر «بقا» است. بنابراين بهرغم اينكه جنگ، بد است، روحيه را تحليل ميبرد، روان را فرسوده ميكند و ذهن را مغشوش ميسازد؛ اما تفكر بنيادين تاريخي «بقا/مقاومت» در قالب كافهگردي معمول، استفاده از گروههاي مجازي دوستانه با اپهاي داخلي يا تماسهاي تصويري در اين قالب [با وجود سختي و ضعفهاي بسيار]، فيلم و سريال ديدن، كتاب خواندن، ساخت ميم يا كار دستي، گشتزني در سطوح شهر در موارد خروج فرد از محلات مورد اصابت شديد حمله و از اينگونه، ناخودآگاه و بهطور طبيعي، فعال شدن موقعيت «بقا» در شرايط مشابه در عمق ذهني تاريخ اجتماعي را نشان ميدهد و از آن به عنوان سلاحي براي تابآوري استفاده ميكند. به هر حال ملت تاريخي جالبي از اين حيث هستيم و اين خصيصه مهارتي در زيست انساني، قابل توجه و البته تكنيك ادامهدارسازي استقلال هويتي ملي است.
دبير كميته دانشجويي شوراي مشاوران نسل زد