سيده ياسمن رودباري
«فرشته احمدي»، ريشه و تباري از افغانستان دارد، وي سال 1371 در تهران به دنيا آمده و در رشته مهندسي برق، مدرك كارشناسي گرفته است. او خوشنويسي را در محضر اساتيدي همچون محمدعلي قرباني (نسخ) و محمدمهدي ميرزايي (نستعليق) آموخته و از سال 1397 به عنوان مدرس خوشنويسي فعال بوده. همچنين دو كارگاه خوشنويسي در نمايشگاه قرآن در مصلاي تهران در سالهاي 1402 و 1403 و نيز در استان سمنان برگزار كرده كه يك مورد از آن، در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان اين استان بود. او در نمايشگاههاي گروهي بسياري هم شركت داشته، از جمله نمايشگاه گروهي استانداري (تهران/1395)، نمايشگاه (فرهنگسراي انديشه)، نمايشگاه قلمهاي لاجورد (كتابخانه ملي/97)، نمايشگاه چلهنگاران بانوي آفتاب (فرهنگسراي قيطريه/97)، نمايشگاه اساتيد و هنرجويان انجمن خوشنويسان ايران (فرهنگسراي بهمن/98)، نمايشگاه «جان پدر كجاستي» (يونسكو، تهران/99)، نمايشگاه رحمهالعالمين (موسسه فرهنگي- هنري اكو/1400)، نمايشگاه عطر خدا (فرهنگسراي اشراق/401)، نمايشگاه بانوان خوشنويس «قلم مهر» (فرهنگسراي گلستان/401)، نمايشگاه بانوان خوشنويس «سايه آفتاب» (موسسه فرهنگي- هنري صبا/402) نمايشگاه بخش بينالملل نمايشگاه قرآن (مصلاي تهران/403)، نمايشگاه سپهر سهراب (باغ موزه هنر ايراني/403)، اولين نمايشگاه قرآني «روايت باران» (فرهنگسراي نياوران/403)، اولين نمايشگاه بانوان هنرمند تهران «كلك مستوران» (برج آزادي/403). اين بانوي هنرمند سال گذشته نخستين نمايشگاه انفرادي خود را با نام «از ني تا نينوا» برپا كرد كه با استقبال خوب بازديدكنندگان همراه شد.كسب مقام دوم استاني در مسابقات فرهنگي- هنري دانشآموزان استان سمنان (90)، هنرمند برگزيده جشنواره فرهنگي- هنري آرمان (استان تهران/95)، مقام سوم در اولين جشنواره خوشنويسي دانشگاههاي پيام نور (تهران/96)، هنرمند برگزيده مرحله اول بيستمين جشنواره ملي خوشنويسي رضوي و چاپ اثر خوشنويسي در كتاب «جان پدر كجاستي» توسط كميسيون ملي يونسكو در تهران، برخي از مهمترين افتخارات فرشته احمدي هستند. با احمدي درباره كارنامه هنرياش گفتوگو كرديم.
در ميان خطوط كلاسيك (ثلث، نستعليق، نسخ و...) كداميك بيشترين ظرفيت بيان احساسات زنانه را دارد و چرا؟
پرسش بسيار ظريف و دقيقي است، چون ما را از «فرم خط» به «روانِ خط» ميبرد. اگر بخواهم در ميان خطوط كلاسيك (ثلث، نستعليق، نسخ و...) از منظر ظرفيت بيان احساسات زنانه قضاوت كنم، نستعليق بيشترين ظرفيت را براي بيان احساسات زنانه دارد و اين انتخاب، نه شاعرانه است و نه سليقهاي؛ بلكه ريشه در ساختار، منطق حركتي و روانشناسي اين خط دارد. وقتي از «احساسات زنانه» صحبت ميكنيم، منظور ويژگيهايي است كه در روانشناسي نمادين به بعد زنانه نسبت داده ميشود: لطافت و سياليت، دريافتگري بهجاي تسلط، بيان غيرمستقيم احساس، عمق عاطفي و نوسان احساسي و تحمل ابهام و ناتمام بودن. نستعليق دقيقا با همين منطق ساخته شده است. نستعليق احساس را اعلام نميكند؛ آن را نجوا ميكند. اين تحليل به هيچوجه به اين معنا نيست كه زنان «بايد» نستعليق بنويسند يا خطوط ديگر زنانه نيستند، بلكه اگر قرار باشد احساس زنانه در خودِ فرم خط جاري شود، نستعليق بيشترين ظرفيت را براي اين جاري شدن دارد.
چطور تحصيلات شما در زمينه مهندسي برق، نگاهتان را به جهان و حتي هنر خوشنويسي شكل داد؟
تحصيلاتم در مهندسي برق باعث شده به جهان با يك نگاه دقيق و سيستماتيك نگاه كنم، يعني وقتي چيزي را ميبينم يا اتفاقي رخ ميدهد، ناخودآگاه دنبال الگوها، نظم و علتها هستم. اين دقت و توجه به جزييات، خيلي وقتها حتي به خوشنويسي منتقل ميشود. در خوشنويسي، مخصوصا نستعليق، هر حركت قلم و هر فاصله بين حروف اهميت دارد. آن تمركز و نظم ذهني كه در حل مسائل مهندسي برق ياد گرفتم، كمك ميكند حركت قلمم هماهنگ، ريتميك و زيبا باشد. به نوعي خوشنويسي برايم مثل يك مدار بصري است كه هم دقيق است و هم جريان دارد. پس ميشود گفت مهندسي برق به من چشم علمي و دقيق داده و خوشنويسي به من ابزاري براي بيان آن نظم با زيبايي. اين دو با هم باعث شده نگاه من به جهان هم تحليلي و هم زيباپسندانه باشد.
در تركيببندي، اول متن را انتخاب ميكنيد يا فرم نهايي را؟
در كار زنده و بالغ، هيچكدام مطلقا اول نيستند؛ اما نقطه شروع آگاهانه معمولا «متن» است. متن حاملِ حال است و فرم بايد در خدمت همان حال شكل بگيرد.
آيا فكر ميكنيد نگاه جامعه به «بانوي خطاط» متفاوت است؟ اين تفاوت به نفع هنر بوده يا به ضررش؟
بله، نگاه جامعه به «بانوي خطاط» متفاوت بوده و تا حدي هنوز هم هست و اين تفاوت همزمان هم به نفع هنر عمل كرده و هم به ضررش. خوشنويسي در ذهن تاريخي و جمعي ما هنري عمدتا مردانه تلقي شده؛ از قدرت دست و شيوه آموزش گرفته تا حضور در محافل رسمي. ورود زنان به اين عرصه اغلب با نوعي تعجب و توجه دوگانه همراه بوده، جايي كه گاهي «زن بودن» پيش از خودِ اثر ديده شده است. از يكسو، اين حضور باعث ورود لطافت، ظرافت و تنوع بياني بيشتر به خوشنويسي شده، موضوعات شخصيتر و عاطفيتر جديتر گرفته شده و بخشي از كليشههاي بياني شكسته شده است؛ در اين معنا، هنر غنيتر شده اما از سوي ديگر، گاهي آثار بهجاي نقد هنري با قضاوت جنسيتي مواجه شدهاند، موفقيتها به عنوان «استثنا» ديده شده و انتظار نانوشتهاي از لطافت زنانه به هنرمند تحميل شده كه آزادي بيان را محدود كرده است. در اينجا، هنر آسيب ديده، چون معيار زيباييشناسي جاي خود را به پيشفرض داده. در نهايت، تفاوت نگاه واقعيتي انكارناپذير است اما هر جا اثر مستقل از جنسيت ديده شده، هنر سود كرده و هر جا عنوان «بانوي خطاط» بر خودِ «خطاط» غلبه كرده، هنر زيان ديده است؛ بلوغ واقعي زماني است كه خط خوب، فقط خط خوب باشد.
اگر مجبور باشيد يكي را قرباني كنيد: وفاداري كامل به قواعد سنتي يا بيان شخصي، كدام را انتخاب ميكنيد؟
اگر واقعا مجبور به انتخاب باشم، وفاداري كامل به قواعد سنتي را قرباني ميكنم، نه بيان شخصي. چرا؟ چون قواعد سنتي براي حفظ جانِ خط ساخته شدهاند اما بيان شخصي همان جانِ زنده خط است. قاعده بدون بيان، تكرارِ بيروح ميشود؛ البته اين به معناي نفي سنت نيست. سنت بايد جذب شود، اما نه اطاعت كوركورانه. بهترين بيان شخصي از دلِ فهم عميق قواعد بيرون ميآيد، نه از ناديده گرفتن آنها اما اگر قرار باشد يكي فداي ديگري شود، خطي كه حرفي براي گفتن ندارد، هرچقدر هم «درست» باشد، دوام نميآورد. در نهايت، تاريخ هنر آثار را به خاطر جرأت بيان به ياد ميسپارد، نه بهخاطر بينقصبودن قواعد.
