• 1405 چهارشنبه 25 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6318 -
  • 1405 يکشنبه 20 ارديبهشت

يادداشتي بر «صبح روز يادبود» داستان بلند آليستر مك‌لاود

سايه‌هاي ماندگارِ جنگ

راحيل احمدي|آليستر مك‌لاود (2014-1936) از برجسته‌ترين نويسنده‌هاي كانادايي است كه با آنكه  كم نوشته، اما داستان‌هاي تاثيرگذاري از خود به جاي گذاشته است. بيست داستان كوتاه و يك رمان، حاصل تمام عمر اين نويسنده است كه بهترين داستان‌هاي كوتاهش در كتاب «جزيره» و تك‌رمانش هم با نام «غم‌هاي كوچك» منتشر شده. مك‌لاود براي داستان‌هاي كوتاهش جوايز بسياري برده ازجمله جايزه پن‌مالامود و جايزه ادبي لانان و براي تك‌رمانش «غم‌هاي كوچك» نيز جايزه ادبي بين‌المللي دابلين و چند جايزه ديگر. اين رمان به فهرست صدتايي رمان‌هاي بزرگ جهان نشريه آتلانتيك كانادا نيز راه يافته است. نويسنده‌هاي بسياري نيز در ستايش داستان‌هاي مك‌لاود سخن گفته‌اند، از جمله جي‌.ام. كوتسي كه او را يكي از بزرگ‌ترين نويسنده‌هاي ناشناخته زمانه ما ناميد، مايكل اونداتيه داستان‌هاي مك‌لاود را توامان «بومي و جهاني» برشمرد و آليس مونرو هم او را نويسنده‌اي توصيف كرد كه قادر است خواننده را جادو كند.
«صبح روز يادبود» واپسين داستان منتشرشده مك‌لاود است؛ متني كوتاه اما عميق كه بيش از آنكه داستاني حادثه‌محور باشد، تأملي روايي درباره حافظه، زمان و تداوم رنج است. اين اثر كه با ترجمه پژمان طهرانيان از سوي نشر افق منتشر شده، در ظاهر كمتر از شصت صفحه دارد، اما در همين حجم اندك، روايتي چندنسلي و چندلايه را پيش مي‌برد.
داستان در صبح يازدهم نوامبر، روز يادبود كشته‌شدگان جنگ در كانادا، آغاز مي‌شود. ديويد مك‌دانلد، كهنه‌سرباز جنگ جهاني دوم، در سپيده‌دم بيرون خانه‌اش ايستاده و در انتظار پسر و نوه‌اش است تا با هم در مراسم سالانه شركت كنند. او مي‌داند كه اين احتمالا آخرين باري است كه در اين آيين حضور مي‌يابد. سال‌هاست كه در رژه‌ها شركت مي‌كند، كنار بناي يادبود مي‌ايستد و در مدارس از تجربه‌هايش سخن مي‌گويد. اكنون از نسل جنگ جهاني اول كسي نمانده و از همرزمان خودش نيز تنها معدودي باقي‌اند. او آماده است كه وظيفه «به يادآوردن» را به نسل‌هاي بعد واگذار كند.
اما همين ايستادن در آن صبح سرد، دروازه‌اي به گذشته مي‌گشايد. مك‌لاود با مهارتي مثال‌زدني، جنگ را نه از خلال صحنه‌هاي پرهياهو، بلكه از طريق خاطراتي كوتاه و پراكنده بازمي‌آفريند: تصميم مردي جوان براي رفتن به جنگ، در حالي كه همسر باردار و دختر خردسالش را پشت سر مي‌گذارد؛ حضور در جبهه‌هاي ايتاليا و سپس هلند و بازگشت به خانه پس از سه سال، به خانواده‌اي كه ديگر همان خانواده سابق نيست. او به‌ جاي شرح جزييات نظامي، بر اثرات انساني جنگ تمركز مي‌كند: فاصله‌اي كه ميان زن و شوهر افتاده، فرزندي كه در غياب پدر بزرگ شده و سكوتي كه ميان نسل‌ها جريان دارد.
