• 1405 يکشنبه 12 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6320 -
  • 1405 سه‌شنبه 22 ارديبهشت

عجايب زندگي يك مادر

غزل حضرتي

پسرم تعيين‌كننده جديد نظم زندگي‌ام شده. پسر ۷ ساله‌ام كه نزديكي‌هاي هشت سالگي‌ است. من اين پسر را معجزه زندگي‌ام مي‌دانم. من و او يك جور عجيبي به هم وصليم. او اولين نفر است در دنيا كه من خيلي‌خيلي بيشتر از خودم و ديگران دوستش داشتم. او آدم شماره يك من در زندگي است. هردويشان هستند. اما من گمان مي‌كنم من هم آدم شماره يك او باشم، هرچند كه ياد گرفته‌اند برادرها شماره يك هم باشند. اما بعضي اوقات دل آدم‌ها چيزي ديگر مي‌گويد.
چند روز پيش حالم ناخوش بود. بچه‌ها پيشم نبودند. صداي بلند سكوت در خانه پيچيده بود. هوا عالي بود، صداي چهچهه پرنده‌هاي همسايه مي‌آمد. ابرها در آسمان مي‌رقصيدند و باد صدايش را انداخته بود روي سرش. من اما حالم ناخوش بود و به خودم مي‌پيچيدم از درد. وقتي سرپايم، كوه را جابه‌جا مي‌كنم و وقتي ناخوشم، تبديل مي‌شوم به ضعيف‌ترين آدم روي زمين. دنبال بهانه‌ام تا پقي بزنم زير گريه. داشتم اشكم را مي‌ريختم كه يادم افتاد اگر پسرم پيشم بود الان بغلم مي‌كرد. اصلا اگر او اينجا بود من گريه نمي‌كردم. زنگ زدم، خواستم ببينمش. به او گفتم: «لطفا برو يجايي كه فقط خودت باشي. من حالم خوب نيست. نياز دارم بهت.» با اينكه وسط كارتون محبوبش بود، تا قيافه نزارم را ديد، رفت در تراس خانه و گفت: «چي شده؟ من اينجا تنهام. چرا مي‌خواي گريه كني؟» گفتم: «نه اصلا، گريه نمي‌كنم. فقط نياز دارم تو بغلم كني. حالم خوب نيست.» او كه تا به حال با چنين درخواستي از پشت گوشي مواجه نشده بود چشم‌هايش را گرد كرد و گفت: «آخه من كه پيشت نيستم، چجوري بغلت كنم؟» گفتم: «گوشي رو بذار روي صندلي، از همون جا پشت گوشي بغلم كن، فكر كن اونجام.» او مو‌به‌مو كارهايي كه مي‌گفتم را انجام مي‌داد. گوشي را تكيه داد به صندلي و دستانش را در هوا دور كمر فرضي‌ام گرفت و از پشت بهم رساند. با اينكه دو ثانيه بيشتر بغلم نكرد، اما گرمايش برايم ملموس بود. بغضي و اشكي شده بودم و فكر مي‌كردم او نمي‌فهمد و از پشت عينك، چشم‌هايم را نمي‌بيند. بغل را تمام كرد و گفت: «ديدي گفتم داري گريه مي‌كني؟» گفتم: «نه جون خودم گريه نمي‌كنم. خوشحال شدم بغلم كردي. دلم گرم شد.» گفت: «حالا برم كارتونم رو ببينم؟» گفتم: «برو.» و رفت. و من گوشي را قطع كردم و اجازه دادم اشك‌هايي كه به زور نگه داشته بودم پشت چشم‌هايم، بريزند.
وقت‌هايي كه نيستند، نمي‌توانم در خانه بمانم. بهانه‌اي جور مي‌كنم و مي‌زنم بيرون. شده در خيابان برانم و موسيقي گوش كنم، خانه را ترك مي‌كنم. بچه‌ها در عين حال كه گرماي زندگي‌اند، غيبت‌شان آدم را مچاله مي‌كند. وقت‌هايي كه نيستند حتي نمي‌توانم به عكس‌هايشان نگاه كنم. از راهروي خانه كه رد مي‌شوم، چشمم به عكس‌ دوتايي‌شان مي‌افتد، دلم هري مي‌ريزد. سريع روبرمي‌گردانم از عكس. بايد آن تابلو را جابه‌جا كنم. من حتي نمي‌توانم عكس بچه‌هايم را بك‌گراند گوشي‌ام بگذارم. من خيلي ضعيف شده‌ام. نمي‌دانم تقصير مادر شدن است يا گرفتاري‌هاي زندگي چنينم كرده‌. هرچه هست، من در بي‌صداترين حالت ممكن‌ام. گوشه‌اي نشسته‌ام انگار و به ديوار روبرويم زل زده‌ام. اين حال درون من است. پاهايم را جمع كرده‌ام توي شكمم، پلك نمي‌زنم حتي. لبانم خطي صاف و چشمانم بي‌نور. بيرونم مثل هميشه است، در حال دويدن و كار و جمع كردن زندگي. و من از اين دوگانگي بسيار رنج مي‌برم. اطلاعاتم درباره زن‌ها كم است، نمي‌دانم اين روزها دارم بحران ميانسالي را از سر مي‌گذرانم يا تغييرات هورموني در طول ماه است يا مغزم بازهم پر شده است از سياهي. هرچه هست اميد دارم پسرهايم بتوانند سفيدش كنند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون