ناپلئون، آخرين روزها
مرتضي ميرحسيني
در تبعيد در جزيره سنتهلن مرد. بعد از آخرين شكست، پس از اينكه در واترلو هر چه داشت رو كرد و باز ناكام شد، دوباره تبعيدش كردند. آنجا اسير انگليسيها بود و آنان - به اكراه - هزينههاي زندگي او و پنجاه نفري را كه در خدمتش بودند، ميپرداختند. كاري جز وقتگذراني و استراحت نداشت. بيشتر روز را يا كتاب ميخواند يا اسبسواري ميكرد. گاهي هم به بازي شطرنج پناه ميبرد. اما همه - معمولا به عمد - به او ميباختند. نيز بسيار پيش ميآمد كه گوش شنوايي ببيند و خاطرات گذشته و روزهاي افتخار و كاميابي را برايش مرور كند. مرور كه نه، تاريخ را با محوريت خودش روايت ميكرد. «آيا ميتوان مرا به سبب جاهطلبيم ملامت كرد؟ مسلما بايد پذيرفت كه اين ميل را داشتهام و آن هم نه به مقدار اندك، ولي در عين حال، حس جاهطلبي من از بهترين و شريفترين نوعي بوده كه وجود داشته است - در اينكه ميخواستم تسلط خرد و اعمال كامل همه استعدادهاي بشري و برخورداري تمام از آن را برقرار و تقديس كنم... اين است همه سرگذشت من در چند كلمه.» نزديك به پنج سال در سنتهلن ماند. دو سال آخر تقريبا هميشه بيمار و درگير درد بود. زخم معده داشت و اسهال و خرابي دندانها نيز رمقي برايش باقي نميگذاشت. بعدها فهميدند سرطان معده هم دارد (درخواست كرده بود كه براي تشخيص بيمارياش، كالبدشكافي شود. همين كار را كردند. در معده جسد، سوراخي ديدند كه يك انگشت به راحتي در آن جا ميشد، اما كبدش آنقدر بزرگ شده بود كه به معده چسبيده و سوراخ را بسته بود). از پزشكاني كه مرتب معاينهاش ميكردند كاري برنميآمد. نيمههاي آوريل (سال 1821)، وصيتنامه قبلياش را سوزاند و متن جديدي ديكته كرد. «آرزو دارم كه خاكسترم بر سواحل سن و در ميان مردم فرانسه كه بسيار به آنها عشق ورزيدهام، آرام گيرد... پسرم بايد شعار من را سرلوحه كار خودش قرار دهد: همه چيز براي فرانسه.» با شروع ماه مه درد معدهاش شدت گرفت و رودهاش خونريزي كرد. زمينگير شد. شب چهارم به پنجم مه آخرين واژهها را به زبان آورد؛ «فرانسه، ارتش، فرمانده ارتش، ژوزفين.» چند ساعتي بيهوش بود. بعد از دنيا رفت. عصر همان روز مرگش را اعلام كردند. شخصيتش، حرفهايي كه زد و اهدافي كه در سر داشت چندان جذابيتي ندارند، اما انكار نقشي كه در تاريخ ايفا كرد ممكن نيست. البته در نهايت ناكام و بازنده از دنيا رفت. فيليكس ماركم در فصل پاياني كتاب «ناپلئون» مينويسد: «ناپلئون در سنتهلن متن روي سنگ قبرش را ثبت كرده بود: اگر موفق شده بودم، بزرگترين مرد تاريخ ميشدم. اما آيا موفقيتي كه او در پي كسبش بود اساسا ممكن و عملي بود؟ ممكن بود او اين بازي را به لحاظ نظامي در سال 1812 ببرد يا حتي در سال 1813. اما بعيد است كه امپراتوري اروپا يا جهان كه در دسترس او به نظر ميرسيد، بيش از چند سال دوام پيدا كند. نيروهاي فعال در اروپا اين امپراتوري را تكهتكه ميكردند. برآمدن طبقه متوسط كه ناپلئون از آن به عنوان شالوده قدرت خود حمايت ميكرد، به زودي به واسطه انقلاب صنعتي ابعادي عظيم مييافت و مقدر بود همين طبقه خواستار خودمختاري ملي و تشكيل دولت پارلماني شود. حتي در خود فرانسه نيز در دوران امپراتوري، روشن بود كه استبداد ناپلئوني بيدوام و ناپايدار خواهد بود. حتي خود ناپلئون نيز هر از گاه نشان ميداد كه از اين واقعيت آگاه است. او قدرت افكار عمومي را دستكم نميگرفت، اما اغلب اوقات درك صحيحي از آن نداشت. سعي كرد براي تحقق جاهطلبياش نيروي افكار عمومي را مهار كند و نتوانست. به همين دليل عنوان امپراتور ناپلئون كبير در دوران حكومت خود او نيز دوامي نيافت.»