آيا خطاطي در عصر ديجيتال هنوز يك هنر زنده است يا در حال تبديل شدن به يك نوستالژي لوكس؟
خطاطي در عصر ديجيتال هنوز يك هنر زنده است، اما با چالشها و تغييرات جدي مواجه شده و همزمان در لبه تبديل شدن به نوستالژي لوكس هم قرار دارد. از يكسو، تكنولوژي ابزارهاي نوشتاري و طراحي ديجيتال را در اختيار ما گذاشته و سرعت و راحتي توليد را افزايش داده اما همين راحتي باعث شده ارزش زمان و مهارت دستورزي خط كمتر ديده شود. كساني كه هنوز با قلم و مركب كار ميكنند، عملا نگهبان تجربه حسي و زيباييشناسي اصيل خط هستند و اين نشان ميدهد هنر هنوز زنده است. از سوي ديگر، براي بسياري، خطاطي امروز بيش از آنكه يك ابزار بيان باشد، يك شيء لوكس و تزیيني شده؛ چيزي كه به ديوارها، قابها و جلدها تعلق دارد و كمتر به گفتوگوي زنده با متن و روح اثر ميپردازد. پس خطاطي هم زنده است و هم در خطر تبديل شدن به نوستالژي لوكس زندگي.
تا به حال پيش آمده متني را به دليل مخالفت با جهانبينيتان خوشنويسي نكردهايد؟
بله، پيش آمده كه متني را به خاطر عدم همخواني با جهانبيني و باورهاي درونيام خوشنويسي نكردهام. براي من، خوشنويسي صرفا تكنيك نيست؛ صداي دروني و احساسات من است. اگر با محتوايي كه قرار است بنويسم هماهنگ نباشم، حتي اگر از نظر تكنيكي قابل اجرا باشد، خط نميتواند زنده و صادقانه شود. در واقع، عدم انجام آن كار، نوعي وفاداري به بيان شخصي و صداقت هنري است.
مرز اخلاقي خطاط كجاست؟
مرز اخلاقي خطاط دقيقا همان جايي است كه صداقت هنري با وجدان فردي تلاقي ميكند. به عبارت ديگر:
خطاط حق ندارد اثرش را به دروغ يا نيرنگ آلوده كند؛ حتي اگر زيبا باشد، اگر پيام متن با اعتقادات يا حقيقت او ناسازگار باشد، عبور از اين مرز اخلاقي است. حق ندارد از هنر براي تحقير، تحميل يا فريب ديگران استفاده كند؛ هنر بايد فضايي براي گفتوگو و زيبايي ايجاد كند، نه ابزار سلطه يا توهين. حق ندارد مهارت و شهرتش را صرف منافع شخصي نامشروع كند؛ هنر هميشه مسووليتي اجتماعي دارد، حتي اگر اين مسووليت غيررسمي باشد. به بيان ساده، مرز اخلاقي خطاط جايي است كه تكتك حركات دست و هر منحني حروف، نه فقط زيبا، بلكه صادق و مسوولانه باشد. اگر اين مرز رعايت شود، خط تبديل به «زبان روح» ميشود، نه فقط ابزار زيبايي.
اگر قرار باشد خط شما بدون نامتان ديده شود، چه چيزي بايد به بيننده بگويد كه اين اثر «كار شما» است؟
اگر خط من بدون نامم ديده شود، چيزي كه بايد بگويد اين اثر كار من است، لحن و نفسِ دروني آن است. هر اثر من، حتي بدون امضا، بايد چند چيز را منتقل كند: ريتم و جريان احساسي كه فقط دست من قادر به ايجاد آن است؛ نرمش و كشش منحنيها كه بيانگر حساسيت و نگاه شخصيام به متن است؛ فضاي خالي و سكوتها كه مانند نفس گرفتن اثر، حسِ تعمق و صبر من را نشان ميدهد و در نهايت، صداقت و آزادي بيان؛ جايي كه متن مجبور نيست فقط درست و تميز باشد، بلكه زنده و پر از حس است. به زبان ساده، اين خط بايد حرف من را بدون كلمه بزند؛ همان چيزي كه بيننده فورا حس ميكند و ميگويد: اين خط، از يك ذهن و دست خاص آمده است.
هنگام نوشتن حروف، وضعيت روحي شما چقدر روي ريتم دست و فرم خط تأثير ميگذارد؟ آيا خودتان اين تغييرات را تشخيص ميدهيد؟
بله، وضعيت روحي من هنگام نوشتن تأثير بسيار زيادي روي ريتم دست و فرم خط دارد. وقتي آرام و متمركز هستم، حركت دست نرم و كشيده، منحنيها روان و فضاها متعادلند اما اگر ذهنم مشوش، نگران يا عصبي باشد، حتي كوچكترين لرزش يا فشار غير عادي روي قلم، ريتم را ميشكند و فرم حروف نامتعادل ميشود. اين تغييرات معمولا خودآگاه قابل تشخيص هستند؛ گاهي حتي قبل از ديدن نتيجه، حس ميكنم كه خط «زنده» نيست يا تحت فشار است. براي من، خوشنويسي آينهاي از وضعيت دروني است و دست مانند يك كانال مستقيم براي ذهن و احساس عمل ميكند.
آيا تا به حال پيش آمده كه با ديدن يك اثر قديميتان، به حالوهواي روحي آن دوره از زندگيتان پي ببريد؟
بله، كاملا. وقتي به آثار و تمرينهاي سالهاي قبل نگاه ميكنم، خيلي وقتها بدون اينكه تاريخ را ببينم، ميتوانم حالوهواي روحي آن دوره از زندگيام را حس كنم. بعضي خطوط عجولند و پرتنش، بعضي ديگر آرام و صبور؛ انگار دست همان احساسي را نوشته كه ذهن توان گفتنش را نداشته. براي من اين آثار فقط سند پيشرفت فني نيستند، بلكه يادداشتهاي ناخودآگاه روحند. هر كدامشان تكهاي از منِ آن زمان را نگه داشتهاند و نشان ميدهند در چه مرحلهاي از زندگي، در چه سطحي از آرامش يا كشمكش دروني بودهام.
به نظر شما تكرار مشق خط بيشتر جنبه درماني دارد يا وسواسآور؟ مرز اين دو كجاست؟
به نظرم تكرار مشق خط هم ميتواند جنبه درماني داشته باشد و هم وسواسآور شود اما مرز بين اين دو بسيار ظريف است. جنبه درماني وقتي رخ ميدهد كه مشق، به شما امكان تمركز، آرامش و شناخت خود را بدهد؛ وقتي هر حركت قلم، ريتم تنفس و جريان ذهن را هماهنگ ميكند و شما از روند تمرين لذت ميبريد، حتي اگر ساعتها طول بكشد. اين نوع تمرين ذهن و دست را «هماهنگ» ميكند و اثر رواني مثبت دارد اما وسواسآور شدن وقتي است كه مشق صرفا براي رسيدن به كمال بينقص يا اجتناب از اشتباه انجام شود؛ وقتي اضطراب و فشار بر شما غلبه كند و تمرين به منبع استرس و خستگي تبديل شود. در اين حالت، تمرين ديگر آرامبخش نيست، بلكه محدودكننده و تحميلي است. در خوشنويسي، حفظ اين تعادل همان چيزي است كه تمرين را زنده و لذتبخش نگه ميدارد.