داستان بر سه نسل از مردان يك خانواده متمركز است؛ پدربزرگ، پدر و نوه، كه هر سه ديويد مك‌دانلد نام دارند. اين تكرار نام، خود نشانه‌اي از تداوم و انتقال است؛ انتقال خاطره، رنج و هويت. جنگ در زندگي هر سه حضور دارد، حتي اگر تنها يكي از آنها مستقيما در ميدان نبرد بوده باشد. مك‌لاود نشان مي‌دهد كه جنگ پس از پايان رسمي‌اش نيز ادامه مي‌يابد؛ در رفتارها، در انتخاب‌ها، در اضطراب‌هاي پنهان و در شيوه نگاه كردن به جهان.
يكي از ويژگي‌هاي برجسته «صبح روز يادبود» پرهيز آن از هرگونه قهرمان‌سازي است. داستان نه جنگ را باشكوه نشان مي‌دهد و نه رنج را تقديس مي‌كند. لحن آن آرام، اندوهناك و تأملي است. جزيياتي ساده چون كپه‌كردن هيزم در حياط، ايستادن در هواي سرد، يا حركت   خودرو در جاده‌اي خلوت، بار معنايي سنگيني پيدا مي‌كنند. مك‌لاود به ما يادآوري مي‌كند كه تاريخ بزرگ، در زندگي‌هاي كوچك رسوب مي‌كند.
در بخش‌هايي از داستان، نگاه به نسل سوم معطوف مي‌شود؛ نوه‌اي كه مي‌كوشد بفهمد چگونه جنگي كه پيش از تولدش رخ داده، بر زندگي او سايه افكنده است. اين جابه‌جايي زاويه ديد، به روايت عمقي تازه مي‌بخشد. «صبح روز يادبود» تنها داستان يك كهنه‌سرباز نيست؛ داستان كشوري است كه با جنگ شكل گرفته و خانواده‌هايي كه در دل اين تاريخ زيسته‌اند.
فضاي اثر آميخته به اندوهي ملايم است؛ نوعي سوگواري بي‌صدا براي جواني‌هاي از دست‌رفته و فرصت‌هايي كه ديگر بازنمي‌گردند. با اين ‌حال، در دل همين اندوه، نوعي پذيرش و حتي رستگاري نيز ديده مي‌شود. مك‌لاود به شكلي ظريف نشان مي‌دهد كه انسان مي‌تواند با گذشته‌اش كنار بيايد، بي‌آنكه آن را انكار يا اسطوره‌سازي كند.
«صبح روز يادبود» را مي‌توان در زماني كوتاه خواند، اما تاثير آن ديرپا و ماندگار است. اين داستان يادآور بهاي جنگ، شكنندگي خانواده و اهميت حافظه است. مك‌لاود در واپسين اثرش، بي‌هياهو و صادقانه، نشان مي‌دهد كه گذشته هرگز كاملا نمي‌گذرد؛ بلكه در صبحي سرد، در سكوتي كوتاه، دوباره به سراغ ما مي‌آيد: «يادش مي‌آمد همان‌جا بود كه يكي از كانادايي‌ها سينه‌خيز بيرون رفت تا با فروكردن چاقو در گلوي مردي مجروح كه داشت جيغ مي‌كشيد و شبانه بين خطوط آهن رها شده بود به مصيبت‌هايش پايان دهد و در آن تاريكي نمي‌دانست با دوست سروكار دارد يا دشمن. اين را هم يادش مي‌آمد كه وقتي همه‌چيز تمام شد، بعد از يك هفته، آن شهر كوچك پُر از خانه‌هاي سنگي متلاشي‌شده به بهاي جان دو هزار كانادايي باز پس گرفته شد...»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون