همه چيز خاموش است
امين. تي
جنگ كه شروع شد، لرزه صداي انفجار از پنجرههاي خانه تا قلب امور كاري من رسيد، اما آنچه زندگي حرفهايام را براي هميشه دگرگون كرد، نه صداي بمباران، كه خاموشي اينترنت بود. من يك فريلنسر بودم؛ نسل زد، نسلي است كه مرزهاي اشتغالش را نه در جغرافياي كشور كه در باند و پلتفرمهاي جهاني جستوجو كرده و يافته است. قطعي اينترنت، كه شايد در سالنهاي تصميمگيري يك اقدام امنيتي خوانده شود، براي من و هزاران همتاي ديگرم چيزي نبود جز تعطيلي و خاموشي اجباري. روايت شخصيام از هزينههاي پنهان و آسيبهاي ناگزير آن تصميم است. ظهر روز يكشنبه (فرداي حمله)، موعد تحويل طراحي هويت بصري يك استارتاپ تركي بود؛ مشترياي كه ماهها براي جذبش وقت گذاشته بودم، رزومه فرستاده بودم و اعتمادش را گامبهگام ساخته بودم. وقتي ظهر شنبه همهچيز خاموش شد، من نه فقط يك ددلاين و پروژه را از دست دادم كه سرمايهاي به نام اعتبار حرفهاي را كه در پلتفرم جهاني فريلنسري از دست دادم. پيام عذرخواهي و اعلام تاخيرم هرگز به مقصد نرسيد، فايلهاي پروژه در حبس لپتاپ و بعضا در پلتفرم ابري واندرايو ماندند و قراردادي كه ميتوانست مسير درآمد ارزي من را تثبيت كند، يكطرفه و بياراده من يا او فسخ شد. اما ماجرا عميقتر از يك قرارداد سوخته است. من و ديگر فريلنسرهاي نسل زدي نه فقط شاغل آنلاين، كه يك شهروند ديجيتال تمامعيار بوديم. هويت حرفهاي ما در پروفايلها در سايتهاي بينالمللي تعريف ميشود، مهارتمان با امتيازها و بازخوردهاي دريافتي اعتبار ميگيرد و ارتباطاتمان در بستر آپورك، ديسكورد و لينكدين معنا پيدا ميكند. قطع اينترنت، تمام اين جهان بههم پيوسته را در يك لحظه به يك صفحه ارور بزرگ تبديل كرد. براي روزها، لپتاپ پيشرفتهام به جعبهاي بيروح و بيخاصيت بدل شده و من تبديل شدهام به انساني كه ميبيند پنجرههاي رو به جهانش، يك به يك بسته ميشوند. اين انزواي اجباري ضربه را بر روان نسلي وارد كرد كه هميشه آنلاين بودن نه يك عادت، كه ستون فقرات هويت اجتماعياش است. حالا، ماهها پس از آن قطعي، توشه من از آن ايام چند قرارداد سوخته، اعتبار از دست رفته و حس عميق تعليق است. برخي از همكارانم سفر كردند تا همان راه نازك اتصال به جهان را بازيابند؛ برخي ديگر تسليم بلاتكليفي شدند. من اما اينجا ايستادهام تا بگويم وقتي از آسيبهاي قطع اينترنت حرف ميزنيم، سخن صرفا از ضرر ميلياردي يا آمار نيست. سخن از زخمهايي است كه بر تن يك نسل نشست؛ نسلي كه ميخواست با مهارت و سخنآفريني، روايتگر چهرهاي متفاوت از ايران در بازار جهاني باشد، اما با قطع شاهرگ اينترنت، همه مسيرش به بنبست خورد. آنچه از جنگ بر تن حرفهاي من نشست، بهاي سنگيني بود كه نه با پول، كه با پسرفت شغلي، سرخوردگي نسلي، فشار مالي و وداع با بخشي از خودِ توسعهيافتهام پرداخته شد.