آيا خطاطي ميتواند نوعي خوددرماني (self-therapy) باشد؟ اگر بله، كدام مرحله بيشترين اثر را دارد: تمرين، تمركز يا رهاشدگي؟
بله، خطاطي ميتواند نوعي خوددرماني واقعي باشد، زيرا دست، ذهن و احساس را همزمان با هم هماهنگ ميكند و فضايي براي بيان دروني ايجاد ميكند اما اثر هر مرحله متفاوت است. تمرين باعث ايجاد ساختار، مهارت و اعتماد به نفس ميشود. ذهن با ريتم تكرار آرام ميگيرد و حس كنترل بر محيط و دست پيدا ميكند. تمركز مهمترين مرحله براي خوددرماني است. وقتي تمام توجه به حركت قلم، فرم حروف و جريان متن معطوف ميشود، ذهن از افكار مزاحم فاصله ميگيرد و نوعي «مديتيشن فعال» رخ ميدهد. رهاشدگي مرحلهاي است كه حس واقعي و فردي اثر آشكار ميشود. وقتي دست آزاد ميشود و اجازه ميدهد انرژي و حالت روحي جاري شود، آرامش عميق و تخليه احساسي رخ ميدهد. اگر بخواهم اولويت اثرگذاري روي خوددرماني را بگويم، تمركز بيشترين نقش را دارد اما رهاشدگي آن را كامل ميكند. تمرين بدون تمركز و رهاشدگي صرفا تكنيك است و تاثير رواني واقعي ايجاد نميكند.
در لحظههايي كه ذهن آشفته است، كداميك سختتر ميشود: حفظ قواعد يا رسيدن به زيبايي؟
وقتي ذهن آشفته است، حفظ قواعد سختتر از رسيدن به زيبايي ميشود، زيرا قواعد خط نيازمند تمركز، دقت و كنترل آگاهانه هستند؛ هر لرزش كوچك ذهن، ريتم دست را به هم ميزند و رعايت نسبتها، زاويهها و تعليقها دشوار ميشود اما رسيدن به زيبايي به شكل حسي و طبيعي گاهي حتي در همان آشفتگي هم ممكن است، چون زيبايي در خط لزوما به دقت كامل وابسته نيست، بلكه به جريان احساس و صداقت دست با ذهن برميگردد. به عبارت ديگر، ذهن آشفته دست را آزاد ميكند تا «احساس» را منتقل كند اما همان آشفتگي مانع از اجراي دقيق و كامل قواعد ميشود. در نتيجه، خطوط گاهي زيبا و زندهاند، ولي از نظر قواعد كاملا استاندارد نيستند.
وقتي خط «خوب از كار درنميآيد»، آن را نشانه ضعف مهارت ميدانيد يا پيام ذهن؟
وقتي خط «خوب از كار درنميآيد»، معمولا تركيبي از هر دو عامل است اما پيام ذهن غالب است. اگر مشكل پايدار و تكراري باشد، حتي وقتي ذهن آرام است، نشاندهنده ضعف مهارت يا نياز به تمرين بيشتر است اما اغلب مواقع، مخصوصا وقتي يك روز خوب و يك روز بد داريد، خط ضعيف پيام ذهن است اضطراب، خستگي، فكرهاي پراكنده يا فشار دروني روي دست و حركت قلم اثر ميگذارد. در خوشنويسي، دست مثل آينهاي است براي ذهن؛ اگر خط بيروح يا نامتقارن شد، قبل از هر چيز بايد به وضعيت دروني و حالت ذهني نگاه كرد. مهارت ميتواند به مرور اين اثرات را كاهش دهد، اما حتي ماهرترين دستها هم وقتي ذهن آشفته باشد، خط «خاموش» يا ناهمگون مينويسند. به بيان ساده خط ضعيف اغلب صداي ذهن است، نه هميشه ضعف دست.
آيا سكوت و تنهايي هنگام نوشتن براي شما يك ضرورت رواني است يا صرفا يك عادت؟
براي من، سكوت و تنهايي هنگام نوشتن بيشتر يك ضرورت رواني است تا صرفا عادت. خطاطي نياز به شنيدن دارد؛ نه فقط شنيدن صداي قلم روي كاغذ، بلكه شنيدن ريتم درون. شلوغي و صدا، اين شنيدن را مختل ميكند و دست را از هماهنگي با ذهن جدا ميسازد. در سكوت، تمركز عميقتر ميشود، نفسها منظمتر ميشوند و فاصله ميان فكر و حركت قلم كم ميشود. در چنين فضايي است كه خط ميتواند طبيعي، صادق و بيتكلف جاري شود. البته با گذر زمان اين ضرورت ميتواند به عادت هم تبديل شود، اما ريشهاش رواني است: ذهن آرام، پيششرطِ خط زنده است.